ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:10
چرا هی تغیر مد میدی تو مرد فاصلمون خیلی کم بود نمیدونم این مرد واقعا چشه چرا هی عوض میشه
(ویو کوک )
چند روز پیش به اجبار پدر مادر البته پدر مادر قلابیم با ا.ت ازدواج کردم اون خیلی عصبیم میکرد خب منم که عصبی و زود عصبی میشم اما برای این اذیت کردناش و اینکه میخوام یه جهنم براش بسازم دلیل دارم دلیلشم اینه که چند سال پیش وقتی ۱۰ سالم بود پدر بزرگ ا.ت به خونمون حمله کرد و تو این در گیری پدر مادرم کشته شدن و تو این داستان پدر ا.ت هم دست داشت ولی اونا نمیدونن که من پسر جئون سونگ هو و یون رینام همون زنو شوهری که ۱۸ سال پیش به دست مین هیون وو و پسرش مین دونگ ووک کشته شدن اولش با این ازدواج مخالف بودم اما وقتی فهمیدم ا.ت دختر همون خانوادست تصمیم گرفتم از تریق ا.ت و عذاب دادنش ازشون انتقام بگیرم به هرحال که دخترشون دوست دارن تازگیا یه حسایی بهش پیدا کردم اما باید فراموشش کنم من برای انتقام وارد این راه شدم و باید راهمو ادامه بدم
¥ارباب
کوک:ها بله
¥مین یونگی اینجاست
کوک:بگو بیاد
¥چشم
ا.ت:هی
کوک:چیه
ا.ت:من الان چطوری زخمارو قائم کنم اگه ببینتشون دعوا راه میندازه
کوک:خب ...
چسبوندم به دیواره های استخر و بهش طوری نزدیک شدم که زیاد معلوم نباشه
یونگی:ا.ت
ا.ت:د داداش
یونگی:اونجا چیکار دارین...بیاین بیرون
کوک:اگه تشریف ببری بیرون ما ام میایم
یونگی :خیل خب زود باشین
و رفت بیرون......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:10
چرا هی تغیر مد میدی تو مرد فاصلمون خیلی کم بود نمیدونم این مرد واقعا چشه چرا هی عوض میشه
(ویو کوک )
چند روز پیش به اجبار پدر مادر البته پدر مادر قلابیم با ا.ت ازدواج کردم اون خیلی عصبیم میکرد خب منم که عصبی و زود عصبی میشم اما برای این اذیت کردناش و اینکه میخوام یه جهنم براش بسازم دلیل دارم دلیلشم اینه که چند سال پیش وقتی ۱۰ سالم بود پدر بزرگ ا.ت به خونمون حمله کرد و تو این در گیری پدر مادرم کشته شدن و تو این داستان پدر ا.ت هم دست داشت ولی اونا نمیدونن که من پسر جئون سونگ هو و یون رینام همون زنو شوهری که ۱۸ سال پیش به دست مین هیون وو و پسرش مین دونگ ووک کشته شدن اولش با این ازدواج مخالف بودم اما وقتی فهمیدم ا.ت دختر همون خانوادست تصمیم گرفتم از تریق ا.ت و عذاب دادنش ازشون انتقام بگیرم به هرحال که دخترشون دوست دارن تازگیا یه حسایی بهش پیدا کردم اما باید فراموشش کنم من برای انتقام وارد این راه شدم و باید راهمو ادامه بدم
¥ارباب
کوک:ها بله
¥مین یونگی اینجاست
کوک:بگو بیاد
¥چشم
ا.ت:هی
کوک:چیه
ا.ت:من الان چطوری زخمارو قائم کنم اگه ببینتشون دعوا راه میندازه
کوک:خب ...
چسبوندم به دیواره های استخر و بهش طوری نزدیک شدم که زیاد معلوم نباشه
یونگی:ا.ت
ا.ت:د داداش
یونگی:اونجا چیکار دارین...بیاین بیرون
کوک:اگه تشریف ببری بیرون ما ام میایم
یونگی :خیل خب زود باشین
و رفت بیرون......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۸۱۰
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط