پارت اول
پارت اول
تاریکی مطلق
شب آشغالا رو به بیرون آوردم ولی یه حس عجیبی داشتم
تاریکی عمیقی تو آسمان بود با زمان های دیگه متفاوت
بود با صدای گربه 🐱 پشت سرم به خودم اومدم و
برنامه هام یادم اومد فردا صبح با یه نفر که مریض
سادیسمی بود ملاقات داشتم برا همین آشغالا رو گذاشتم
و برگشتم خونه بعد خوردن یه شام سبک یه راسته رفتم
تو تخت.
"صبح ویو"
صبح ساعت 6 بیدار شدم .کت و شلوار شیکمو پوشیدم،کیفمو برداشتم و برای آخرین بار تو آینه
بخودم نگاه کردم .ماشین رو روشن کردم و راه افتادم روز
عجیبی بود .به مطبم رسیدم.ساعت ملاقات 9 بود. همینجوری منتظر موندم که در به صدا در اومد تعجب
کردم چ ن ساعت هنوز 7و نیم بود
ا.ت=بفرمایید داخل
اومد داخل و یه مرد قد بلند نسبتا بزرگسال بود تعجب
کردم
ا.ت=آقا شما امروز ساعت ملاقات داشتین؟
مرد=نه خیر ولی شنیدم کارتون تو روانشناسی خوبه برا
همین خواستم بهتون مراجعه کنم.اگه فردا وقت دارین
من باز بیام پیشتون
ا.ت=حتما آقا فقط اطلاعاتتون رو لطفا بگید
مرد=خب،من اقای کیم هستم و از ملاقات باهاتون
خوشبختم
ا.ت ویو
خیلی ادم عجیبی بود دستمو بوسید و رفت یه شاخه رز هم روی میزم گذاشت🌹
ساعاتی گذشت بالاخره عقربه ساعت رأس ساعت 9 ایستاده بود که در باز شد و مرد خوشتیپ قد بلندی وارد شد و فهمیدم همون مریضه که برای ملاقات اومده
تهیونگ=سلام خانم امروز وقت ملاقات باهاتون داشتم اگه کارتون خوب باشه بیشتر میام سر ملاقات
ا.ت=حتما اقای کیم امید وارم روانشناسیم بتونه رو شما هم اثر داشته باشه(تعظیم کرد و نشست)
ا.ت=گفتید که بخاطر پدرتون دچار بیماری شدید
تهیونگ=بله
ا.ت=ایا چیزی هست که ازش براتون باقی بمونه؟که
شما رو یاد پدرتون بندازه
تهیونگ=بله.سپس انگشتشو در آورد و رو میز گذاشت
این انگشتر پدرمه.پدرم قبل مرگش به من داد.
"پرش زمانی به بعد ملاقات"
ساعت 11 بود ملاقاتمون به اتمام رسید اقای کیم رفت.
منم حین برگشتن متوجه انگشتر رو میز شدم
ا.ت=واای الان چیکار کنم انگشترش اینجا موند.حتما
براش با ارزشه پس به خوبی نگه میدارم تا فردا برگرده
بعد چند نفری که اومده بودن به مطبم وسایلمو جمع کردم و رفتم انگشتر اقای کیم همراهم بود.رسیدم خونه 🏠
آهنگو باز کردم اونم چه آهنگی .داشتم واسه خودم میرقصیدم ولی احساس میکردم یکی در حال تماشامه....
تاریکی مطلق
شب آشغالا رو به بیرون آوردم ولی یه حس عجیبی داشتم
تاریکی عمیقی تو آسمان بود با زمان های دیگه متفاوت
بود با صدای گربه 🐱 پشت سرم به خودم اومدم و
برنامه هام یادم اومد فردا صبح با یه نفر که مریض
سادیسمی بود ملاقات داشتم برا همین آشغالا رو گذاشتم
و برگشتم خونه بعد خوردن یه شام سبک یه راسته رفتم
تو تخت.
"صبح ویو"
صبح ساعت 6 بیدار شدم .کت و شلوار شیکمو پوشیدم،کیفمو برداشتم و برای آخرین بار تو آینه
بخودم نگاه کردم .ماشین رو روشن کردم و راه افتادم روز
عجیبی بود .به مطبم رسیدم.ساعت ملاقات 9 بود. همینجوری منتظر موندم که در به صدا در اومد تعجب
کردم چ ن ساعت هنوز 7و نیم بود
ا.ت=بفرمایید داخل
اومد داخل و یه مرد قد بلند نسبتا بزرگسال بود تعجب
کردم
ا.ت=آقا شما امروز ساعت ملاقات داشتین؟
مرد=نه خیر ولی شنیدم کارتون تو روانشناسی خوبه برا
همین خواستم بهتون مراجعه کنم.اگه فردا وقت دارین
من باز بیام پیشتون
ا.ت=حتما آقا فقط اطلاعاتتون رو لطفا بگید
مرد=خب،من اقای کیم هستم و از ملاقات باهاتون
خوشبختم
ا.ت ویو
خیلی ادم عجیبی بود دستمو بوسید و رفت یه شاخه رز هم روی میزم گذاشت🌹
ساعاتی گذشت بالاخره عقربه ساعت رأس ساعت 9 ایستاده بود که در باز شد و مرد خوشتیپ قد بلندی وارد شد و فهمیدم همون مریضه که برای ملاقات اومده
تهیونگ=سلام خانم امروز وقت ملاقات باهاتون داشتم اگه کارتون خوب باشه بیشتر میام سر ملاقات
ا.ت=حتما اقای کیم امید وارم روانشناسیم بتونه رو شما هم اثر داشته باشه(تعظیم کرد و نشست)
ا.ت=گفتید که بخاطر پدرتون دچار بیماری شدید
تهیونگ=بله
ا.ت=ایا چیزی هست که ازش براتون باقی بمونه؟که
شما رو یاد پدرتون بندازه
تهیونگ=بله.سپس انگشتشو در آورد و رو میز گذاشت
این انگشتر پدرمه.پدرم قبل مرگش به من داد.
"پرش زمانی به بعد ملاقات"
ساعت 11 بود ملاقاتمون به اتمام رسید اقای کیم رفت.
منم حین برگشتن متوجه انگشتر رو میز شدم
ا.ت=واای الان چیکار کنم انگشترش اینجا موند.حتما
براش با ارزشه پس به خوبی نگه میدارم تا فردا برگرده
بعد چند نفری که اومده بودن به مطبم وسایلمو جمع کردم و رفتم انگشتر اقای کیم همراهم بود.رسیدم خونه 🏠
آهنگو باز کردم اونم چه آهنگی .داشتم واسه خودم میرقصیدم ولی احساس میکردم یکی در حال تماشامه....
- ۸.۷k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط