A KISS MADE OF BLOOD
PART:6
°°°°°°°°°°
صدای بحث در بیرون اتاق امن مثل تپش نامنظم قلب در گوش میکا میپیچید و از همه تلختر واقعی بود. «خائن… توی خانوادهی خودم؟»
جونگکوک دوباره حرف زد؛ این بار با لحن آرام اما برندهای که همیشه باعث میشد طرف مقابل یک قدم عقب برود.«هیون…برات جالبه بدونی کسی که دستور داده، اسم میکا رو بهعنوان فرمانده عملیات ثبت کرده.»
هیون خشمگین گفت: «تو داری دروغ میسازی که...»
جونگکوک آرام و سرد حرفش را برید: «چون من خیلی بیکارم که توی خونهی خودم برای تو قصه ببافم؟»
هیون دندانهایش را روی هم فشار داد. داشت حساب میکرد. میسنجد. تحلیل میکرد. و این یعنی چیزی در حرف جونگکوک… درست بود.
جونگکوک ادامه داد: «تلفونش رو دارم. پیامها. تماسها. همهچی.»
چند نفر از افراد لی یک قدم جلو آمدند، دستشان روی اسلحهها. جونگکوک حتی سرش را تکان نداد. «اگه دنبال جنگین…میتونیم همینجا شروع کنیم.»
هیون دستش را بالا آورد. مردها ایستادند. بعد هیون گفت: «پس میخوام ببینمش.»
جونگکوک بیدرنگ جواب داد: «نه.»
هیون با ناباوری خندید. «نه؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد. «تا زمانی که نفهمم کی دستور داده…هیچکس بهش نزدیک نمیشه.»
هیون تیز گفت: «اون دختر خانوادهی مائه. نه دختر خانوادهی تو.»
جونگکوک بیتفاوت گفت: «دیشب اگه من نبودم الان زنده نبود و وقتی کسی رو از مرگ نجات میدی…یه جورایی بهت تعلق داره.»
هیون با خشمی کنترلشده گفت: «داری از خط رد میشی، جئون.»
جونگکوک لبخند خطرناکتری زد. «خطها برای رد شدنن.»
در همین لحظه مردی از پشت سر هیون جلو آمد.
قد بلند، تهریش، چشمانی باریک.لی جائه دست راست خانواده. و کسی که همیشه… زیادی به جایگاه میکا حساس بود. او زیر لب گفت: «شاید… خودش خواسته فرار کنه.»
هیون سرش را چرخاند. «چی میگی؟»
جائه ادامه داد: «همه میدونن این دختر همیشه سرکش بوده. شاید خودش اطلاعات فروخته. شاید خودش بخشی از حمله بوده و حالا… بازی میکنه که مظلوم باشه.»
میکا دهانش باز شد. این حرف… از کسی بود که پدرش به او اعتماد کامل داشت. جونگکوک آرام برگشت و به جائه نگاه کرد. و آن لحظه چشمهای جونگکوک کاملاً سیاه شد. از فهمیدن. آرام گفت: «بالاخره… پیداش کردم.»
هیون: «چی رو؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جائه بگیرد گفت: «آدمی که زیادی عجله داره متهم پیدا کنه…معمولاً خودشه.»
جائه اخم کرد. «داری مزخرف میگی...»
جونگکوک حرفش را برید: «صداش هم همونیه که توی پیامهای تهدید شب گذشته شنیده شد.»
هیون خشکش زد. «تو… صدای فرستنده دستور رو داری؟»
جونگکوک گفت: «الان دیگه آره.»
جائه ناگهان دستش را برد سمت اسلحه. اما جونگکوک از قبل تکان خورده بود. فقط یک ضربهی سریع. و جائه با زانو روی زمین افتاد، دستش پیچ خورده و اسلحهاش روی زمین. جونگکوک سرش را نزدیک گوش او برد و آرام گفت: «تو حتی نمیتونی نقش بیگناهها رو قشنگ بازی کنی.» صدای نالهی جائه بلند شد. هیون خشکش زده بود.
مردهای دورش اصلاً نمیدانستند باید اسلحه بکشند یا نه؛ چون کوچکترین حرکت اشتباه، جنگ میشد. جونگکوک ادامه داد: «بهش حمله کردن چون کسی میخواست از وسط حذفش کنه کسی که از قدرت گرفتنش میترسه.»
جائه فریاد زد: «دروغه!»
جونگکوک فشار دستش را بیشتر کرد. «اگه یک بار دیگه دروغ بگی، همینجا دستت رو میشکنم.»
هیون بالاخره گفت: «ولش کن، جئون.»
جونگکوک آهسته برگشت. چشمهایش همچنان تاریک بود. «تا وقتی که میکا از این اتاق بیرون بیاد…هیچکس از آدمهات بهش نزدیک نمیشه. نه تو.نه کسی دیگه.»
هیون مکثی طولانی کرد. بعد سرش را آهسته تکان داد. «باشه.»
جونگکوک رهایش کرد. جائه روی زمین افتاد و سرفه کرد. مردهای لی سعی کردند کمکش کنند؛ هیون بدون کلمهای به آنها اشاره کرد که او را ببرند. هیون بدون نگاه کردن به جونگکوک فقط گفت: «این بحث… تموم نشده.»
آسانسور بسته شد. صدای موتورهای ماشینها پایین دوباره بلند شد. جونگکوک آهسته چرخید و به سمت اتاق امن رفت. در را باز کرد. میکا وسط اتاق ایستاده بود. چشمهایش تاریک. از حقیقتی که شنیده بود.
میکا یک قدم جلو آمد. با خشم و زخمی که تازه باز شده بود. «جئون…اون مرد…
جائه… واقعاً؟»
جونگکوک جواب داد: «آره.»
چیزی بین شوک، درد و نفرت در چهرهاش شکست. جونگکوک ادامه داد: «و این… تازه شروعشه.»
میکا آرام و بیصدا گفت: «پس من…بین دو آتیشم.»
جونگکوک قدمی به او نزدیک شد. «نه تو…تو حالا بین من و خانوادت گیر کردی.»
و این خطرناکترین جای ممکن بود.
°°°°°°°°°°
صدای بحث در بیرون اتاق امن مثل تپش نامنظم قلب در گوش میکا میپیچید و از همه تلختر واقعی بود. «خائن… توی خانوادهی خودم؟»
جونگکوک دوباره حرف زد؛ این بار با لحن آرام اما برندهای که همیشه باعث میشد طرف مقابل یک قدم عقب برود.«هیون…برات جالبه بدونی کسی که دستور داده، اسم میکا رو بهعنوان فرمانده عملیات ثبت کرده.»
هیون خشمگین گفت: «تو داری دروغ میسازی که...»
جونگکوک آرام و سرد حرفش را برید: «چون من خیلی بیکارم که توی خونهی خودم برای تو قصه ببافم؟»
هیون دندانهایش را روی هم فشار داد. داشت حساب میکرد. میسنجد. تحلیل میکرد. و این یعنی چیزی در حرف جونگکوک… درست بود.
جونگکوک ادامه داد: «تلفونش رو دارم. پیامها. تماسها. همهچی.»
چند نفر از افراد لی یک قدم جلو آمدند، دستشان روی اسلحهها. جونگکوک حتی سرش را تکان نداد. «اگه دنبال جنگین…میتونیم همینجا شروع کنیم.»
هیون دستش را بالا آورد. مردها ایستادند. بعد هیون گفت: «پس میخوام ببینمش.»
جونگکوک بیدرنگ جواب داد: «نه.»
هیون با ناباوری خندید. «نه؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد. «تا زمانی که نفهمم کی دستور داده…هیچکس بهش نزدیک نمیشه.»
هیون تیز گفت: «اون دختر خانوادهی مائه. نه دختر خانوادهی تو.»
جونگکوک بیتفاوت گفت: «دیشب اگه من نبودم الان زنده نبود و وقتی کسی رو از مرگ نجات میدی…یه جورایی بهت تعلق داره.»
هیون با خشمی کنترلشده گفت: «داری از خط رد میشی، جئون.»
جونگکوک لبخند خطرناکتری زد. «خطها برای رد شدنن.»
در همین لحظه مردی از پشت سر هیون جلو آمد.
قد بلند، تهریش، چشمانی باریک.لی جائه دست راست خانواده. و کسی که همیشه… زیادی به جایگاه میکا حساس بود. او زیر لب گفت: «شاید… خودش خواسته فرار کنه.»
هیون سرش را چرخاند. «چی میگی؟»
جائه ادامه داد: «همه میدونن این دختر همیشه سرکش بوده. شاید خودش اطلاعات فروخته. شاید خودش بخشی از حمله بوده و حالا… بازی میکنه که مظلوم باشه.»
میکا دهانش باز شد. این حرف… از کسی بود که پدرش به او اعتماد کامل داشت. جونگکوک آرام برگشت و به جائه نگاه کرد. و آن لحظه چشمهای جونگکوک کاملاً سیاه شد. از فهمیدن. آرام گفت: «بالاخره… پیداش کردم.»
هیون: «چی رو؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جائه بگیرد گفت: «آدمی که زیادی عجله داره متهم پیدا کنه…معمولاً خودشه.»
جائه اخم کرد. «داری مزخرف میگی...»
جونگکوک حرفش را برید: «صداش هم همونیه که توی پیامهای تهدید شب گذشته شنیده شد.»
هیون خشکش زد. «تو… صدای فرستنده دستور رو داری؟»
جونگکوک گفت: «الان دیگه آره.»
جائه ناگهان دستش را برد سمت اسلحه. اما جونگکوک از قبل تکان خورده بود. فقط یک ضربهی سریع. و جائه با زانو روی زمین افتاد، دستش پیچ خورده و اسلحهاش روی زمین. جونگکوک سرش را نزدیک گوش او برد و آرام گفت: «تو حتی نمیتونی نقش بیگناهها رو قشنگ بازی کنی.» صدای نالهی جائه بلند شد. هیون خشکش زده بود.
مردهای دورش اصلاً نمیدانستند باید اسلحه بکشند یا نه؛ چون کوچکترین حرکت اشتباه، جنگ میشد. جونگکوک ادامه داد: «بهش حمله کردن چون کسی میخواست از وسط حذفش کنه کسی که از قدرت گرفتنش میترسه.»
جائه فریاد زد: «دروغه!»
جونگکوک فشار دستش را بیشتر کرد. «اگه یک بار دیگه دروغ بگی، همینجا دستت رو میشکنم.»
هیون بالاخره گفت: «ولش کن، جئون.»
جونگکوک آهسته برگشت. چشمهایش همچنان تاریک بود. «تا وقتی که میکا از این اتاق بیرون بیاد…هیچکس از آدمهات بهش نزدیک نمیشه. نه تو.نه کسی دیگه.»
هیون مکثی طولانی کرد. بعد سرش را آهسته تکان داد. «باشه.»
جونگکوک رهایش کرد. جائه روی زمین افتاد و سرفه کرد. مردهای لی سعی کردند کمکش کنند؛ هیون بدون کلمهای به آنها اشاره کرد که او را ببرند. هیون بدون نگاه کردن به جونگکوک فقط گفت: «این بحث… تموم نشده.»
آسانسور بسته شد. صدای موتورهای ماشینها پایین دوباره بلند شد. جونگکوک آهسته چرخید و به سمت اتاق امن رفت. در را باز کرد. میکا وسط اتاق ایستاده بود. چشمهایش تاریک. از حقیقتی که شنیده بود.
میکا یک قدم جلو آمد. با خشم و زخمی که تازه باز شده بود. «جئون…اون مرد…
جائه… واقعاً؟»
جونگکوک جواب داد: «آره.»
چیزی بین شوک، درد و نفرت در چهرهاش شکست. جونگکوک ادامه داد: «و این… تازه شروعشه.»
میکا آرام و بیصدا گفت: «پس من…بین دو آتیشم.»
جونگکوک قدمی به او نزدیک شد. «نه تو…تو حالا بین من و خانوادت گیر کردی.»
و این خطرناکترین جای ممکن بود.
- ۹.۳k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط