in your eyes

#in_your_eyes
part_۶۵

چند ثانیه همینجوری بی حرکت تو بغلش بودم
یکم بعد غریدم:
جونگ کوک خفه میشممم

محکم تر بغلم کرد:
حداقل جلو چشمم خفه میشی

موهایی که تو صورتم اومده بود رو با فوت کنار زدم:
روانی

صدای پوزخندش اومد:
مال خودتم

دیگه داشتم خفه میشدم ، یه حل کوچیک دادمش:
ولم کن

کوک با لجبازی جواب داد:
نه

اخم مصنوعی کردم:
چرا؟!

خیلی ساده گفت:
چون امروز نزدیک بود سکته بزنم

هوففف این بشر چشه؟
کوک یه نفس عمیق کشید و بعدش بالاخره ولم کرد

یکم بعد رفتم سمت پله ها تا برم بالا لباس عوض کنم
زیر لب غر زدم:
دیوونست... واقعا دیوونست

کوک از پایین چیزی گفت:
شنیدم

اخم مصنوعی کردم:
خوبه که شنیدی!

بعد عوض کردن لباسام رفتم پایین و خودمو رو مبل انداختم
با لحن کلافه ای گفتم:
گشنمههه
برام غذا درست کن کوککک

سرشو از گوشی بیرون اورد و همینجوری بهم زل زد
منم بهش زل زدممم
یکم بعد گوشیو خاموش کرد و با آه کشیدن از جاش بلند شد
رفت داخل آشپزخونه
پشتش راه افتادم ببینم چیکار میخواد کنه
آستین لباسشو بالا داد و گفت:
برو بشین!

سری گفتم:
چراااا؟

در کابینت رو باز کرد:
انقدر غر نزن

هوفی کشیدم
رفتم نشستم روی کانتر و کوک رو هنگام درست کردن غذا تماشا میکردم
یکم بعد حوصلم سر رفته بودو از کانتر پایین اومدم و رفتم سمت گاز
کوک دست به سینه کنارم بود:
گفتم که بشینی

چشمامو ریز کردم:
رئیس منی؟

کوک خونسرد نگاهی بهم انداخت:
آره..
اخم مصنوعی کردم:
غلط کردی

بعد از کلی غر غر و لجبازی غذا رو درست کردو شروع کردم به خوردن
روبروم نشست
داشتم می‌خوردم که حس کردم داره نگام میکنه
سرمو بالا آوردم:
چیه؟
همونجوری بهم زل زده بود:
هیچی

گفتم:
پس چرا زل زدی؟

دست به سینه شد و یجورایی با نگاهش منو زیر نظر گرفت:
دارم فکر میکنم مامان بابات چجوری ۱۷ سال این دختر غر غرو رو تحمل کردن و تو دووم آوردی

اخمی کردم:
ایششششش

__________________
ویو کایلا شب

رفته بودم حموم و داشتم بعد خشک کردن موهام شونه میکردمشون
کوک روی تخت دراز کشید بود

یکم بعد از جام بلند شدمو رفتم سمت تخت تا گوشیمو بردارم
همون لحظه کوک آروم مچ دستمو میگیره
باعث میشه یکم بهش نزدیک شم
بهش خیره شدم و چند بار پشت سر هم پلک زدم
فاصله زیادی نداشتیم باهم
ساکت موندم
بعد خیلی آروم گفت:
میدونی سخت ترین قسمت امروز چی بود؟

گفتم:
چی؟

تو چشمام نگاه کردو گفت:
اینکه فهمیدم اگه یروز از دستت بدم...

کوک مکث کرد و یهو به لبام خیره شد
سرشو انداخت پایین:
اه ... نمیتونم جلوی خودمو بگیرم وقتی نزدیکمی...


زیاد شد نه؟😶
واییی میدونم خیلی این پارت رو بد نوشتم و ریدممم
تو پارتای آینده بهتر مینویسممم🗿🎀
به نفعتونه کامنت هم بزارین اونم زیاد💋🔪

شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۷۶)

دخترا 🩰برای امشب یه پارت دیگه میخواین؟🍪🧸

شات کنیم خانومی؟ 🍪🧸تا ۲۴ ساعت میمونه 🍒🐾آمار مهم نیست...

پرنسس کوچولو پارت ۴ویو جنی: دیشب که خونه جونگ کوک بودیم لیسا...

¹⁴سعی کردم بيدار بمونم‌ولی سیاهی ویو جونگکوک___صبح وقتی پا ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط