دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند

دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند
دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد
میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم
که به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست..!
دیدگاه ها (۱)

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم . . .هر کس هم که می آید مسافر اس...

ﻗﺎﻧﻌﻢ ... !ﺍﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ ...!ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩ ...!ﻗﺮﺑوﻥ ﺩل خود...

والا....

دخٺر دلٺنگے اش را جار نمےزندناراحٺے اش را نشان نمےدهددخٺر دل...

عاشقانه های شبنم

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

زندگی همیشه در اتفاق‌های بزرگ خلاصه نمی‌شود؛ گاهی تمام زیبای...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

دوستت دارم، نه فقط برای لحظه‌هایی که کنارمی،برای تمام حس خوب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش سوم_چوبدستی ام را توی جیب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

میگه مقصدی نیست.....«ما چه باشیم، چه نباشیم، جهان در گذراست....

امروز یه روز عادی نیست.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط