آخرین بازمانده از نسل سلیکا
آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه=
(( وردا.)) صادقانه بگویم که او خیلی بامزه است. موهای کوتاه مجعد سیاه رنگش تضاد زیبایی
با پوست روشنش دارد.چهره و رفتارش حس شادی و کنجکاوی دارد،در صورتی که چشمهایش
تیره و بیروح هستند و انعکاسی از غمی عمیق هستند. تنها تفاوت جامهاش با من چکمههای
سیاهش هستند. دستبندی با جواهرات نعنایی رنگ به دست چپش است.
(( هی! اینطوری بهم زل نزن، لطفا.)) گونههایم از خجالت ارغوانی میشود.به او خیره شده بودم!
خون ما جادوگران به خاطر استفاده از جادو و بودن در مناطقی که جادوی سیاه دارند، به رنگ
ارغوانی است.
آرام عذرخواهی میکنم. میخندد و میگوید:(( آه، چقدر بانمک. هی. اگر از این مرحله جون
سالم به در بردیم، خوشحال میشم با هم دوست باشیم.))
(( میخوای با من دوست بشی؟))
(( آره. من عاشق رنگ سبزم.)) چشمک میزند و من لبخند میزنم.
کاتب مو مشکی بلند نام نفرات جدید را اعلام میکند.
(( آدلین، ورن، سرینا آرکاد،...)) همینطور نامها را پشت سر هم میگفت تا رسید به من و کایرا.
هر دو باهم جلو میرویم. (( اصلا چرا باید اینکار رو کنیم؟)) کایرا میپرسد. جواب میدهم:(( برای
تعادله. تعادل برای وقتی که روی اژدر میشینیم.))
آهی میکشد و دستش را روی شانهام میگذارد.(( میبینمت...؟)) دستم را روی دستش میگذارم و با
کمی تردید میگویم:(( آره...فکر کنم.))
من نمیترسم. یا میمیرم یا زنده میمانم، این مرحله را پشت سر میگذارم و امیدوار میمانم که در
مرحلههای بعد بتوانم خوب عمل کنم.
☆☆☆
ادامه=
(( وردا.)) صادقانه بگویم که او خیلی بامزه است. موهای کوتاه مجعد سیاه رنگش تضاد زیبایی
با پوست روشنش دارد.چهره و رفتارش حس شادی و کنجکاوی دارد،در صورتی که چشمهایش
تیره و بیروح هستند و انعکاسی از غمی عمیق هستند. تنها تفاوت جامهاش با من چکمههای
سیاهش هستند. دستبندی با جواهرات نعنایی رنگ به دست چپش است.
(( هی! اینطوری بهم زل نزن، لطفا.)) گونههایم از خجالت ارغوانی میشود.به او خیره شده بودم!
خون ما جادوگران به خاطر استفاده از جادو و بودن در مناطقی که جادوی سیاه دارند، به رنگ
ارغوانی است.
آرام عذرخواهی میکنم. میخندد و میگوید:(( آه، چقدر بانمک. هی. اگر از این مرحله جون
سالم به در بردیم، خوشحال میشم با هم دوست باشیم.))
(( میخوای با من دوست بشی؟))
(( آره. من عاشق رنگ سبزم.)) چشمک میزند و من لبخند میزنم.
کاتب مو مشکی بلند نام نفرات جدید را اعلام میکند.
(( آدلین، ورن، سرینا آرکاد،...)) همینطور نامها را پشت سر هم میگفت تا رسید به من و کایرا.
هر دو باهم جلو میرویم. (( اصلا چرا باید اینکار رو کنیم؟)) کایرا میپرسد. جواب میدهم:(( برای
تعادله. تعادل برای وقتی که روی اژدر میشینیم.))
آهی میکشد و دستش را روی شانهام میگذارد.(( میبینمت...؟)) دستم را روی دستش میگذارم و با
کمی تردید میگویم:(( آره...فکر کنم.))
من نمیترسم. یا میمیرم یا زنده میمانم، این مرحله را پشت سر میگذارم و امیدوار میمانم که در
مرحلههای بعد بتوانم خوب عمل کنم.
- ۱۵۷
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط