باد سردی از میان پنجرههای بلند و سنگی تالار به داخل میپ
باد سردی از میان پنجرههای بلند و سنگی تالار به داخل میپیچید و پردهی نازکِ کنارِ تختِ نامزدی را، چون دلی بیقرار، به هر سو میراند. تهیونگ، پرنسِ جوان، با چشمانی که غمی پنهان در اعماقشان موج میزد، به بیرون خیره بود و نفسِ عمیقی کشید؛ گویی آخرین نفسهایش را در هوای آلوده به اجبار فرو میداد. او باید عهد میبست؛ عهدی که طعمِ تلخِ جدایی و شیرینیِ ممنوعهی عشقی را که هرگز به سرانجام نمیرسید، در کامش مینشاند.
در سالنِ اصلی، جونگکوک، ژنرالِ جوان، چون ستونی از فولاد در میانِ هیاهوی تشریفات ایستاده بود. یونیفرمش، که روزی نمادِ شکوه و صلابت بود، حالا چون زنجیری سنگین وزن، روحش را به بند کشیده بود. او ناظرِ این مراسم بود؛ مراسمی که قرار بود تکه تکه شدنِ قلبِ خودش را به تماشا بنشیند.
نگاهش، ناخودآگاه و چون عاشقی دلشکسته، به سمتِ پنجرهای رفت که میدانست تهیونگ آنجا ایستاده است. در آن نگاهِ کوتاه و دزدانه، هزاران حرفِ نگفته، هزاران پیمانِ شکسته، و عشقی که چون گلی در آستانهی پژمردن بود، فریاد زده میشد.
صدای قدمهای سنگینِ پرنس تهیونگ، چون ضربهای مهلک بر پیکرِ جونگکوک، بلند شد. زمان فرا رسیده بود. تهیونگ با گامهایی که هر لحظه سنگینتر میشد، چون اسیری به سوی قربانگاه، وارد سالن شد. چهرهاش نقابی از آرامش بود، اما در چشمانش، گردبادی از اندوه به پا بود. در کنارش، زن اشرافی، چون تندیسی از شکوه و ثروت، در لباسی از ابریشمِ طلایی و جواهراتِ درخشان ایستاده بود. او نمادِ صلحی بود که کشور تشنهی آن بود، اما برای تهیونگ، نمادِ پایانِ رویاهای شیرینش و آغازِ کابوسی بیپایان بود.
هنگامی که حلقهی سردِ نامزدی، چون حلقهٔ دار، به انگشتِ تهیونگ رفت، نگاهش، ناخودآگاه و چون پرندهای زخمی، به سمتِ جایگاهِ جونگکوک کشیده شد. ژنرال، همچنان بیحرکت، گویی که زمان برایش متوقف شده بود. تنها یک پلک زدنِ سریع و پنهانی، تنها نشانهی دردی بود که در سکوت فریاد میزد؛ نشانهای از قربانیِ این بازیِ تلخ.
نورِ لرزانِ شمعها، چون اشکهایی، بر چهرهی سالن میریخت. مهِ رقیقی، چون آهی سرد، از میانِ باغِ کاخ به داخل خزیده بود و فضا را آکنده از سنگینیِ غم میکرد. تهیونگ و جونگکوک، در خلوتی اجباری و دردناک، روبهروی هم ایستادند. فاصلهی میانشان، نه چندان زیاد، اما دنیایی از حسرت و عشقِ نافرجام بود.
«اگر من نروم، کشور سقوط میکند...خودت هم میدانی که من در اجبار ِرها کردنت هستم.» صدای تهیونگ، چون زمزمهای خسته، اما پر از دردی عمیق بود؛ دردی که روحش را میخراشید.
جونگکوک به چهرهی آشنایِ عشقش، به چشمانی که روزگاری آینهی تمامِ دنیایش بود، نگاه کرد. «و اگر بروی، من چه کنم؟» این جمله، بیش از آنکه پرسش باشد، فریادِ تنهایی و استیصال بود؛ سؤالی که پاسخِ تلخش را هر دو میدانستند.
تهیونگ جلو رفت، فاصلهی اندک میانشان را با گامهایی که از شدتِ غم میلرزید، برداشت و دستش را به آرامی روی سینهی جونگکوک گذاشت، جایی که قلبِ او میتپید؛ قلبی که دیگر متعلق به او نبود، اما هنوز برای او میتپید. «این فداکاری... فقط برای کشور نیست...ما نمیتوانستیم برای همدیگر باشیم.» کلمات، چون تیغی بر جانش، به سختی از گلویش بیرون میآمدند.
ولی وقتی تهیونگ برای مراسمِ نهایی به تالار برگشت، جونگکوک میدانست که دیگر تنهاست. او با شمشیرش برای کشور میجنگید، اما با تمامِ وجودش، با هر نفسِ خستهاش، برای عشقی که هرگز نداشت و هرگز نخواهد داشت جنگید،ولی شکست خورد. او در گوشه ای از آن سالنِ باشکوه، جایی که عهد بسته میشد، تنها و شکسته ایستاد و نگاهش را به تاریکیِ بیرون دوخت؛ تاریکیای که اکنون، آیندهی خاموش و بیفروغ او را نیز در خود پنهان کرده بود.
در سالنِ اصلی، جونگکوک، ژنرالِ جوان، چون ستونی از فولاد در میانِ هیاهوی تشریفات ایستاده بود. یونیفرمش، که روزی نمادِ شکوه و صلابت بود، حالا چون زنجیری سنگین وزن، روحش را به بند کشیده بود. او ناظرِ این مراسم بود؛ مراسمی که قرار بود تکه تکه شدنِ قلبِ خودش را به تماشا بنشیند.
نگاهش، ناخودآگاه و چون عاشقی دلشکسته، به سمتِ پنجرهای رفت که میدانست تهیونگ آنجا ایستاده است. در آن نگاهِ کوتاه و دزدانه، هزاران حرفِ نگفته، هزاران پیمانِ شکسته، و عشقی که چون گلی در آستانهی پژمردن بود، فریاد زده میشد.
صدای قدمهای سنگینِ پرنس تهیونگ، چون ضربهای مهلک بر پیکرِ جونگکوک، بلند شد. زمان فرا رسیده بود. تهیونگ با گامهایی که هر لحظه سنگینتر میشد، چون اسیری به سوی قربانگاه، وارد سالن شد. چهرهاش نقابی از آرامش بود، اما در چشمانش، گردبادی از اندوه به پا بود. در کنارش، زن اشرافی، چون تندیسی از شکوه و ثروت، در لباسی از ابریشمِ طلایی و جواهراتِ درخشان ایستاده بود. او نمادِ صلحی بود که کشور تشنهی آن بود، اما برای تهیونگ، نمادِ پایانِ رویاهای شیرینش و آغازِ کابوسی بیپایان بود.
هنگامی که حلقهی سردِ نامزدی، چون حلقهٔ دار، به انگشتِ تهیونگ رفت، نگاهش، ناخودآگاه و چون پرندهای زخمی، به سمتِ جایگاهِ جونگکوک کشیده شد. ژنرال، همچنان بیحرکت، گویی که زمان برایش متوقف شده بود. تنها یک پلک زدنِ سریع و پنهانی، تنها نشانهی دردی بود که در سکوت فریاد میزد؛ نشانهای از قربانیِ این بازیِ تلخ.
نورِ لرزانِ شمعها، چون اشکهایی، بر چهرهی سالن میریخت. مهِ رقیقی، چون آهی سرد، از میانِ باغِ کاخ به داخل خزیده بود و فضا را آکنده از سنگینیِ غم میکرد. تهیونگ و جونگکوک، در خلوتی اجباری و دردناک، روبهروی هم ایستادند. فاصلهی میانشان، نه چندان زیاد، اما دنیایی از حسرت و عشقِ نافرجام بود.
«اگر من نروم، کشور سقوط میکند...خودت هم میدانی که من در اجبار ِرها کردنت هستم.» صدای تهیونگ، چون زمزمهای خسته، اما پر از دردی عمیق بود؛ دردی که روحش را میخراشید.
جونگکوک به چهرهی آشنایِ عشقش، به چشمانی که روزگاری آینهی تمامِ دنیایش بود، نگاه کرد. «و اگر بروی، من چه کنم؟» این جمله، بیش از آنکه پرسش باشد، فریادِ تنهایی و استیصال بود؛ سؤالی که پاسخِ تلخش را هر دو میدانستند.
تهیونگ جلو رفت، فاصلهی اندک میانشان را با گامهایی که از شدتِ غم میلرزید، برداشت و دستش را به آرامی روی سینهی جونگکوک گذاشت، جایی که قلبِ او میتپید؛ قلبی که دیگر متعلق به او نبود، اما هنوز برای او میتپید. «این فداکاری... فقط برای کشور نیست...ما نمیتوانستیم برای همدیگر باشیم.» کلمات، چون تیغی بر جانش، به سختی از گلویش بیرون میآمدند.
ولی وقتی تهیونگ برای مراسمِ نهایی به تالار برگشت، جونگکوک میدانست که دیگر تنهاست. او با شمشیرش برای کشور میجنگید، اما با تمامِ وجودش، با هر نفسِ خستهاش، برای عشقی که هرگز نداشت و هرگز نخواهد داشت جنگید،ولی شکست خورد. او در گوشه ای از آن سالنِ باشکوه، جایی که عهد بسته میشد، تنها و شکسته ایستاد و نگاهش را به تاریکیِ بیرون دوخت؛ تاریکیای که اکنون، آیندهی خاموش و بیفروغ او را نیز در خود پنهان کرده بود.
- ۱۶۲
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط