𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟏𝟎
.
.
.
شوتو دستش را از روی دهانش برداشت.
(شینهههههههههههه!)
محکم به طرفش آمد، یقه‌اش را گرفت و با نگاه کینه‌دوزانه‌ای خیره‌اش شد.
+:"چرا همیشه نخود توی هر آشی هان؟"
دستش را مشت کرد تا ضربه‌ای نثار گونه‌اش کند، ولی از فکرش منصرف شد. با کلافگی نفسش را بیرون داد و سپس رهایش کرد.
♧:"خودت خوب می‌دونی بهت علاقه‌ای نداره فقط به عنوان دوست بهت نگاه می‌کنه بهتر نیست کاری کنی عاشقت بشه؟"
+:"خفه شو ببینم برا من آدم شده"
مینا با کنجکاوی از او پرسید:
*:"تو از کی فهمیدی باکوگو بهش علاقه داره؟"
شوتو بدون اینکه حتی حالت صورت پوکرش را تغیر دهد، جواب داد:
♧:"از هشت سال پیش"
همه با دهان باز به او خیره شده بودند.
♧:"خیلی ضایع بود که دوسش داره"
باکوگو حرفش را قطع کرد.
+:"ولی اون از ی نفر دیگه خوشش میاد"
انگار با گفتن همین جمله باری از دوشش برداشته شد، ولی همان حس بد همیشگی سراغش می‌آمد که بی‌خیالش نشود و دوباره امیدوار به یک فرصتی باشد برای قلب تشنه‌ای که داشت
بعد، بدون هیچ معطلی، به طرف در خروجی رفت.
(هی باکوگو کجا میری؟)
اهمیتی به صدای دوستانش نداد؛ کلافه بود.
سوار ماشینش شد،دستانش را روی فرمونش گذاشت، سرش را هم رویش گذاشت تا راحت‌تر بتواند با ذهن شلوغش کنار بیاید.
ماشین را استارت زد، از جایگاه خارج شد. بعد از کلی چرخیدن در خیابان‌های شهر، آن هم به طور سرگردان، توقف کرد؛ چرا که شخصی نظرش را جلب کرده بود.
...
چمدان‌ها را در گاو صندوق عقب ماشین جا داد، بعد رو به آن زوج پیر کرد. وسایل سنگین بود و کمی کمرش را به درد آورده بود. لبخندی از سر صمیمیت زد تا آن‌ها حس بدی نگیرند.
- :"خب تموم شد دیگه چیزی نیست جناب؟"
پیرمرد با خجالت نگاهش می‌کرد.
^ :"نه پسرم خیلی ازت مچکرم بابتش کمرت یه‌خورده آسیب دید می‌تونم هزینه دکتر رو پرداخت کنم"
پسرک جلو آمد، دستش را روی شانه مرد گذاشت، لبخند زد.
- «لطفاً همچین حرفی نزنید بالاخره این شغل منه کمک کردن به دیگران باعث میشه روزم بهتر بشه"
با گفتن همین حرف، انگار که این دنیا را به مرد داده باشند.
- :"من دیگه میرم شب خوبی داشته باشید"
^ :"خداحافظ پسرم"
پیرمرد همسرش را به طرف در سمت شاگرد برد و خودش هم، قبل از اینکه سوارش شود، فردی شانه‌اش را گرفت. از آنجایی که پیرمرد کوتاه‌قد بود، سرش را به بالا گرفت. مردی که جلویش ایستاده بود، چهارشانه با بدنی ورزیده و قدی ۱۸۶ قرار داشت.
+:"ببینم شما اون کسی که بهتون کمک کرد رو می‌شناسید؟:"
یخورده دستپاچه شد.
^:"ا... چی نه نمی‌شناسم"
باکوگو نفسش را سر داد و بعد به طرف جایی که ایزوکو رفته بود نگاه کرد.
^:"ببینم نکنه دوسش داری؟"
همین حرف باعث شد گونه‌هایش سرخ شوند.
+ :"معلومه که نه من اصلاً اونو نمی‌شناسم فقط آدم خوبی به نظر میومد"
با لبخند نگاهش کرد.
^ :"خیلی خوب... حالا نمی‌خواد دلیل بیاری که توجیهش کنی جوون"
باکوگو خواست جوابش را بدهد تا اینکه...
^:"امیدوارم خدا همچین آدمایی از این دنیا نگیره"
بعد سوار ماشین شد و از آنجا دور شد.
باکوگو هنوز به یک نقطه از جایی نامشخص خیره شده بود.
- :"کاچان ببینم تو اینجا چیکار می‌کنی حالت خوبه؟ مست بودی اخه"
هول شد.
+:"چ... چی؟ اره خوبم"
ایزوکو را جلویش دید.
- :"پس اگه دیگه مست نیستی چرا اینجا اومدی؟"
با لحنی شوخی‌دار گفت:
- :"آخه اینجا به کلاست نمی‌خوره"
فوراً عصبانی شد.
+:"ببند اون دهنتوآشغال"
ایزوکو به خنده درآمد. میان خنده‌هایش گفت:
-:"هنوزم خوب می‌دونم چطوری اعصابتو خورد کنم"
بعد به جلویش آمد. آن‌قدر نزدیکش شده بود که فقط یک سانت فاصله‌شان بود.
یعنی می‌خواست چه کاری انجام دهد؟ لبش را ببوسد؟ خودش را در آغوشش جا دهد؟ همین‌قدر فاصله لازم بود که باکوگو عقلش را از دست بدهد و فرق بین منطق و غیرمنطق را نفهمد.
ولی دنیا در برابر خواسته‌هایش تسلیم نمی‌شد.
ایزوکو یکدفعه خم شد و چیزی را از جلوی پای باکوگو برداشت. حال سر پا آمد
- :"ی حسی بهم می‌گفت شاید کیف پولمو اینجا گم کرده باشم به خاطر همین دوباره برگشتم بعد با ی سوپرایز خیلی خاص مواجه شدم اینکه تو هم اینجایی"
سپس دستش را زیر چانه‌اش گذاشت. می‌خواست حالتی پرفسورانه به خود بگیرد.
-:"ولی آخه آسمون هم به زمین بیاد باز تو پاتو تو همچین محله‌ای نمی‌ذاری مگه اینکه..."
_پایان_ پارت بعدی هم الان میذارم😄🎀 امیدارم خوشتون اومده باشه
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۰)

رمان یک نیمکت فاصله

پارت۶(در عمق نگاه تو)چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد،...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

سناریو باکودکو

رمان انفجار و امید

سناریو:مرگ پنهان/پارت آخر**نویسنده**سه ماه از مرگ ایزوکو می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط