#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۵: بازگشت ولیعهد
تهیونگ آروم در زد و بعد خودش در رو باز کرد.
— سوآ… بیداری؟
سوآ یهویی از زیر پتو سرشو آورد بیرون.
— امروز روز چهارمههه!
با ذوق نشست رو تخت.
تهیونگ یه لبخند زورکی زد.
— آره خانم پرانرژی، حالا زود باش آماده شو، سرآشپز الان نفهمه ما خواب موندیم دیوونه میشه...ببین منم آماده شدم.
سوآ سریع از تخت پرید پایین.
— وای وای وای دیر شد!
با عجله رفت سمت لباساش.
چند دقیقه بعد، آماده و سرحال برگشت جلو تهیونگ.
— خب؟ بریم بدرخشیم؟
تهیونگ اما لبخندش کامل نبود.
با یه نگاه پر از استرس نگاش می‌کرد.
— راستش…
سوآ خندید.
— اوه اوه این راستش گفتنت خطرناکه...چیزی شده؟ چرا اینقدر نگرانی؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد… بعد یهویی جلو رفت و سوآ رو بغل کرد.
سوآ اول جا خورد، بعد زد زیر خنده.
— این چیه دیگه؟ صبح به صبح احساساتی شدی؟
تهیونگ آروم گفت:
— اگه یه وقت امروز آزمون سخت‌تر شد… قول بده کم نیاری.
سوآ خندید.
— مگه چقدر قراره سخت باشه؟ نهایتش چی؟ دوباره غر بزنن؟
تهیونگ نگاهشو ازش گرفت.
— به هر حال… همینجوری گفتم مراقب باشی.
سوآ با شیطنت گفت:
— نگران نباش آقای نگران مراقبم.
بعد دستشو گرفت.
— حالا بیا بریم قبل از اینکه واقعاً سرآشپز ما رو بکشه.
هر دو رفتن سمت آشپزخونه.
داخل آشپزخونه مثل همیشه شلوغ بود.
سوآ مشغول کار شد، اما هنوز انرژی صبحگاهی تو صورتش معلوم بود.
همون لحظه چند تا از دخترای آشپزخونه جمع شده بودن و پچ‌پچ می‌کردن.
یکی‌شون با ذوق گفت:
— وای دیدین امروز ولیعهد برگشته قصر؟
سوآ تا اسم ولیعهد رو شنید…
خشکش زد.
دستش همون‌جا وسط کار متوقف شد.
یکی دیگه گفت:
— امروز خیلی جذاب‌تر شده نه؟
اون یکی خندید.
— معلومه دیگه به خاطر بانو یه‌جینه تا چند دقیقه پیش با بانو یه‌جین دیدمشون واقعاً زوج قشنگین.
یکی دیگه با هیجان گفت:
— یعنی به زودی قراره یه مراسم عروسی تو قصر داشته باشیم؟
انگار صدای ضربان قلب سوآ تو گوشش پیچید.
نفسش سنگین شد.
استرس مثل موج از سر تا پاش دوید.
تهیونگ از اون طرف با نگرانی خیره شده بود بهش.
چشم تو چشمش.
می‌دونست الان چه طوفانی داره تو دلش راه میفته.
چند ثانیه سکوت.
بعد سوآ خیلی آروم برگشت سمت دخترا.
— ولیعهد… اومده قصر؟
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۳: ولیعهد نگرانصبح زود، جونگ‌کوک جلوی آین...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۲: اولین روز، اولین دردسرنور صبح از لای پ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۳: فاجعه در آشپزخانهسوآ و تهیونگ آهسته بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط