دلبر رئیس

P ¹⁴:











بعد از اتمام غذایشان با ماشین کمی خیابان گردی کردند و بعد از آن به عمارت رفتند.




......................


صبحِ فردا:






دختر در خواب و بیداری بود که با تکان خوردن تخت متوجه شد که جیمین ، بیدار شده است اما خودش را به خواب زد تا با او چشم در چشم نشود.


دیشب به زور با او روی یک تخت خوابیده بود. بعد از کلی تقلا، بالاخره در آغوش جیمین، به خواب رفت. برای خوابیدن در کنار او، استرس داشت.



شاید کلا برای زندگی در کنار او استرس داشت. شاید این را می دانست که به زودی دل او را میزند و آواره ی کوچه و خیابان میشود.



بعد از تقریبا یک ساعت که ساعت ۸:۳۰ شده بود ،از تخت خواب دل کند و به سمت سرویس بهداشتی کرد. بعد از اینکه کارهای شخصیش را انجام داد، به سمت آشپزخانه رفت تا مقداری آب بنوشد.


اما جعبه ای قرمز رنگ با روبانی سفید رنگ روی میز غذاخوری نظرش را جلب کرد. کنجکاو شد ، به سمتش رفت و آن را برداشت و درش را باز کرد.
یک موبایل نو و سفید رنگ در آن وجود داشت.


دختر چشمانش به نوشته ی بغل موبایل افتاد که نوشته بود:
``اینم هدیه ی من برای خانومم.
میدونم که از رنگ سفید خوشت میاد و بخاطر همین این رنگش رو برات گرفتم، امیدوارم دوستش داشته باشی.
راستی شماره من برات سیو کردم،کاری داشتی با این تماس بگیر. یادت نره صبحانه تو بخوری.
جیمین``



دختر لبخندی رو لبانش نقش بست. خوشحال بود. از هدیه اش؟ یا از اینکه بعد از مدت ها دوباره کسی به فکر او بود؟ شاید هم فقط یک ترحم بود.
دختر به حرف جیمین گوش داد و نیم ساعت بعد همانطور که جیمین گفته بود، مشغول صبحانه خوردن شد.


دو ساعت فیلم تماشا کرد و به ساعت نگاه کرد.
ساعت ۱۱:۱۵ صبح بود. تصمیم گرفت با موبایل جدیدش به دوستش، زنگ بزند و برای چند ساعت وقتشان را باهم بگذرانند.


تقریبا ۴۵ دقیقه صحبت کردند و بعد از آن برای بعد از ظهر با هم قرار گذاشتند تا همدیگر را ببینند. در پارک همیشگی خودشان، ساعت ۵:۳۰ زمانی بود که بعد از چند هفته همدیگر را ملاقات میکردند.


دختر غذایی پخت.
خیلی در آشپزی، استعدادی نداشت اما غذای خوبی درست کرد. حداقل از نظر خودش خوشمزه بود.
مشغول غذا خوردن بود که موبایلش به صدا در آمد. شخصی که ``عشق من`` سیو شده بود، به او رنگ میزد.



او متوجه شد که کسی جز جیمین ، مردِ خود شیفته و اجباری اش نیست. حوصله ی جواب دادن به او را نداشت. اما وقتی دید که پشت سر هم زنگ میزند، مجبور به پاسخگویی شد :

+``الو ``

_``سلام... چرا انقدر دیر جواب دادی؟ ``

+``داشتم غذا میخوردم``

_``اوه.. پس بالاخره دست به کار شدی و غذا درست کردی؟ برای شام چی پختی؟ ``

+``شام نپختم... اما سوپ درست کردم که یکم زیاد اومده میتونی شام همونو بخوری. ``

_``هوممم...من که عاشق سوپم. اونم سوپی که خانومم پخته باشه!``


دختر در دلش ``کوفت بخوری`` ای گفت. که جیمین گفت:

_``راستی از هدیه ت خوشت اومد؟ ``

+``بد نیست. مرسی``

_``اگر هر وقت جایی خواستی بری حتما بهم بگو``


دختر در دلش جوابش را داد :
+``به همین خیال باش. ``


سپس بلند و رسا به جیمین گفت:
+``باشه... خب اگر کاری نداری قطع کنم، غذام یخ زد. ``

_``خدافظ``




پیج زاپاس : @aramesh.army2




ادامه در پارت بعد. شرط؟
۱۰۰ لایک
۱۶۰ لایک (نفری ۱۰ تا)
۲۵ بازنشر
دیدگاه ها (۲۱۹)

واقعا چرا

کپشن چک شه

KIM V

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙ove⟬𝑃𝑎𝑟𝑡10(پایان چت) .......... نویسند...

{ماه خونی}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط