دلبر رئیس
P⁷:
نوچی کرد و خیلی تخس گفت:
_``دقت نکردی،من ازت نظر نخواستم! یه پرسش انکاری بود! ``
+``نه... تو دقت نکردی این یه پرسش معمولی بود. ``
چشم غره ای ترسناک بهم رفت که لحظه ای ترسیدم زیر حرفش بزنه و رضایت نده.
+``من دیگه برم... ممنون که قبول کردین. خدانگهدار. ``
سری تکون داد تا اومدم برم و درو ببندم صداشو شنیدم که گفت``وایستا``
اما بی اهمیت سرمو انداختم و با چشم غره ای سرشار از فحش به اون منشی بیشعور، نگاه کردم و رد شدم.
سوار آسانسور شدم و از شرکت خارج شدم.
ادمین :
دختر سرش را پایین انداخت با افسوس اینکه یک ساعت باید پیاده روی میکرد تا به خانه اش برسد، نفس عمیقی کشید.
برایش عادی شده بود.
آنقدر این یک ماه این مسیر را پیاده رفته بود که راه کوتاهی برایش به نظر می آمد.
همانطور که به راهش ادامه میداد، صدای بوق ماشینی کنارش را شنید. توجهی نکرد.
چند بار دیگر صدایش، به گوشش رسید که اما این دفعه با خشم گفت:
+``زهرمار! مرتیکه مزاحم برو گم..... `|
که با دیدن شخصی که در ماشین بود، از راه رفتن متوقف شد.
_``مودب باش و سوار شو! ``
+``نه ممنون``
_``گفتم سوارشو ! ``
دختر صورتش به سرخی گوجه شده بود. به اطرافش نگاهی کرد و ناچار سری تکان داد.
در عقبی ماشین را باز کرد تا سوار ماشین شود که صدای اعتراض مرد را شنید:
_``منو با راننده ت اشتباه گرفتی؟ ``
با نگاهی سوالی به او خیره شد که گفت:
_``جلو بشین``
+``باشه``
در ماشینش نشست که یکهو احساس کرد چیزی از او ریخت. همانطور که سعی در عادی نشان دادن خود داشت فکر کرد که یادش افتاد وقت پری-ودش رسیده است.
این مدت انقدر حرص، خشم و ناراحتی کشیده بود ، که با یکماه تاخیر ، پری-ود شد. از خجالت گونه هایش رنگ گرفت. سرش را پایین انداخت.
اما پسر سکوت را شکست:
_``کجا میری ؟ ``
+``خونه``
_``آدرسشو بگو``
+``امممم... میشه خودم برم؟ یعنی منظورم اینه که. میخوام پیاده برم. ``
با جدیت و رسا گفت:
_`بشین سر جات``
دختر به او خیره شد که نگاهش کمی ملایم تر شد و گفت:
_``|مشکل چیه؟ ``
+``میشه اینجا نگه داری؟ ``
_``چرا؟ ``
ا.ت معذب و با ناتوانی لب زد:
+``داروخونه کار دارم! راستش مریض شدم! ``
جیمین با نگرانی به وسیله ی پشت دستش گرمای صورت دختر را اندازه گرفت:
_``تو که تب نداری دختر. مشکلت چیه؟ ``
+``فکر کنم عادت ماهانه شدم.``
سپس سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:
+``به پد بهداشتی نیاز دارم ``
جیمین از ماشین پیاده شد و قبل از بستن در ماشین گفت :
_``بشین الان خودم برات میخرمش``
+``نه خودم.....``
حرفش را قطع کرد:
_``حرف نباشه. بعدا جبران میکنی! ``
دختر در دلش پررویی نثار پسر کرد.
بعد از اینکه جیمین، با خرید هایش آمد و خرید هارا به همراه قرص مسکن به دختر داد، ا.ت معذب گفت:
+``میشه لطفا یه پارکی جایی، سرویس بهداشتی نگه داری؟ ``
پسر گیج به او نگاه کرد:
_``چرا؟ ``
+``همین حالاشم فکر کنم ماشینت خیلی کثیف شده. باید پد بزارم! ``
_``مهم نیست``
پسر دست و دلبازانه و با محبت این را گفت:
+``اما ماشینت کثیف شده``
_``گفتم مهم نیست. میبرمش کارواش، تمیز میشه``
دختر سرش را پایین تر انداخت :
+``اما من اینجوری شرمنده ت میشم``
_``اینم بعدا جبران میکنی``
...................
۱۷ دقیقه بعد:
به کوچه ای که خانه دختر و جونگ به در آنجا قرار داشت، رسیدند که دختر گفت:
+``همینجا نگه دار... ممنون``
_``خونه ت کدومه؟ ``
+``اینجا نیست، ته این کوچه ست``
پسر سوالی به او نگاه کرد:
+``نمیخوام کسی منو با تو ببینه! فکر بد میکنن``
_``مگه غیر از اینه؟! ``
+``بس کن``
_``خونت کدومه ؟ ``
+``یکم جلوتر، سمت راست درِ طوسی . ``
به نزدیک خانه دختر رسیدند که یکهو...... .
پیج زاپاس : @aramesh.army2
از سری نوشته مانِلی.... .
ادامه در پارت بعد. شرط:
۹۰ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۱۰ تا )
۲۰ باز نشر
نوچی کرد و خیلی تخس گفت:
_``دقت نکردی،من ازت نظر نخواستم! یه پرسش انکاری بود! ``
+``نه... تو دقت نکردی این یه پرسش معمولی بود. ``
چشم غره ای ترسناک بهم رفت که لحظه ای ترسیدم زیر حرفش بزنه و رضایت نده.
+``من دیگه برم... ممنون که قبول کردین. خدانگهدار. ``
سری تکون داد تا اومدم برم و درو ببندم صداشو شنیدم که گفت``وایستا``
اما بی اهمیت سرمو انداختم و با چشم غره ای سرشار از فحش به اون منشی بیشعور، نگاه کردم و رد شدم.
سوار آسانسور شدم و از شرکت خارج شدم.
ادمین :
دختر سرش را پایین انداخت با افسوس اینکه یک ساعت باید پیاده روی میکرد تا به خانه اش برسد، نفس عمیقی کشید.
برایش عادی شده بود.
آنقدر این یک ماه این مسیر را پیاده رفته بود که راه کوتاهی برایش به نظر می آمد.
همانطور که به راهش ادامه میداد، صدای بوق ماشینی کنارش را شنید. توجهی نکرد.
چند بار دیگر صدایش، به گوشش رسید که اما این دفعه با خشم گفت:
+``زهرمار! مرتیکه مزاحم برو گم..... `|
که با دیدن شخصی که در ماشین بود، از راه رفتن متوقف شد.
_``مودب باش و سوار شو! ``
+``نه ممنون``
_``گفتم سوارشو ! ``
دختر صورتش به سرخی گوجه شده بود. به اطرافش نگاهی کرد و ناچار سری تکان داد.
در عقبی ماشین را باز کرد تا سوار ماشین شود که صدای اعتراض مرد را شنید:
_``منو با راننده ت اشتباه گرفتی؟ ``
با نگاهی سوالی به او خیره شد که گفت:
_``جلو بشین``
+``باشه``
در ماشینش نشست که یکهو احساس کرد چیزی از او ریخت. همانطور که سعی در عادی نشان دادن خود داشت فکر کرد که یادش افتاد وقت پری-ودش رسیده است.
این مدت انقدر حرص، خشم و ناراحتی کشیده بود ، که با یکماه تاخیر ، پری-ود شد. از خجالت گونه هایش رنگ گرفت. سرش را پایین انداخت.
اما پسر سکوت را شکست:
_``کجا میری ؟ ``
+``خونه``
_``آدرسشو بگو``
+``امممم... میشه خودم برم؟ یعنی منظورم اینه که. میخوام پیاده برم. ``
با جدیت و رسا گفت:
_`بشین سر جات``
دختر به او خیره شد که نگاهش کمی ملایم تر شد و گفت:
_``|مشکل چیه؟ ``
+``میشه اینجا نگه داری؟ ``
_``چرا؟ ``
ا.ت معذب و با ناتوانی لب زد:
+``داروخونه کار دارم! راستش مریض شدم! ``
جیمین با نگرانی به وسیله ی پشت دستش گرمای صورت دختر را اندازه گرفت:
_``تو که تب نداری دختر. مشکلت چیه؟ ``
+``فکر کنم عادت ماهانه شدم.``
سپس سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:
+``به پد بهداشتی نیاز دارم ``
جیمین از ماشین پیاده شد و قبل از بستن در ماشین گفت :
_``بشین الان خودم برات میخرمش``
+``نه خودم.....``
حرفش را قطع کرد:
_``حرف نباشه. بعدا جبران میکنی! ``
دختر در دلش پررویی نثار پسر کرد.
بعد از اینکه جیمین، با خرید هایش آمد و خرید هارا به همراه قرص مسکن به دختر داد، ا.ت معذب گفت:
+``میشه لطفا یه پارکی جایی، سرویس بهداشتی نگه داری؟ ``
پسر گیج به او نگاه کرد:
_``چرا؟ ``
+``همین حالاشم فکر کنم ماشینت خیلی کثیف شده. باید پد بزارم! ``
_``مهم نیست``
پسر دست و دلبازانه و با محبت این را گفت:
+``اما ماشینت کثیف شده``
_``گفتم مهم نیست. میبرمش کارواش، تمیز میشه``
دختر سرش را پایین تر انداخت :
+``اما من اینجوری شرمنده ت میشم``
_``اینم بعدا جبران میکنی``
...................
۱۷ دقیقه بعد:
به کوچه ای که خانه دختر و جونگ به در آنجا قرار داشت، رسیدند که دختر گفت:
+``همینجا نگه دار... ممنون``
_``خونه ت کدومه؟ ``
+``اینجا نیست، ته این کوچه ست``
پسر سوالی به او نگاه کرد:
+``نمیخوام کسی منو با تو ببینه! فکر بد میکنن``
_``مگه غیر از اینه؟! ``
+``بس کن``
_``خونت کدومه ؟ ``
+``یکم جلوتر، سمت راست درِ طوسی . ``
به نزدیک خانه دختر رسیدند که یکهو...... .
پیج زاپاس : @aramesh.army2
از سری نوشته مانِلی.... .
ادامه در پارت بعد. شرط:
۹۰ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۱۰ تا )
۲۰ باز نشر
- ۴.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط