«ازدواج به اجبار»

«ازدواج به اجبار»
Part 11

ویوی فردا صبح:
جونگ‌کوک رأس ساعت چهار صبح با صدای آلارم گوشی‌اش از خواب بیدار شد. طبق روال همیشگی، کارهای روزانه‌اش را انجام داد و پس از آماده شدن، کت‌وشلوار مشکی‌اش را پوشید.
در همان لحظه صدای نوتیفیکیشن گوشی‌اش توجهش را جلب کرد.
پیام از طرف سانی بود.
سانی، رئیس یکی از باندهای مافیایی و دشمن قدیمی لیانا؛ زنی که مدت‌ها تلاش کرده بود لیانا را از جایگاهش پایین بکشد. حالا که فهمیده بود جونگ‌کوک، مردی که به او علاقه داشت، با لیانا ازدواج کرده است، نفرتش نسبت به لیانا چند برابر شده بود.
به همین دلیل تصمیم گرفته بود مهمانی بزرگی برای تمام سران مافیا برگزار کند.
همه دعوت شده بودند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست سانی چه نقشه‌ای برای آن شب در سر دارد.
جونگ‌کوک پیام را باز کرد:
«سلام جونگ‌کوکی. امشب برای همه‌ی مافیاها یه مهمونی برگزار کردم و دوست دارم تو هم حتماً بیای. منتظرت هستم کوکی جونم. بوس.»
با خواندن پیام، اخمی روی صورت جونگ‌کوک نشست.
او از اینکه کسی او را «جونگ‌کوکی» یا «کوکی» صدا بزند خوشش نمی‌آمد؛ مخصوصاً اگر آن شخص سانی باشد.
گوشی را کنار گذاشت و با بی‌حوصلگی از اتاق خارج شد.

ویوی لیانا:
وقتی بیدار شدم، ساعت پنج صبح بود.
به سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهای همیشگی، پشت میز آرایشم نشستم. روتین پوستی‌ام را انجام دادم و یک آرایش ساده روی صورتم زدم.
بعد از آن لباس پوشیدم. طبق معمول باید به شکنجه‌گاه می‌رفتم و کارها را بررسی می‌کردم.
اما درست زمانی که خواستم از اتاق خارج شوم، صدای نوتیفیکیشن گوشی‌ام بلند شد.
پیام را باز کردم.
فرستنده سانی بود.
«سلام لیانا. می‌دونم که ما دشمن‌های قسم‌خورده‌ی هم هستیم، اما دلم نیومد توی مهمونی امشبم نباشی. پس حتماً بیا.»
با دیدن اسمش ناخودآگاه اخم کردم.
هیچ‌وقت از سانی خوشم نمی‌آمد و احساس می‌کردم پشت هر حرکتش نقشه‌ای پنهان شده است.
با این حال، کنجکاو بودم بدانم امشب چه چیزی در سر دارد.
گوشی را کنار گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.
وقتی به طبقه پایین رسیدم، جونگ‌کوک را دیدم که آماده‌ی رفتن بود.
جونگ‌کوک: صبح بخیر، خانم کوچولو.
لیانا: صبح تو هم بخیر.
جونگ‌کوک: امشب به مهمونی سانی میای؟
لیانا: آره، میام.
جونگ‌کوک ابرویش را بالا انداخت.
جونگ‌کوک: فکر می‌کردم جواب منفی بدی. بالاخره اون دشمن خونی توئه. مگه تو و سوجون برای از بین بردنش نقشه نکشیده بودین؟
لیانا پوزخند کوتاهی زد.
لیانا: بالاخره هر کسی یه روز آخر داره. بذار ببینم امشب قراره چه نمایشی اجرا کنه.
جونگ‌کوک چند لحظه به او خیره شد و سپس شانه‌ای بالا انداخت.
جونگ‌کوک: باشه. حداقل قبلش بیا صبحونه بخور.
لیانا: نه، وقت ندارم. باید برم سمت شکنجه‌گاه.
جونگ‌کوک آهی کشید اما چیزی نگفت.
او خوب می‌دانست که وقتی لیانا تصمیمی بگیرد، هیچ‌کس نمی‌تواند نظرش را عوض کند.
بانو ها این پارت اصلی هست و باید شرط های این پارت رو برسونید
شرایط پارت بعدی :
۳۰ لایک
۲۰ کامنت
۵ بازنشر
دیدگاه ها (۱۷)

« ازدواج به اجبار »Part 10(پرش زمانی؛ زمانی که لیانا لباس ور...

« ازدواج به اجبار »Part 9ویوی جونگ‌کوک : سعی کردم آن فکرها ر...

Help me

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط