#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۳: ولیعهد نگران
صبح زود، جونگ‌کوک جلوی آینه ایستاده بود و لباس رسمی‌اش را پوشیده بود.
همه چیز مرتب بود، اما خودش نه.
نگران بود.
دستش را روی یقه‌اش کشید و نفس عمیقی کشید.
در همان لحظه، جی‌هوپ وارد اتاق شد.
چشمش که به جونگ‌کوک افتاد، خنده‌اش گرفت.
— اوه اوه… داری میری قصر توی آزمون شرکت کنی یا مخ بزنی با این استایلت؟
جونگ‌کوک اخم کرد.
— از صبح زود شروع نکن.
جی‌هوپ با خنده جلوتر آمد.
— چی رو شروع نکنم؟ واقعیتو؟ با این قیافه اگه سوآ تو رو ببینه، خودش آزمونو ول می‌کنه.
جونگ‌کوک کلافه گفت:
— جی‌هوپ، حوصله ندارم.
جی‌هوپ ابرو بالا انداخت.
— معلومه نداری. از دیشب قیافه‌ت شده یکی که قراره بره جنگ فقط یادت باشه میری نقش بازی کنی، نه اینکه با نگاهات قصر رو به آتیش بکشی.
جونگ‌کوک این بار جدی‌تر گفت:
— گفتم بس کن.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جی‌هوپ که فهمید زیادی اذیتش کرده، کمی لحنش را نرم‌تر کرد.
— باشه… باشه فقط استرس نگیر می‌دونم سخته.
در همان لحظه، مادر و پدر سوآ وارد شدند.
مادر سوآ با دیدن جونگ‌کوک لبخند آرامی زد.
— خیلی بهت میاد.
جونگ‌کوک مؤدبانه سر خم کرد.
— ممنونم.
پدر سوآ جلوتر آمد و گفت:
— ولی این‌قدر به خودت فشار نیار...هرچی بیشتر استرس بگیری...بیشتر ممکنه اشتباه کنی.
جونگ‌کوک آه کوتاهی کشید.
— نمی‌خوام به خاطر من، سوآ آسیب ببینه.
مادر سوآ آرام گفت:
— همین که این‌قدر نگرانشی یعنی حواست جمعه تو از پسش برمیای.
پدر سوآ هم دستی روی شانه‌اش گذاشت.
— فقط آروم باش قرار نیست تنهایی از این موقعیت رد شی.
جونگ‌کوک کمی سر تکان داد.
— سعی می‌کنم.
در همان موقع، صدای زنگ در خانه آمد.
چند ثانیه بعد، تهیونگ وارد شد.
نگاهش روی جونگ‌کوک افتاد و گفت:
— آماده‌ای؟
جونگ‌کوک به او نگاه کرد.
— آره.
تهیونگ گفت:
— زود باش بریم تا سوآ خوابه، باید برسیم پدر و مادر منتظرتن.
این حرف باعث شد دوباره استرس توی صورت جونگ‌کوک برگردد.
جی‌هوپ گفت:
— خیلی قشنگه. صبح نشده، این دوتا دارن میرن وسط خطر.
تهیونگ با خونسردی گفت:
— خطر نه...آزمون.
جی‌هوپ پوزخند زد.
— آره، همون چیزی که اگه یه نفر اشتباه نفس بکشه، همه چیز نابود میشه.
تهیونگ این بار مستقیم به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— تقریباً همین.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
بعد رو به مادر و پدر سوآ کرد.
— من دیگه میرم.
مادر سوآ گفت:
— مراقب خودت باش.
پدر سوآ هم گفت:
— و مهم‌تر از اون، آرامشت رو حفظ کن.
جونگ‌کوک سر تکان داد.
بعد به جی‌هوپ نگاه کرد.
جی‌هوپ لبخند زد.
— برو فقط لطفاً عاشق‌بازی راه ننداز.
جونگ‌کوک با خستگی گفت:
— خداحافظ.
جی‌هوپ خندید.
— خداحافظ.
جونگ‌کوک همراه تهیونگ از خانه بیرون رفت.
در راه، چند لحظه بینشان سکوت بود.
بعد تهیونگ گفت:
— خوب گوش کن.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— حواست باشه...یه خطای ریز باعث میشه سوآ رد بشه و همه چیز به فنا بره.
جونگ‌کوک فکش را منقبض کرد.
— می‌دونم.
تهیونگ گفت:
— نه، باید بیشتر از اینکه فکر می‌کنی حواست جمع باشه یه نگاه اضافه، یه مکث اشتباه، یه واکنش بی‌جا...هر کدومش می‌تونه دردسر درست کنه.
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— فکر می‌کنی خودم اینا رو نمی‌دونم؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
— می‌دونی ولی چون به سوآ مربوطه، باید دوباره بگم.
جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— اگه بفهمه من عمداً این‌جوری رفتار می‌کنم چی؟
تهیونگ گفت:
— فعلاً نباید چیزی بفهمه فقط باید نقشتو درست بازی کنی.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— از همین می‌ترسم.
تهیونگ کمی نرم‌تر شد.
— می‌دونم.
— ولی اگه می‌خوای سوآ از این آزمون رد بشه، باید تحمل کنی.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط نفس عمیقی کشید و به راه رفتن ادامه داد.
چند دقیقه بعد، به قصر رسیدند.
هر دو از در ورودی عبور کردند و وارد شدند.
خدمتکارها با دیدنشان سریع کنار رفتند.
تهیونگ چند قدم جلوتر رفت، بعد ایستاد و رو به جونگ‌کوک گفت:
— تو برو پیش پدر و مادر من میرم سوآ رو بیدار کنم.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
تهیونگ با لحن جدی‌تری گفت:
— و یادت نره...از همین لحظه، تو فقط ولیعهدی.
جونگ‌کوک آرام سر تکان داد.
و همان‌جا، هر کدام به سمتی رفتند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۲: شبی که خواب نمی‌آیدشب آرام آرام روی شه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۱: خبر غیرمنتظرهدر باشگاه باز شد.همه ناخو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط