Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Part:16
تهیونگ:"خب تو؟"
ا.ت:"من ..دوست دارم"
تهیونگ:"چی؟...زده به سرت"
ا.ت:"دست خودم نیست که میدونم عقلمو از دست دادم ولی دست خودم نیست"
تهیونگ:"....تو واقعا احمقی"
ا.ت:"میدونم"
ا.ت:"خب فقط بزار ثابتش کنم بعد بسته شدن پرونده دیگه همو نمیبینیم "
تهیونگ:"مطمئنی همو نمیبینیم"
ا.ت:"چطور"
تهیونگ:"شاید من خواستم ببینمت"
ا.ت:"منظورت چیه"
تهیونگ:"..ولش کن ..لازم نیست به خاطر من به خودت فشار بیاری یا خودتو تو خطر بندازی اگه حدف بعدی تویی..
پس باید مخفی بمونی زیاد بیرون نرو و حواست به خودت باشه ..الانم که فعلا نمیتونی حرف بزنی پس اگه گیرت بندازن
نمیتونی دادم بزنی پس فقط قائم شو "
ا.ت:"نمیخوام نمیتونم ازش فرار کنم هر اتفاقی بخواد بی افته می افته فقط بزار به کارم برسم...تو خونت چیزی
پیدا نکردم پس باید جای دیگه ای رو بگردم ..فعلا"
تهیونگ:"ا.ت"
رفتم سمت در
تهیونگ:"ا.ت با توام وایسا تو کاری نمیکنی ..ا.ت"
بی توجه رفتم بیرون
(ویو ته)
تو اتاقم دراز کشیده بودم که یه صداهایی از داخل خونه میومد بلند شدم رفتم سمت صدا که با دیدن هوانگ عصابم
به هم ریخت اینا قسط نداشتن دست از سرم بردارن؟ باهم حرف زدیم البته اون نمیتونست حرف بزنه
وقتی گفت دوستم داره شوکه شدم اون دیوونه شده بود؟ گفت میخواد ثابت کنه بی گناهم و اون حدف بعدی بود
واقعا یه احمقه از خونه رفت بدون اینکه به حرفام گوش بده نمیدونم من چرا باید نگرانش میشدم این دختر باید جلوشو بگیرم ممکنه به خاطر من تو خطر بی افته گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به کوک که بعد چند بوق جواب داد
کوک:"سلام داداش"
تهیونگ:"سلام"
کوک:"چه عجب بعد چند روز به ما یه زنگی زدی"
تهیونگ:"خفه شو کوک"
کوک:"باشه بابا حالا چیشده چیکار داری"
تهیونگ:"کوک تو با دوست این هوانگ ا.ت در ارتباطی نه؟"
کوک:"اره چطور"
تهیونگ:"میتونی شماره ا.ت رو برام بگیری"
کوک:"ا.ت؟از کی باهاش اینهمه صمیمی شدی.شمارشو میخوای چیکار "
تهیونگ:"میتونی یا نه؟"
کوک:"باشه میگرم"
تهیونگ:"مرسی"
کوک:"خواهش"
تهیونگ:"فعلا"
کوک:"فعلاا"
<<هر رنگ، رازی را پنهان میکند؛ هر سایه، حقیقتی را فریاد میزند>>
ادامه دارد.....
Part:16
تهیونگ:"خب تو؟"
ا.ت:"من ..دوست دارم"
تهیونگ:"چی؟...زده به سرت"
ا.ت:"دست خودم نیست که میدونم عقلمو از دست دادم ولی دست خودم نیست"
تهیونگ:"....تو واقعا احمقی"
ا.ت:"میدونم"
ا.ت:"خب فقط بزار ثابتش کنم بعد بسته شدن پرونده دیگه همو نمیبینیم "
تهیونگ:"مطمئنی همو نمیبینیم"
ا.ت:"چطور"
تهیونگ:"شاید من خواستم ببینمت"
ا.ت:"منظورت چیه"
تهیونگ:"..ولش کن ..لازم نیست به خاطر من به خودت فشار بیاری یا خودتو تو خطر بندازی اگه حدف بعدی تویی..
پس باید مخفی بمونی زیاد بیرون نرو و حواست به خودت باشه ..الانم که فعلا نمیتونی حرف بزنی پس اگه گیرت بندازن
نمیتونی دادم بزنی پس فقط قائم شو "
ا.ت:"نمیخوام نمیتونم ازش فرار کنم هر اتفاقی بخواد بی افته می افته فقط بزار به کارم برسم...تو خونت چیزی
پیدا نکردم پس باید جای دیگه ای رو بگردم ..فعلا"
تهیونگ:"ا.ت"
رفتم سمت در
تهیونگ:"ا.ت با توام وایسا تو کاری نمیکنی ..ا.ت"
بی توجه رفتم بیرون
(ویو ته)
تو اتاقم دراز کشیده بودم که یه صداهایی از داخل خونه میومد بلند شدم رفتم سمت صدا که با دیدن هوانگ عصابم
به هم ریخت اینا قسط نداشتن دست از سرم بردارن؟ باهم حرف زدیم البته اون نمیتونست حرف بزنه
وقتی گفت دوستم داره شوکه شدم اون دیوونه شده بود؟ گفت میخواد ثابت کنه بی گناهم و اون حدف بعدی بود
واقعا یه احمقه از خونه رفت بدون اینکه به حرفام گوش بده نمیدونم من چرا باید نگرانش میشدم این دختر باید جلوشو بگیرم ممکنه به خاطر من تو خطر بی افته گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به کوک که بعد چند بوق جواب داد
کوک:"سلام داداش"
تهیونگ:"سلام"
کوک:"چه عجب بعد چند روز به ما یه زنگی زدی"
تهیونگ:"خفه شو کوک"
کوک:"باشه بابا حالا چیشده چیکار داری"
تهیونگ:"کوک تو با دوست این هوانگ ا.ت در ارتباطی نه؟"
کوک:"اره چطور"
تهیونگ:"میتونی شماره ا.ت رو برام بگیری"
کوک:"ا.ت؟از کی باهاش اینهمه صمیمی شدی.شمارشو میخوای چیکار "
تهیونگ:"میتونی یا نه؟"
کوک:"باشه میگرم"
تهیونگ:"مرسی"
کوک:"خواهش"
تهیونگ:"فعلا"
کوک:"فعلاا"
<<هر رنگ، رازی را پنهان میکند؛ هر سایه، حقیقتی را فریاد میزند>>
ادامه دارد.....
- ۲.۳k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط