#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۱: سوالی که جوابش طولانی بود
چند لحظه در سکوت کنار هم ایستاده بودند.
بعد مادر سوآ ناگهان گفت:
— راستی…
جونگکوک نگاهش کرد.
— بله؟
مادر سوآ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— یه سؤال دیگه هم دارم.
جونگکوک کمی متعجب شد.
— چی؟
مادر سوآ دست به سینه ایستاد و گفت:
— از چی دختر من خوشت میاد؟
جونگکوک چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
— ها؟
مادر سوآ خندید.
— جدی میپرسم چی شد که از سوآ خوشت اومد؟
جونگکوک نفس کوتاهی کشید.
نگاهش برای لحظهای به زمین افتاد.
بعد آرام گفت:
— از کجا شروع کنم…
مادر سوآ گفت:
— از هر جا دوست داری.
جونگکوک کمی فکر کرد.
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
— اول از همه…از اینکه خیلی واقعیه.
مادر سوآ با دقت گوش میداد.
جونگکوک ادامه داد:
— جلوی هیچکس نقش بازی نمیکنه همونیه که هست اگه عصبانی بشه، عصبانیه اگه خوشحال باشه، واقعاً خوشحاله.
لبخند کوچکی روی لب مادر سوآ نشست.
جونگکوک گفت:
— بعدش… شجاعتش خیلیها توی موقعیت اون عقب میکشن ولی سوآ نه حتی وقتی میترسه هم جلو میره.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد ادامه داد:
— مهربونه...خیلی بیشتر از چیزی که خودش نشون میده همیشه حواسش به بقیه هست حتی وقتی خودش حالش خوب نیست.
جونگکوک آرام خندید.
— و البته…خیلی هم لجبازه.
مادر سوآ خندید.
— اینو کاملاً قبول دارم.
جونگکوک ادامه داد:
— وقتی یه چیزی رو تصمیم بگیره…دیگه هیچکس نمیتونه نظرشو عوض کنه.
بعد نگاهش کمی نرمتر شد.
— و وقتی لبخند میزنه…
چند ثانیه مکث کرد.
— انگار همه چیز راحتتر میشه.
مادر سوآ هنوز ساکت گوش میداد.
جونگکوک ادامه داد:
— کنار سوآ…لازم نیست کسی باشم که نیستم میتونم فقط… خودم باشم.
چند لحظه سکوت شد.
جونگکوک هنوز داشت ادامه میداد.
— و وقتی کنارم نیست…حس میکنم یه چیزی کم شده.
مادر سوآ ناگهان دستش را بالا آورد.
— باشه باشه فهمیدم!
جونگکوک وسط حرفش ایستاد.
مادر سوآ خندید.
— بسه دیگه برو بخواب، خسته شدی.
جونگکوک خندید.
— شما پرسیدید.
مادر سوآ با لبخند گفت:
— آره ولی فکر نمیکردم اینقدر جواب داشته باشه.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— شب بخیر.
مادر سوآ گفت:
— شب بخیر جونگکوک.
جونگکوک رفت سمت اتاقی که برایش آماده کرده بودند.
در را آرام بست.
اتاق تاریک و ساکت بود.
آهسته روی تخت نشست.
چند لحظه فقط به زمین نگاه کرد.
بعد دراز کشید.
چشمهایش را بست.
اما چند ثانیه بعد…
تصویر سوآ توی ذهنش آمد.
صورتش.
لبخندش.
و آخرین باری که همدیگر را دیده بودند.
جونگکوک آرام زیر لب گفت:
— الان خوابی؟
نگاهش به سقف افتاد.
دلش عجیب برایش تنگ شده بود.
اما بعد نفس عمیقی کشید.
چشمهایش را بست.
— فقط یک ماه…
آرام زمزمه کرد.
— صبر میکنم.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۱: سوالی که جوابش طولانی بود
چند لحظه در سکوت کنار هم ایستاده بودند.
بعد مادر سوآ ناگهان گفت:
— راستی…
جونگکوک نگاهش کرد.
— بله؟
مادر سوآ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— یه سؤال دیگه هم دارم.
جونگکوک کمی متعجب شد.
— چی؟
مادر سوآ دست به سینه ایستاد و گفت:
— از چی دختر من خوشت میاد؟
جونگکوک چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
— ها؟
مادر سوآ خندید.
— جدی میپرسم چی شد که از سوآ خوشت اومد؟
جونگکوک نفس کوتاهی کشید.
نگاهش برای لحظهای به زمین افتاد.
بعد آرام گفت:
— از کجا شروع کنم…
مادر سوآ گفت:
— از هر جا دوست داری.
جونگکوک کمی فکر کرد.
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
— اول از همه…از اینکه خیلی واقعیه.
مادر سوآ با دقت گوش میداد.
جونگکوک ادامه داد:
— جلوی هیچکس نقش بازی نمیکنه همونیه که هست اگه عصبانی بشه، عصبانیه اگه خوشحال باشه، واقعاً خوشحاله.
لبخند کوچکی روی لب مادر سوآ نشست.
جونگکوک گفت:
— بعدش… شجاعتش خیلیها توی موقعیت اون عقب میکشن ولی سوآ نه حتی وقتی میترسه هم جلو میره.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد ادامه داد:
— مهربونه...خیلی بیشتر از چیزی که خودش نشون میده همیشه حواسش به بقیه هست حتی وقتی خودش حالش خوب نیست.
جونگکوک آرام خندید.
— و البته…خیلی هم لجبازه.
مادر سوآ خندید.
— اینو کاملاً قبول دارم.
جونگکوک ادامه داد:
— وقتی یه چیزی رو تصمیم بگیره…دیگه هیچکس نمیتونه نظرشو عوض کنه.
بعد نگاهش کمی نرمتر شد.
— و وقتی لبخند میزنه…
چند ثانیه مکث کرد.
— انگار همه چیز راحتتر میشه.
مادر سوآ هنوز ساکت گوش میداد.
جونگکوک ادامه داد:
— کنار سوآ…لازم نیست کسی باشم که نیستم میتونم فقط… خودم باشم.
چند لحظه سکوت شد.
جونگکوک هنوز داشت ادامه میداد.
— و وقتی کنارم نیست…حس میکنم یه چیزی کم شده.
مادر سوآ ناگهان دستش را بالا آورد.
— باشه باشه فهمیدم!
جونگکوک وسط حرفش ایستاد.
مادر سوآ خندید.
— بسه دیگه برو بخواب، خسته شدی.
جونگکوک خندید.
— شما پرسیدید.
مادر سوآ با لبخند گفت:
— آره ولی فکر نمیکردم اینقدر جواب داشته باشه.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— شب بخیر.
مادر سوآ گفت:
— شب بخیر جونگکوک.
جونگکوک رفت سمت اتاقی که برایش آماده کرده بودند.
در را آرام بست.
اتاق تاریک و ساکت بود.
آهسته روی تخت نشست.
چند لحظه فقط به زمین نگاه کرد.
بعد دراز کشید.
چشمهایش را بست.
اما چند ثانیه بعد…
تصویر سوآ توی ذهنش آمد.
صورتش.
لبخندش.
و آخرین باری که همدیگر را دیده بودند.
جونگکوک آرام زیر لب گفت:
— الان خوابی؟
نگاهش به سقف افتاد.
دلش عجیب برایش تنگ شده بود.
اما بعد نفس عمیقی کشید.
چشمهایش را بست.
— فقط یک ماه…
آرام زمزمه کرد.
— صبر میکنم.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۷۵۲
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط