ادامه p
ادامه p37
هوا توی دفتر سنگین بود. هیچ صدای وجود نداشت جز صدای نفسهای بریده بریدهی آقای لی که سعی میکرد جلوی لرزشش رو بگیره. جییون مثل همیشه، خونسرد روی مبل لم داده بود، پاش رو پاش، دستاش بهم قفل، پشتش به پشتی صندلی، انقدری ریلکس بود که انگار تو تراس خونش نشسته.
آقای لی جلوی میز، روبه. روی جی یون ایستاده بود، رنگش مثل گچ سفید شده بود و عرق از پیشونیش میریخت. یه قدم جلوتر نمیتونست برداره چه برسه بخواد بشینه!
جییون سرش رو آروم چرخوند، نگاهش مستقیم افتاد رو صورت وحشتزدهی آقای لی. صداش مثل همیشه، خونسرد و بیتفاوت بود با نیشخندی که گوشه لبش نشسته بود پرسید:
جی یون:حال پسرت چطوره
انگار یه سطل آب یخ روی سر اقای لی ریخته شد، خشکش زد. یه لحظه کوتاه، فقط یه فلش بم سریع تو ذهنش: انگشتهای پسرش که داشت جلوی چشمهاش یکی کی شکسته میشد صدای فریادش... و بعد، دیگه هیچی. حس کرد داره خفه میشه.
جییون منتظر نموند. سریع و بدون مکث، با همون لحن سرد و برنده ادامه داد:
جی یون:میدونی چرا امروز اینجام؟
آقای لی به زحمت تونست صداش رو از ته گلوش بیرون بکشه، صداش مثل خشخش برگ بود:
*ب… بخاطر…
جی یون:نه(لحن جییون قاطع و مثل پتک بود)بخاطر تو.
آقای لی یه قدم عقب رفت، مغزش دیگه کار نمیکرد.
جییون، با همون خونسردی که انگار داره در مورد آب و هوا حرف میزنه، گفت:
جی یون:دوست داشتم ورشکست بشی! براشم تلاش کردم.... ولی نشدی...،میدونی چرا؟
آقای لی چشماشو بست. تصویر اون روزی که همه چیز رو از دست داده بود، و داشت دیوونه میشد اومد پشت پلکاش.
* بخاطر…یه خارجی…
جییون حرفش رو قاطعانه قطع کرد، انگار داشت یه حقیقت بدیهی رو بیان میکرد:
جی یون:نه نه نه
آقای لی چشمهاش رو باز کرد. خیره شد به جییون. *چی؟
جی یون پوزخند وحشتناکی زد.
جی یون: خارجی درکار نیست!.
پولش، قراردادهاش، همهش رو من ترتیب دادم.
اون خارجیه فقط ی ماسک بود (جییون با بیحوصلگی ادامه داد، انگار که داره لیست خریدش رو میگه)هم سقوطت کار من بود، هم نجاتت.
آقای لی دیگه حتی نمیتونست حرف بزنه. نفسش رو حبس کرده بود. انگار یه وزنه سنگین رو سینهش گذاشته باشن.
جییون نگاهش کرد، نگاهی که لی رو تا مغز استخون سرد کرد. *یعنی… الان…( کلمات به سختی از گلوی لی خارج میشدن؟)به شما مدیونم؟
جی یون:تا اخرین نفست.
جواب جییون کوتاه و قاطع بود ولی اخمی بین ابروهای اقای لی نشست.
جی یون:نمیخوای؟(گوشیشو برداشت)خب اشکال نداره نابود کردنت زحمتش ی تماس ۲ثانیه ایه!
اقای لی افتاد روی زانوهاش.
*نه.... نه....نههه... لطفا.... من بهتون مدیونم.... تا... تا اخرسن نفسم!...
جی یون نیشخند زد و بعد بلند شد. کیفش رو برداشت. جی یون:یه کاری باید بکنی.
آقای لی مثل فنر پرید بالا، وحشت تو صداش موج میزد:
*هرچی! هرچی بگید!
جییون سمت در رفت.
جی یون:میخوام برم بخش ویژه. ولی نمیذارن(کنار در ایستاد، برگشت و یه نیمنگاه به آقای لی انداخت)حلش میکنی. همین الان.
آقای لی از ترس داشت میلرزید.
*چشم! همین الان! قول میدم!
جییون در رو باز کرد.
جی یون:میدونم....
و با قدمهای مصمم، بدون اینکه حتی یه لحظه مکث کنه، رفت سمت ICU.
هوا توی دفتر سنگین بود. هیچ صدای وجود نداشت جز صدای نفسهای بریده بریدهی آقای لی که سعی میکرد جلوی لرزشش رو بگیره. جییون مثل همیشه، خونسرد روی مبل لم داده بود، پاش رو پاش، دستاش بهم قفل، پشتش به پشتی صندلی، انقدری ریلکس بود که انگار تو تراس خونش نشسته.
آقای لی جلوی میز، روبه. روی جی یون ایستاده بود، رنگش مثل گچ سفید شده بود و عرق از پیشونیش میریخت. یه قدم جلوتر نمیتونست برداره چه برسه بخواد بشینه!
جییون سرش رو آروم چرخوند، نگاهش مستقیم افتاد رو صورت وحشتزدهی آقای لی. صداش مثل همیشه، خونسرد و بیتفاوت بود با نیشخندی که گوشه لبش نشسته بود پرسید:
جی یون:حال پسرت چطوره
انگار یه سطل آب یخ روی سر اقای لی ریخته شد، خشکش زد. یه لحظه کوتاه، فقط یه فلش بم سریع تو ذهنش: انگشتهای پسرش که داشت جلوی چشمهاش یکی کی شکسته میشد صدای فریادش... و بعد، دیگه هیچی. حس کرد داره خفه میشه.
جییون منتظر نموند. سریع و بدون مکث، با همون لحن سرد و برنده ادامه داد:
جی یون:میدونی چرا امروز اینجام؟
آقای لی به زحمت تونست صداش رو از ته گلوش بیرون بکشه، صداش مثل خشخش برگ بود:
*ب… بخاطر…
جی یون:نه(لحن جییون قاطع و مثل پتک بود)بخاطر تو.
آقای لی یه قدم عقب رفت، مغزش دیگه کار نمیکرد.
جییون، با همون خونسردی که انگار داره در مورد آب و هوا حرف میزنه، گفت:
جی یون:دوست داشتم ورشکست بشی! براشم تلاش کردم.... ولی نشدی...،میدونی چرا؟
آقای لی چشماشو بست. تصویر اون روزی که همه چیز رو از دست داده بود، و داشت دیوونه میشد اومد پشت پلکاش.
* بخاطر…یه خارجی…
جییون حرفش رو قاطعانه قطع کرد، انگار داشت یه حقیقت بدیهی رو بیان میکرد:
جی یون:نه نه نه
آقای لی چشمهاش رو باز کرد. خیره شد به جییون. *چی؟
جی یون پوزخند وحشتناکی زد.
جی یون: خارجی درکار نیست!.
پولش، قراردادهاش، همهش رو من ترتیب دادم.
اون خارجیه فقط ی ماسک بود (جییون با بیحوصلگی ادامه داد، انگار که داره لیست خریدش رو میگه)هم سقوطت کار من بود، هم نجاتت.
آقای لی دیگه حتی نمیتونست حرف بزنه. نفسش رو حبس کرده بود. انگار یه وزنه سنگین رو سینهش گذاشته باشن.
جییون نگاهش کرد، نگاهی که لی رو تا مغز استخون سرد کرد. *یعنی… الان…( کلمات به سختی از گلوی لی خارج میشدن؟)به شما مدیونم؟
جی یون:تا اخرین نفست.
جواب جییون کوتاه و قاطع بود ولی اخمی بین ابروهای اقای لی نشست.
جی یون:نمیخوای؟(گوشیشو برداشت)خب اشکال نداره نابود کردنت زحمتش ی تماس ۲ثانیه ایه!
اقای لی افتاد روی زانوهاش.
*نه.... نه....نههه... لطفا.... من بهتون مدیونم.... تا... تا اخرسن نفسم!...
جی یون نیشخند زد و بعد بلند شد. کیفش رو برداشت. جی یون:یه کاری باید بکنی.
آقای لی مثل فنر پرید بالا، وحشت تو صداش موج میزد:
*هرچی! هرچی بگید!
جییون سمت در رفت.
جی یون:میخوام برم بخش ویژه. ولی نمیذارن(کنار در ایستاد، برگشت و یه نیمنگاه به آقای لی انداخت)حلش میکنی. همین الان.
آقای لی از ترس داشت میلرزید.
*چشم! همین الان! قول میدم!
جییون در رو باز کرد.
جی یون:میدونم....
و با قدمهای مصمم، بدون اینکه حتی یه لحظه مکث کنه، رفت سمت ICU.
- ۱۱.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط