فیک
فاصله ای به اندازه یک نگاه
پارت پانزدهم | اون لبخند...
📍سئول | خوابگاه BTS 🕒 ساعت ۱۰:۴۸ شب
(ویو جونگکوک)
در اتاق رو آروم بستم.
امروز برخلاف همیشه، خیلی خسته بودم.
نه از کار...
از فکر کردن.
کفشامو درآوردم و خودمو انداختم روی تخت.
همین که چشمامو بستم...
اولین چیزی که یادم اومد، یه صحنهی خیلی ساده بود.
...
«خواهشاً دیگه یادآوری نکن اون گوشی رو.»
...
بیاختیار خندم گرفت.
چرا هر بار اون دختر خجالت میکشید، انقدر بامزه میشد؟
دستم رفت سمت صورتم.
«هی...»
با خودم زمزمه کردم.
«داری زیادی بهش فکر میکنی.»
---
تق...
تق...
در اتاق زده شد.
«بیا تو.»
در باز شد.
تهیونگ با یه کاسه بستنی اومد تو.
«سلام آقای متفکر.»
چشمامو چرخوندم.
«چی میخوای؟»
«هیچی.»
اومد کنارم نشست.
یه قاشق بستنی خورد.
بعد خیلی عادی گفت:
«اون دختره خوشحال به نظر میرسید.»
نگاش کردم.
«کدوم دختر؟»
«همون که انقدر ناشیانه با جعبهها دعوا میکرد.»
پوفی کشیدم.
«اسم داره.»
تهیونگ همون لحظه قاشق وسط راهش وایساد.
آروم سرشو برگردوند سمتم.
«اوه...»
«...»
«اسمشم یادته؟»
...
لعنت.
خودمم نفهمیده بودم چی گفتم.
با اخم مصنوعی گفتم:
«خب معلومه یادمه.»
تهیونگ لبخندشو جمع کرد که نخنده.
ولی موفق نشد.
«باشه داداش...»
از جام بلند شدم.
«برو بیرون.»
«دارم میرم.»
رسید دم در.
ولی قبل از اینکه خارج بشه، برگشت.
«راستی...»
«چی؟»
«فکر کنم مدتها بود این شکلی خندیدنتو ندیدم.»
در بسته شد.
و من...
چند ثانیه به همون در خیره موندم.
---
📍سئول | خونهی کیم لیا 🕒 ساعت ۱۱:۲۶ شب
(ویو لیا)
«لیاااااا!»
یونسو با یه بسته چیپس وارد اتاقم شد.
«باز چیه؟»
اومد کنارم روی تخت نشست.
«تعریف کن.»
«چی رو؟»
«امروز رو.»
خندیدم.
«مگه همهشو برات تعریف نکردم؟»
«نه...»
یه دونه چیپس انداخت تو دهنش.
«اون قسمتایی که تو دلت گذشته رو نگفتی.»
...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
«میدونی...»
«هوم؟»
«فکر میکردم وقتی از نزدیک ببینمش، فقط چون یه آیدله ازش خوشم میاد.»
یونسو با دقت نگام میکرد.
ادامه دادم:
«ولی امروز...»
یه لبخند خیلی ریز روی لبم نشست.
«اصلاً حس نکردم دارم با یه سوپراستار حرف میزنم.»
«پس؟»
«فقط...»
به سقف خیره شدم.
«یه آدم معمولی بود.»
«یه آدم مهربون.»
«یه آدمی که هر بار یه چیزی از دستم میافتاد، کمکم میکرد.»
یونسو چند ثانیه هیچی نگفت.
بعد لبخند زد.
«این خطرناکه.»
اخم کردم.
«چی؟»
«داری کمکم داری خود جونگکوک رو میبینی... نه فقط تصویری که ازش تو ذهنت ساختی.»
...
حرفش توی ذهنم موند.
چون...
حق باهاش بود.
---
صبح روز بعد...
توی شرکت HYBE.
مدیر برنامه یه پوشه روی میز جونگکوک گذاشت.
«این برنامههای هفتهی بعده.»
جونگکوک پوشه رو باز کرد.
جلسه...
تمرین...
ضبط...
مصاحبه...
و یه برگهی جداگانه.
بالاش نوشته بود:
Coffee Collaboration Meeting
محل برگزاری:
Lumière Café
جونگکوک چند ثانیه به اسم کافه خیره موند.
همون کافهای...
که لیا اونجا کار میکرد.
لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
بیخبر از اینکه...
اون قرار کاری...
قراره شروع یه فصل جدید از داستانشون باشه.
ادامه دارد... 💜
پارت پانزدهم | اون لبخند...
📍سئول | خوابگاه BTS 🕒 ساعت ۱۰:۴۸ شب
(ویو جونگکوک)
در اتاق رو آروم بستم.
امروز برخلاف همیشه، خیلی خسته بودم.
نه از کار...
از فکر کردن.
کفشامو درآوردم و خودمو انداختم روی تخت.
همین که چشمامو بستم...
اولین چیزی که یادم اومد، یه صحنهی خیلی ساده بود.
...
«خواهشاً دیگه یادآوری نکن اون گوشی رو.»
...
بیاختیار خندم گرفت.
چرا هر بار اون دختر خجالت میکشید، انقدر بامزه میشد؟
دستم رفت سمت صورتم.
«هی...»
با خودم زمزمه کردم.
«داری زیادی بهش فکر میکنی.»
---
تق...
تق...
در اتاق زده شد.
«بیا تو.»
در باز شد.
تهیونگ با یه کاسه بستنی اومد تو.
«سلام آقای متفکر.»
چشمامو چرخوندم.
«چی میخوای؟»
«هیچی.»
اومد کنارم نشست.
یه قاشق بستنی خورد.
بعد خیلی عادی گفت:
«اون دختره خوشحال به نظر میرسید.»
نگاش کردم.
«کدوم دختر؟»
«همون که انقدر ناشیانه با جعبهها دعوا میکرد.»
پوفی کشیدم.
«اسم داره.»
تهیونگ همون لحظه قاشق وسط راهش وایساد.
آروم سرشو برگردوند سمتم.
«اوه...»
«...»
«اسمشم یادته؟»
...
لعنت.
خودمم نفهمیده بودم چی گفتم.
با اخم مصنوعی گفتم:
«خب معلومه یادمه.»
تهیونگ لبخندشو جمع کرد که نخنده.
ولی موفق نشد.
«باشه داداش...»
از جام بلند شدم.
«برو بیرون.»
«دارم میرم.»
رسید دم در.
ولی قبل از اینکه خارج بشه، برگشت.
«راستی...»
«چی؟»
«فکر کنم مدتها بود این شکلی خندیدنتو ندیدم.»
در بسته شد.
و من...
چند ثانیه به همون در خیره موندم.
---
📍سئول | خونهی کیم لیا 🕒 ساعت ۱۱:۲۶ شب
(ویو لیا)
«لیاااااا!»
یونسو با یه بسته چیپس وارد اتاقم شد.
«باز چیه؟»
اومد کنارم روی تخت نشست.
«تعریف کن.»
«چی رو؟»
«امروز رو.»
خندیدم.
«مگه همهشو برات تعریف نکردم؟»
«نه...»
یه دونه چیپس انداخت تو دهنش.
«اون قسمتایی که تو دلت گذشته رو نگفتی.»
...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
«میدونی...»
«هوم؟»
«فکر میکردم وقتی از نزدیک ببینمش، فقط چون یه آیدله ازش خوشم میاد.»
یونسو با دقت نگام میکرد.
ادامه دادم:
«ولی امروز...»
یه لبخند خیلی ریز روی لبم نشست.
«اصلاً حس نکردم دارم با یه سوپراستار حرف میزنم.»
«پس؟»
«فقط...»
به سقف خیره شدم.
«یه آدم معمولی بود.»
«یه آدم مهربون.»
«یه آدمی که هر بار یه چیزی از دستم میافتاد، کمکم میکرد.»
یونسو چند ثانیه هیچی نگفت.
بعد لبخند زد.
«این خطرناکه.»
اخم کردم.
«چی؟»
«داری کمکم داری خود جونگکوک رو میبینی... نه فقط تصویری که ازش تو ذهنت ساختی.»
...
حرفش توی ذهنم موند.
چون...
حق باهاش بود.
---
صبح روز بعد...
توی شرکت HYBE.
مدیر برنامه یه پوشه روی میز جونگکوک گذاشت.
«این برنامههای هفتهی بعده.»
جونگکوک پوشه رو باز کرد.
جلسه...
تمرین...
ضبط...
مصاحبه...
و یه برگهی جداگانه.
بالاش نوشته بود:
Coffee Collaboration Meeting
محل برگزاری:
Lumière Café
جونگکوک چند ثانیه به اسم کافه خیره موند.
همون کافهای...
که لیا اونجا کار میکرد.
لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
بیخبر از اینکه...
اون قرار کاری...
قراره شروع یه فصل جدید از داستانشون باشه.
ادامه دارد... 💜
- ۳۴۰
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط