آخرین بازمانده از نسل سلیکا
آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه=
چندین جادوگر درحال راه رفتن روی این طناب هستند. بعضی سقوط میکنند و میمیرند، بعضی
دیگر میتوانند به کوه برسند و زنده بمانند. من؟ من به کوه میرسم و سعی میکنم به جادوگران
دیگر کمک کنم. با اینکه دیر رسیدم، آخرین نفری نیستم که در اینجا حاضر شده. نزدیک ۳۵
جادوگر دیگر بعد از من رسیدند و ۱۲۸ جادوگر دیگر هم روی طناب رفته و سعی کردند به کوه
بروند. تا آنجایی که از نوشتههای کاتب مو مشکی فهمیدم ۸۹ نفر سقوط کردند و ۲۶ نفر وارد
غار کوچک در کوه شدهاند و وضعیت ۱۳ نفر دیگر نه مرگ است و نه پیروزی، آنها هنوز روی
طناب هستند. به ما گفته شده هر هفت مرحله آزمون را بدون جادو میگذرانیم.
باران تمام شده و ابرها آسمان آبی را ترک کردهاند و به خورشید اجازه درخشیدن دادهاند. جامهام
تقریبا از آب باران خشک شده و به بدنم چسبیده.
با حساب من، ۳۵۷ نفر هستند که هنوز روی طناب نرفتهاند ولی این به زودی تغییر خواهد کرد.
بر طبق قوانین ۹۹ جادوگر یکی پس از دیگری روی طناب میروند و بعد از جوا شدن پاهای نفر
آخر از طناب، گروه بعدی میرود.
کنار کاتب ایستادهام و نوشتههایش را نگاه میکنم. به هیچ وجه نمیخواهم برگردم و پشت سرم
را نگاه کنم. همه ما جادوگران برای مرحله اول در قسمت پشتی قلعه قرار داریم.
سه اژدها به رنگهای سیاه.سرمهای و خاکستری روی قلعه نشستهاند و شاهد عملکرد ما هستند.
چیزی که من را عصبی و آشفته میکند اژدهای سیاه است.
اژدهای سیاه نسبت به دو اژدهای کنارش بسیار بزرگتر است. روی بلندترین برج نشسته و به من
خیره شده.
(( وای دختر! از اول تاحالا حواسش به تو بوده.)) صدای دختر توجهم را جلب میکند. به دختر نگاه
میکنم که با لبخند پهنی به من زل زده. میگوید:(( چه موهای عجیبی. من کایرا هستم و تو؟))
☆☆☆
☆☆☆
ادامه=
چندین جادوگر درحال راه رفتن روی این طناب هستند. بعضی سقوط میکنند و میمیرند، بعضی
دیگر میتوانند به کوه برسند و زنده بمانند. من؟ من به کوه میرسم و سعی میکنم به جادوگران
دیگر کمک کنم. با اینکه دیر رسیدم، آخرین نفری نیستم که در اینجا حاضر شده. نزدیک ۳۵
جادوگر دیگر بعد از من رسیدند و ۱۲۸ جادوگر دیگر هم روی طناب رفته و سعی کردند به کوه
بروند. تا آنجایی که از نوشتههای کاتب مو مشکی فهمیدم ۸۹ نفر سقوط کردند و ۲۶ نفر وارد
غار کوچک در کوه شدهاند و وضعیت ۱۳ نفر دیگر نه مرگ است و نه پیروزی، آنها هنوز روی
طناب هستند. به ما گفته شده هر هفت مرحله آزمون را بدون جادو میگذرانیم.
باران تمام شده و ابرها آسمان آبی را ترک کردهاند و به خورشید اجازه درخشیدن دادهاند. جامهام
تقریبا از آب باران خشک شده و به بدنم چسبیده.
با حساب من، ۳۵۷ نفر هستند که هنوز روی طناب نرفتهاند ولی این به زودی تغییر خواهد کرد.
بر طبق قوانین ۹۹ جادوگر یکی پس از دیگری روی طناب میروند و بعد از جوا شدن پاهای نفر
آخر از طناب، گروه بعدی میرود.
کنار کاتب ایستادهام و نوشتههایش را نگاه میکنم. به هیچ وجه نمیخواهم برگردم و پشت سرم
را نگاه کنم. همه ما جادوگران برای مرحله اول در قسمت پشتی قلعه قرار داریم.
سه اژدها به رنگهای سیاه.سرمهای و خاکستری روی قلعه نشستهاند و شاهد عملکرد ما هستند.
چیزی که من را عصبی و آشفته میکند اژدهای سیاه است.
اژدهای سیاه نسبت به دو اژدهای کنارش بسیار بزرگتر است. روی بلندترین برج نشسته و به من
خیره شده.
(( وای دختر! از اول تاحالا حواسش به تو بوده.)) صدای دختر توجهم را جلب میکند. به دختر نگاه
میکنم که با لبخند پهنی به من زل زده. میگوید:(( چه موهای عجیبی. من کایرا هستم و تو؟))
☆☆☆
- ۲۳۷
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط