˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
به طبقهی پایین رسیدیم.
تهیونگ مستقیم به سمت در ورودی رفت و من پشت سرش حرکت کردم.
جلوی یک ماشین مشکی ایستاد.
در رو باز کرد.
— سوار شو.
نگاهی به ماشین انداختم.
& کجا میریم؟
— یه جا.
& چه جواب کاملی.
— لازم نیست بدونی.
& پس چرا گفتی سوار شو؟
تهیونگ نگاهش رو به من دوخت.
— چون من تصمیم میگیرم.
& عجب اعتمادبهنفسی.
— ات، سوار شو.
& اگه نشم؟
— منتظرت میمونم.
با تعجب نگاهش کردم.
& همین؟
— همین.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
& فکر کردم تهدیدم میکنی.
— برای چی باید تهدیدت کنم؟
& نمیدونم، تو خیلی جدیای.
— جدی بودن با تهدید کردن فرق داره.
سوار ماشین شدم.
تهیونگ هم سمت راننده نشست.
چند لحظه بعد ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت بینمون بود..
نگاهی به بیرون انداختم و دوباره سمتش برگشتم.
& هنوزم نمیگی کجا میریم؟
— نه.
& اگه هی بپرسم؟
— جوابم تغییر نمیکنه.
& کلافه نمیشی؟
— نه.
& خیلی مطمئنی؟
— بله.
& حتی اگه تا آخر مسیر حرف بزنم؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
— امتحان کن.
لبخند زدم.
& خب، از همین الان شروع میکنم.
چند دقیقه بعد...
& تهیونگ؟
— چیه؟
& تهیونگ؟
— چیه؟
& تهیونگ؟
این بار نگاه کوتاهی به سمتم انداخت.
— چیه؟
& هیچی. فقط میخواستم ببینم هنوز جواب میدی یا نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد دوباره چشمش رو به جاده دوخت.
— اشتباه کردم.
& چی؟
— جواب دادم.
خندهام گرفت.
& بالاخره یه چیزی اعتراف کردی.
تهیونگ چیزی نگفت.
که یهو ماشین رو نگه داشت و گفت پیاده بشم...
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
🌤ادامه دارد...
یه پارت دیگه هم گذاشتم براتون🥹
حمایت کنین و کامنت بزارین خوشگلا💝🌷
به طبقهی پایین رسیدیم.
تهیونگ مستقیم به سمت در ورودی رفت و من پشت سرش حرکت کردم.
جلوی یک ماشین مشکی ایستاد.
در رو باز کرد.
— سوار شو.
نگاهی به ماشین انداختم.
& کجا میریم؟
— یه جا.
& چه جواب کاملی.
— لازم نیست بدونی.
& پس چرا گفتی سوار شو؟
تهیونگ نگاهش رو به من دوخت.
— چون من تصمیم میگیرم.
& عجب اعتمادبهنفسی.
— ات، سوار شو.
& اگه نشم؟
— منتظرت میمونم.
با تعجب نگاهش کردم.
& همین؟
— همین.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
& فکر کردم تهدیدم میکنی.
— برای چی باید تهدیدت کنم؟
& نمیدونم، تو خیلی جدیای.
— جدی بودن با تهدید کردن فرق داره.
سوار ماشین شدم.
تهیونگ هم سمت راننده نشست.
چند لحظه بعد ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت بینمون بود..
نگاهی به بیرون انداختم و دوباره سمتش برگشتم.
& هنوزم نمیگی کجا میریم؟
— نه.
& اگه هی بپرسم؟
— جوابم تغییر نمیکنه.
& کلافه نمیشی؟
— نه.
& خیلی مطمئنی؟
— بله.
& حتی اگه تا آخر مسیر حرف بزنم؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
— امتحان کن.
لبخند زدم.
& خب، از همین الان شروع میکنم.
چند دقیقه بعد...
& تهیونگ؟
— چیه؟
& تهیونگ؟
— چیه؟
& تهیونگ؟
این بار نگاه کوتاهی به سمتم انداخت.
— چیه؟
& هیچی. فقط میخواستم ببینم هنوز جواب میدی یا نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد دوباره چشمش رو به جاده دوخت.
— اشتباه کردم.
& چی؟
— جواب دادم.
خندهام گرفت.
& بالاخره یه چیزی اعتراف کردی.
تهیونگ چیزی نگفت.
که یهو ماشین رو نگه داشت و گفت پیاده بشم...
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
🌤ادامه دارد...
یه پارت دیگه هم گذاشتم براتون🥹
حمایت کنین و کامنت بزارین خوشگلا💝🌷
- ۳۰۵
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط