فیک دشمن امن من

part: ۲

چند مرد با لباس‌های کاملاً مشکی وارد شدن.هیچ نشونی روی لباسشون نبود.
ماسک فلزی روی صورت.

سلاح‌هایی که قبلاً ندیده بودم.یکی از اون‌ها بدون اینکه حتی مکث کنه، به سمت افراد جونگکوک شلیک کرد.
دومی...به سربازهای من.

اخم کردم

«این دیگه چه کوفتیه؟»

جونگکوک زیر لب گفت: «افراد من نیستن.»

«افراد منم نیستن.»

یکی از مردهای نقاب‌دار با صدایی سرد فریاد زد: «هدف، حذف هر دو فرمانده است.»

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد.
هر دو؟
یعنی...ما هدف اصلی بودیم؟گلوله‌ای کنار پام خورد.بدون فکر روی زمین سر خوردم و به یکی از اون افراد شلیک کردم.
اما...

گلوله به جلیقه‌ش خورد و فقط چند قدم عقب رفت.لعنتی...
جونگکوک هم شلیک کرد.بی‌فایده.
«جلیقه ضدگلوله‌ی نظامی؟»

من با تعجب گفتم: «این مدل هنوز تولید انبوه نشده...»

جونگکوک با اخم جواب داد: «دقیقاً.»

همین یه جمله کافی بود تا بفهمم...
یه جای کار خیلی بد می‌لنگه.
یکی از اون مردها نارنجک دودزا پرت کرد.
همه‌جا توی چند ثانیه سفید شد.
صدای سرفه‌ی سربازهام بلند شد.

«فرمانده! نمی‌بینیمت!»بی‌سیم قطع شد.
دستم رو جلوی صورتم گرفتم و سعی کردم راه خروج رو پیدا کنم.

ناگهان دستی بازوم رو گرفت.همون دستکش چرمی مشکی.جونگکوک.
با اخم نگاهش کردم.
«دستتو بردار.»

«اگه پنج ثانیه دیگه همین‌جا بمونی، زنده نمی‌ری.»

«لازم نکرده نجاتم بدی.»

با همون خونسردی همیشگیش گفت: «فکر نکن دارم لطف می‌کنم. هنوز وقت کشتنت نرسیده.»
اعصابم به هم ریخت.اما قبل از اینکه جوابش رو بدم، صدای انفجار دوم همه‌چیز رو لرزوند.

سقف انبار شروع کرد به فرو ریختن.
جونگکوک بدون معطلی مچ دستم رو کشید.

«بدو!»

این بار...برای اولین بار در عمرم...
مجبور شدم همراه بزرگ‌ترین دشمنم از مرگ فرار کنم.

و نمی‌دونستم این فقط شروع بازی‌ایه که نفر سومی براش نقشه کشیده...
نوآ
سه روز گذشته بود.
سه روز از اون انفجار لعنتی.
سه روز از اولین باری که از فاصله‌ی چند سانتی‌متری، جئون جونگکوک رو دیده بودم.
و سه روز بود که خواب درست و حسابی نداشتم.
...
اتاق جلسات ستاد ارتش غرق سکوت بود.
روی پرده، تصاویر دوربین‌های مداربسته یکی‌یکی پخش می‌شد.
فیلم رو برای بار پنجم نگاه می‌کردم.
مردهای نقاب‌دار.
اسلحه‌های ناشناس.
جلیقه‌های ضدگلوله.
و مهم‌تر از همه...
هدف قرار دادن هم‌زمان نیروهای ما و بلک کرون.
سرگرد کیان پرونده‌ای روی میز گذاشت.
ـ «فرمانده... هیچ اطلاعاتی از هویتشون پیدا نکردیم.»
اخم کردم.
ـ «هیچ‌چی؟»
ـ «اثر انگشت ندارن... DNA ندارن... حتی صورت هیچ‌کدوم ثبت نشده.»
ـ «غیرممکنه.»
ـ «ما هم همین فکر رو می‌کردیم.»
پرونده رو باز کردم.
داخلش فقط چند عکس بود.
روی گردن یکی از افراد کشته‌شده، علامتی حک شده بود.
یه خورشید قرمز که وسطش یه هلال سیاه قرار داشت.
قبلاً این علامت رو ندیده بودم...
اما حس بدی بهم می‌داد.
همون شب...
وقتی از ستاد بیرون اومدم، بارون آروم می‌بارید.
هوا سرد بود.
دستام رو توی جیب پالتوی نظامی فرو کردم و سمت ماشینم رفتم.
همین که خواستم در رو باز کنم...
صدای شلیک.
تق!
گلوله از کنار صورتم رد شد.
بدون فکر خودم رو پشت ماشین انداختم
«تک‌تیرانداز!»
دو نفر از محافظ‌هام هنوز فرصت واکنش پیدا نکرده بودن که روی زمین افتادن.
خون، آسفالت خیس رو قرمز کرد.
قلبم تند می‌زد.
بی‌سیم رو برداشتم.
«نیروی پشتیبانی، فوراً!»
اما فقط صدای خش‌خش اومد.
ارتباط قطع شده بود.
لعنت...
POV | جونگکوک
«برای سومین بار این هفته بهمون حمله کردن.»
نامجون نقشه‌ی شهر رو روی میز پهن کرد.
تمام نقاطی که افرادم کشته شده بودن، با سنجاق قرمز مشخص شده بود.
زیاد بودن.
خیلی زیاد.
تهیونگ با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید.
«رئیس، اجازه بده کل شهر رو زیر و رو کنیم.»
سرم رو تکون دادم.
«نه.»
همه ساکت شدن.
به نقشه خیره موندم.
«اگه دشمن می‌خواست فقط ما رو بکشه، مستقیم حمله می‌کرد.»
نامجون آروم گفت: «پس چی می‌خواد؟»
لبخند محوی زدم.
«داره ما رو خسته می‌کنه.»
سکوت...
بعد ادامه دادم:
«وقتی دو شیر با هم بجنگن، شکارچی راحت‌تر هر دوتاشونو می‌کشه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«منظورت فرمانده ارتشه؟»
اسمش که اومد، تصویر صورت سرد نوآ توی ذهنم زنده شد.
دختری که حتی وقتی اسلحه روی پیشونیش بود، پلک هم نزد.
با خودم گفتم:
«اونم الان مثل من دنبال جواب می‌گرده...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت یادتون نره قشنگمم💖💕

#تابع قوانین ویسگون⃢★
دیدگاه ها (۱)

دشمن امن من

دشمن امن من

مهمونی پارت ۶

مهمونی پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط