وقتی چ ـشـمـ‌هآی تهکوک و نگآهِ ج ـونگ‌کوک توی یک لح ـظـه

وقتی چ ـشـمـ‌هآی تهکوک و نگآهِ ج ـونگ‌کوک توی یک لح ـظـه بــه همـ مـی‌رسـند، آنگآر کل آتآق بــرآی همـآن ثـآنیه سـآکت مـی‌شـود.

ته‌کوک بــآ عمـقِ نگآهشـ همـه‌چ ـیز رآ ج ـدی‌تر مـی‌کند؛ آنگآر یک ح ـرفِ مـهمـ پــشـت پــلک‌هآ مـخ ـفی شـده.

ج ـونگ‌کوک آمـآ بــآ بــرقِ گرمـ و شـوخ ـِ چ ـشـمـ‌هآیشـ همـآن سـکوت رآ بــه لبــخ ـند نزدیک مـی‌کند، طـوری که دل سـبــک مـی‌شـود.

آن‌قدر نگآهشـآن ح ـرف دآرد که آدمـ ح ـتی بــدون کلمـه همـ مـعنی‌آشـ رآ مـی‌فهمـد.

و وقتی نگآه‌هآ بــرآی یک لح ـظـه ج ـدآ مـی‌شـوند، آنگآر هنوز همـآن بــرق در هوآ مـآنده آسـت—یعنی قصـه آدآمـه دآرد.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط