You are mine...⁴
You are mine...⁴
[ویو نیلا]
بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از روی صندلیش بلند شد
با قدم های اهسته اومد نزدیکم
سرش پایین بود و انگار داشت قدم هاشو میشمرد
وقتی به اندازه ی کافی نزدیکم شد،سرش رو بالا اورد
+کی بهت اجازه دادم اینجوری باهام حرف بزنی،خانوم کوچولو؟
-هروقت دلم بخواد هرجوری که بخوام باهات حرف میزنم جئون
+تا وقتی که احترامت رو نگه میدارم،سعی کن درست حرف بزنی
جوری لحنش سرد بود که فکر کنم فضای سالن چند درجه سردتر شد
گلوم خشک شد و انگار زبونم بند اومده بود
-باشه..اقای جئون
+خوبه..
بعد برگشت سمت تخت پادشاهیش..
-زود به اینجا عادت کردی..ولی باید دنبال راه فرار باشیم
+موافقم..اما فعلا بیا ببینیم اینجاها چه خبره..حداقل یه سرنخ پیدا کنیم
-اها
درسته با همه اونجوری حرف میزنه،ولی دلیل نمیشه انقدر سرد و خشک باشه
دشمنش که نیستم!خب ادم ناراحت میشه
-من..دیگه میرم بیرون یکم هوا بخورم
انگار متوجه لحنم شده بود..
یه ابروش رو کمی بالا برد و با لحن سوالی پرسید:
+چرا؟
-همینطوری
+من این حرف رو قبول نمیکنم
-من دیگه میرم
و رفتم توی باغ قصر..
ایش ایش..اقای کوه یخ تازه میگه چرا
نگاهش کن تروخدا..پنج دقیقه از بودنمون توی این سال گذشته،فاز پادشاه گرفته
خیر سرمون باید مثل زن و شوهر رفتار کنیم که کسی شک نکنه
اصن اون که به من میگفت خانوم کوچولو..حالا باهام مثل دیوار حرف میزنه؟
برای خودم با صدای اروم غرغر میکردم
:بانوی ملکه..چیزی شده؟
-نه..
:ولی ناراحت به نظر میاید
+اره..یه ذره ناراحتش کردم
-هی!برو به کارهای مهمات برس
+کار مهمم تویی ملکه
و دستمو گرفت و برد توی اتاق..
وقتی وارد اناق شدیم،دستم رو محکم از توی دستش کشیدم:
-چیکار میکنی؟
به دیوار تکیه داد:
+از همسرم معذرت خواهی میکنم
-اولا من همسر تو نیستم..دوما چرا باید انقدر باهام سرد حرف بزنی؟
+واقعا..ناراحت شدی عروسک کوچولو؟
-معلومه که ادم ناراحت میشه وقتی انقدر سرد و خشکی
لبخند ارومی زد..اونقدر نبود که ببینم،ولی از چشماش معلوم بود
+ببخشید بانوی ملکه
-رد شد
+ببخشید خانوم کوچولو
-رد شد
+ببخشید عروسکم
قلبم تقریبا داشت از توی دهنم در میومد
چرا جنتلمن بازی در میاره اخه؟...
[ویو جونگکوک]
خدایا..
پادشاه چوسان و بزرگترین مافیای کرهیجنوبی،داره نازکشی میکنه
چرا واقعا ناراحتی اون برام مهمه؟
-باید فکر کنم
+یعنی قهر نیستی؟
-اومممم..
منتظر نگاهش کردم..یه قیافه ی کیوتی گرفته بود و انگار داشت فکر میکرد
چقدر گوگولیهههه
-باشه..اشتی
لبخند پررنگ تری زدم..
+خب..الان باید به عنوان ملکه و پادشاه عاشق،بریم بیرون
-نمیخوااام
+منم نمیخوام..ولی بیا بریم دیگه
دست همو گرفتیم و از اتاق اومدیم بیرون..
همه داشتن پچپچ میکردن
بعضیا راجب حمله ی امروز..و بعضیا راجب صحبت و رفتار من با عروسک کوچولو...
*ادامه دارد...
[ویو نیلا]
بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از روی صندلیش بلند شد
با قدم های اهسته اومد نزدیکم
سرش پایین بود و انگار داشت قدم هاشو میشمرد
وقتی به اندازه ی کافی نزدیکم شد،سرش رو بالا اورد
+کی بهت اجازه دادم اینجوری باهام حرف بزنی،خانوم کوچولو؟
-هروقت دلم بخواد هرجوری که بخوام باهات حرف میزنم جئون
+تا وقتی که احترامت رو نگه میدارم،سعی کن درست حرف بزنی
جوری لحنش سرد بود که فکر کنم فضای سالن چند درجه سردتر شد
گلوم خشک شد و انگار زبونم بند اومده بود
-باشه..اقای جئون
+خوبه..
بعد برگشت سمت تخت پادشاهیش..
-زود به اینجا عادت کردی..ولی باید دنبال راه فرار باشیم
+موافقم..اما فعلا بیا ببینیم اینجاها چه خبره..حداقل یه سرنخ پیدا کنیم
-اها
درسته با همه اونجوری حرف میزنه،ولی دلیل نمیشه انقدر سرد و خشک باشه
دشمنش که نیستم!خب ادم ناراحت میشه
-من..دیگه میرم بیرون یکم هوا بخورم
انگار متوجه لحنم شده بود..
یه ابروش رو کمی بالا برد و با لحن سوالی پرسید:
+چرا؟
-همینطوری
+من این حرف رو قبول نمیکنم
-من دیگه میرم
و رفتم توی باغ قصر..
ایش ایش..اقای کوه یخ تازه میگه چرا
نگاهش کن تروخدا..پنج دقیقه از بودنمون توی این سال گذشته،فاز پادشاه گرفته
خیر سرمون باید مثل زن و شوهر رفتار کنیم که کسی شک نکنه
اصن اون که به من میگفت خانوم کوچولو..حالا باهام مثل دیوار حرف میزنه؟
برای خودم با صدای اروم غرغر میکردم
:بانوی ملکه..چیزی شده؟
-نه..
:ولی ناراحت به نظر میاید
+اره..یه ذره ناراحتش کردم
-هی!برو به کارهای مهمات برس
+کار مهمم تویی ملکه
و دستمو گرفت و برد توی اتاق..
وقتی وارد اناق شدیم،دستم رو محکم از توی دستش کشیدم:
-چیکار میکنی؟
به دیوار تکیه داد:
+از همسرم معذرت خواهی میکنم
-اولا من همسر تو نیستم..دوما چرا باید انقدر باهام سرد حرف بزنی؟
+واقعا..ناراحت شدی عروسک کوچولو؟
-معلومه که ادم ناراحت میشه وقتی انقدر سرد و خشکی
لبخند ارومی زد..اونقدر نبود که ببینم،ولی از چشماش معلوم بود
+ببخشید بانوی ملکه
-رد شد
+ببخشید خانوم کوچولو
-رد شد
+ببخشید عروسکم
قلبم تقریبا داشت از توی دهنم در میومد
چرا جنتلمن بازی در میاره اخه؟...
[ویو جونگکوک]
خدایا..
پادشاه چوسان و بزرگترین مافیای کرهیجنوبی،داره نازکشی میکنه
چرا واقعا ناراحتی اون برام مهمه؟
-باید فکر کنم
+یعنی قهر نیستی؟
-اومممم..
منتظر نگاهش کردم..یه قیافه ی کیوتی گرفته بود و انگار داشت فکر میکرد
چقدر گوگولیهههه
-باشه..اشتی
لبخند پررنگ تری زدم..
+خب..الان باید به عنوان ملکه و پادشاه عاشق،بریم بیرون
-نمیخوااام
+منم نمیخوام..ولی بیا بریم دیگه
دست همو گرفتیم و از اتاق اومدیم بیرون..
همه داشتن پچپچ میکردن
بعضیا راجب حمله ی امروز..و بعضیا راجب صحبت و رفتار من با عروسک کوچولو...
*ادامه دارد...
- ۶۱۷
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط