دشمن امن من
part: 3
POV | نوآ
صدای موتور چند ماشین خیابون رو پر کرد.
چهار ون مشکی.
بیصدا کنارم توقف کردن.
درها باز شد.
همون لباسهای مشکی...
همون ماسکهای فلزی...
«لعنت.»
قبل از اینکه بتونم شلیک کنم، یکی از اونها نارنجک دودزا پرت کرد.
دود همهجا رو گرفت.
یکی از افراد به سمتم دوید.
چاقوم رو بیرون کشیدم.
اولی...
افتاد.
دومی...
ضربه خورد.
سومی...
دستم رو گرفت.
با زانو کوبیدم توی شکمش.
اما تعدادشون زیاد بود.
خیلی زیاد...
برای اولین بار بعد از سالها...
حس کردم شاید نتونم از این مهلکه جون سالم به در ببرم.
در همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی خیابان را پر کرد.
بعد...
رگبار گلوله.
یکییکی افراد نقابدار روی زمین افتادن.
ماشین شاسیبلند مشکی درست مقابلم ایستاد.
شیشهی عقب پایین اومد.
چشمهای مشکی آشنا...
جونگکوک.
نگاهمون برای چند ثانیه توی هم قفل شد.
با همون آرامش همیشگی گفت:
«فرمانده... ظاهراً امروز شانس با تو نیست.»
اسلحهام را بالا آوردم و مستقیم سمتش گرفتم.
«فکر نکن چون به اونها شلیک کردی، بهت اعتماد میکنم.»
لبخند کجی زد.
«خوبه... چون منم به تو اعتماد ندارم.»
پشت سرش، تهیونگ داد زد:
«رئیس! دارن نیروهای کمکی میرسن!»
جونگکوک نگاهم کرد.
«یا همینجا میمونیم و هر دومون کشته میشیم...»
مکث کوتاهی کرد.
«...یا پنج دقیقه آتشبس اعلام میکنیم.»
دستم روی ماشه خشک شده بود.
اعتماد به رئیس مافیا؟
غیرممکن.
اما صدای موتورهای بیشتری از دور شنیده میشد.
اگر میموندم...
افرادم هم به خطر میافتادن.
نفسم را بیرون دادم.
«فقط پنج دقیقه.»
لبخند محوش پررنگتر شد.
«برای شروع... بد نیست.»
همان لحظه، یکی از افراد نقابدار از پشتبام ساختمان روبهرو ظاهر شد، سلاحی عجیب را روی شانهاش گذاشت و لولهی آن را مستقیم به سمت هر دوی ما نشانه رفت...
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
اون مرد نقابدار سلاحش رو روی شونه گذاشت.
یه لحظه...
دو لحظه...
بعد ماشه رو کشید.
«بخواب!»
صدای جونگکوک از همهی شلیکها بلندتر بود.قبل از اینکه حتی مغزم دستور بده، خودم رو روی آسفالت انداختم.
موشک از بالای سرم رد شد و با صدایی مهیب به ساختمون پشتم خورد.
بووووم!
موج انفجار منو چند متر روی زمین کشید.
گوشام سوت میکشید.
چشمام تار شده بود.
همهجا پر از دود و خاک بود.
سعی کردم بلند شم، اما مچ پام پیچ خورده بود.
لعنت...
همین یه لحظه ضعف کافی بود.
سه نفر از افراد نقابدار از بین دود بیرون اومدن و دورم حلقه زدن.اسلحهم هنوز دستم بود.
اولی...
تق!
افتاد.
دومی...
قبل از اینکه بهش شلیک کنم، گلولهای وسط پیشونیش نشست.
خشکم زد.
گلوله از من نبود.
جونگکوک.
اون از پشت ماشین ایستاده بود، با همون خونسردی همیشگیش.
«فرمانده!»
با اخم نگاهش کردم.
«حواست به خودت باشه.»
انگار داشت به یه همکار دستور میداد، نه دشمنش.
اعصابم خورد شد.
«به من دستور نده!»
همون موقع نفر سوم خودش رو روم انداخت.
چاقوش برق زد.
بازوش رو گرفتم و پیچوندم.
صدای شکستن استخونش بلند شد.
اما...
نفر چهارم از پشت سر نزدیک شد.
قبل از اینکه برگردم...
یه دست یقهی اون مرد رو گرفت و با یه حرکت محکم به دیوار کوبیدش.
جونگکوک.مشتش مستقیم خورد توی صورت مرد.
یه ضربه.
دو ضربه.
سه ضربه.
اونقدر سریع حرکت میکرد که حتی فرصت دیدن کامل حرکاتش رو نداشتم.
مرد نقش زمین شد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و برگشت سمتم.
«میتونی راه بری؟»
اخم کردم.
«لازم نیست نگرانم باشی.»
«نگران نیستم.»
یه مکث کرد.
«فقط اگه همینجا بمیری، دیگه کسی نیست باهاش کلکل کنم.»
...
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
«خودشیفته.»
لبخند کجی زد.
«ممنون.»
جونگکوک
واقعاً اعصابم خورد میشد.
این دختر حتی وقتی جونش در خطر بود، باز هم حاضر نبود یه تشکر ساده بکنه.
اما...
همین لجبازیش عجیب بود.
هر آدم دیگهای جای اون بود، یا فرار میکرد یا میترسید.
ولی نوآ؟
داشت با پای آسیبدیده دوباره اسلحهش رو پر میکرد.
نامجون کنارم رسید.
«رئیس، باید بریم.»
سر تکون دادم.
«نه.»
«چی؟»
«هنوز تموم نشده.»
نامجون اخم کرد.
«ارتش تا چند دقیقه دیگه میرسه.»
«میدونم.»
نگاهم دوباره سمت نوآ رفت.
اون داشت به جسد یکی از افراد نقابدار نگاه میکرد.
بعد زانو زد.
چیزی از روی گردنش برداشت.
یه پلاک فلزی.
کنجکاو شدم.
کنارش ایستادم.
همین که خواستم پلاک رو ببینم...
نوآ سریع دستش رو بست.
«فضولی نکن.»
خندم گرفت.
«همیشه اینقدر بداخلاقی؟»
«همیشه اینقدر پرحرفی؟»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگام💆🏻♀️🌹
#تابع_قوانین_ویسگون
POV | نوآ
صدای موتور چند ماشین خیابون رو پر کرد.
چهار ون مشکی.
بیصدا کنارم توقف کردن.
درها باز شد.
همون لباسهای مشکی...
همون ماسکهای فلزی...
«لعنت.»
قبل از اینکه بتونم شلیک کنم، یکی از اونها نارنجک دودزا پرت کرد.
دود همهجا رو گرفت.
یکی از افراد به سمتم دوید.
چاقوم رو بیرون کشیدم.
اولی...
افتاد.
دومی...
ضربه خورد.
سومی...
دستم رو گرفت.
با زانو کوبیدم توی شکمش.
اما تعدادشون زیاد بود.
خیلی زیاد...
برای اولین بار بعد از سالها...
حس کردم شاید نتونم از این مهلکه جون سالم به در ببرم.
در همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی خیابان را پر کرد.
بعد...
رگبار گلوله.
یکییکی افراد نقابدار روی زمین افتادن.
ماشین شاسیبلند مشکی درست مقابلم ایستاد.
شیشهی عقب پایین اومد.
چشمهای مشکی آشنا...
جونگکوک.
نگاهمون برای چند ثانیه توی هم قفل شد.
با همون آرامش همیشگی گفت:
«فرمانده... ظاهراً امروز شانس با تو نیست.»
اسلحهام را بالا آوردم و مستقیم سمتش گرفتم.
«فکر نکن چون به اونها شلیک کردی، بهت اعتماد میکنم.»
لبخند کجی زد.
«خوبه... چون منم به تو اعتماد ندارم.»
پشت سرش، تهیونگ داد زد:
«رئیس! دارن نیروهای کمکی میرسن!»
جونگکوک نگاهم کرد.
«یا همینجا میمونیم و هر دومون کشته میشیم...»
مکث کوتاهی کرد.
«...یا پنج دقیقه آتشبس اعلام میکنیم.»
دستم روی ماشه خشک شده بود.
اعتماد به رئیس مافیا؟
غیرممکن.
اما صدای موتورهای بیشتری از دور شنیده میشد.
اگر میموندم...
افرادم هم به خطر میافتادن.
نفسم را بیرون دادم.
«فقط پنج دقیقه.»
لبخند محوش پررنگتر شد.
«برای شروع... بد نیست.»
همان لحظه، یکی از افراد نقابدار از پشتبام ساختمان روبهرو ظاهر شد، سلاحی عجیب را روی شانهاش گذاشت و لولهی آن را مستقیم به سمت هر دوی ما نشانه رفت...
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
اون مرد نقابدار سلاحش رو روی شونه گذاشت.
یه لحظه...
دو لحظه...
بعد ماشه رو کشید.
«بخواب!»
صدای جونگکوک از همهی شلیکها بلندتر بود.قبل از اینکه حتی مغزم دستور بده، خودم رو روی آسفالت انداختم.
موشک از بالای سرم رد شد و با صدایی مهیب به ساختمون پشتم خورد.
بووووم!
موج انفجار منو چند متر روی زمین کشید.
گوشام سوت میکشید.
چشمام تار شده بود.
همهجا پر از دود و خاک بود.
سعی کردم بلند شم، اما مچ پام پیچ خورده بود.
لعنت...
همین یه لحظه ضعف کافی بود.
سه نفر از افراد نقابدار از بین دود بیرون اومدن و دورم حلقه زدن.اسلحهم هنوز دستم بود.
اولی...
تق!
افتاد.
دومی...
قبل از اینکه بهش شلیک کنم، گلولهای وسط پیشونیش نشست.
خشکم زد.
گلوله از من نبود.
جونگکوک.
اون از پشت ماشین ایستاده بود، با همون خونسردی همیشگیش.
«فرمانده!»
با اخم نگاهش کردم.
«حواست به خودت باشه.»
انگار داشت به یه همکار دستور میداد، نه دشمنش.
اعصابم خورد شد.
«به من دستور نده!»
همون موقع نفر سوم خودش رو روم انداخت.
چاقوش برق زد.
بازوش رو گرفتم و پیچوندم.
صدای شکستن استخونش بلند شد.
اما...
نفر چهارم از پشت سر نزدیک شد.
قبل از اینکه برگردم...
یه دست یقهی اون مرد رو گرفت و با یه حرکت محکم به دیوار کوبیدش.
جونگکوک.مشتش مستقیم خورد توی صورت مرد.
یه ضربه.
دو ضربه.
سه ضربه.
اونقدر سریع حرکت میکرد که حتی فرصت دیدن کامل حرکاتش رو نداشتم.
مرد نقش زمین شد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و برگشت سمتم.
«میتونی راه بری؟»
اخم کردم.
«لازم نیست نگرانم باشی.»
«نگران نیستم.»
یه مکث کرد.
«فقط اگه همینجا بمیری، دیگه کسی نیست باهاش کلکل کنم.»
...
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
«خودشیفته.»
لبخند کجی زد.
«ممنون.»
جونگکوک
واقعاً اعصابم خورد میشد.
این دختر حتی وقتی جونش در خطر بود، باز هم حاضر نبود یه تشکر ساده بکنه.
اما...
همین لجبازیش عجیب بود.
هر آدم دیگهای جای اون بود، یا فرار میکرد یا میترسید.
ولی نوآ؟
داشت با پای آسیبدیده دوباره اسلحهش رو پر میکرد.
نامجون کنارم رسید.
«رئیس، باید بریم.»
سر تکون دادم.
«نه.»
«چی؟»
«هنوز تموم نشده.»
نامجون اخم کرد.
«ارتش تا چند دقیقه دیگه میرسه.»
«میدونم.»
نگاهم دوباره سمت نوآ رفت.
اون داشت به جسد یکی از افراد نقابدار نگاه میکرد.
بعد زانو زد.
چیزی از روی گردنش برداشت.
یه پلاک فلزی.
کنجکاو شدم.
کنارش ایستادم.
همین که خواستم پلاک رو ببینم...
نوآ سریع دستش رو بست.
«فضولی نکن.»
خندم گرفت.
«همیشه اینقدر بداخلاقی؟»
«همیشه اینقدر پرحرفی؟»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگام💆🏻♀️🌹
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۴۱۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط