فاصله ای به اندازه یک نگاه
فاصله ای به اندازه یک نگاه
پارت سیزدهم| «تو همیشه اینجوری دستوپاچلفتیای؟»
📍سئول | مرکز خیریه 🕒 ساعت ۱۲:۴۰ ظهر
(ویو لیا)
هنوز پیشونیم یه ذره درد میکرد.
هر چند دقیقه یه بار ناخودآگاه دستم میرفت روش.
یونسو که از اونور سالن منو دید، اومد کنارم.
همین که رسید، یه نگاه به صورتم انداخت.
بعد بدون مقدمه گفت:
«چیکار کردی؟»
اخم کردم.
«چیو؟»
با انگشت به پیشونیم اشاره کرد.
«این قرمزیه.»
یه سرفهی الکی کردم.
«هیچی...»
«دوباره دروغ.»
قبل از اینکه چیزی بگم، نگاهش از روی من رد شد و افتاد روی جونگکوک که چند متر اونطرفتر داشت با یه بچه لگو درست میکرد.
بعد دوباره نگام کرد.
یه ابروش رفت بالا.
«...»
«...»
«کیم لیا.»
لبمو گاز گرفتم.
«چی؟»
آروم گفت:
«نکنه...»
دستمو گذاشتم روی دهنش.
«خفه شو!»
چشماش از خنده ریز شد.
«باشه بابا.»
---
تقریباً یه ساعت بعد، بستهبندی تموم شد.
قرار بود هدیهها رو بین بچهها تقسیم کنیم.
همه رفتیم توی حیاط.
صدای خندهی بچهها کل فضا رو پر کرده بود.
یه دختر کوچولو، شاید پنج سالش بود، اومد سمتم.
آروم آستینم رو کشید.
خم شدم.
«جونم؟»
یه عروسک خرگوش صورتی بغلش بود.
گفت:
«میشه موهامو ببندی؟»
لبخند زدم.
«حتماً.»
نشستم روی زانو و شروع کردم موهاشو بستن.
اونم هی برام از خرگوشش حرف میزد.
«اسمش بوبوعه.»
خندیدم.
«اسم قشنگیه.»
---
«خیلی خوب بلدی.»
صدای آشنایی از کنارم اومد.
سرمو برگردوندم.
جونگکوک کنارمون وایساده بود.
اون دختر کوچولو تا چشمش بهش افتاد، ذوق کرد.
«آقا خرگوشمو ببین!»
جونگکوک هم همونقدر جدی خم شد.
«وای... چه خرگوش خوشگلی.»
دختر کوچولو خندید.
بعد یهو دست منو گرفت...
و دست جونگکوک رو هم گرفت.
«شما دوتا زن و شوهرید؟»
...
...
...
احساس کردم زمان وایساد.
چشمام گرد شد.
«چی؟!»
جونگکوک هم سرفهش گرفت.
«اَهَم...»
دختر کوچولو با قیافهی کاملاً جدی گفت:
«چون کنار هم وایسادین.»
من انقدر خجالت کشیده بودم که نمیدونستم کجا رو نگاه کنم.
جونگکوک بالاخره خندهش گرفت.
آروم گفت:
«نه کوچولو.»
دختر اخم کرد.
«پس دوستین؟»
قبل از اینکه من چیزی بگم، جونگکوک نگاش کرد و با لبخند جواب داد:
«...هنوز نه.»
دختر کوچولو شونه بالا انداخت.
«باشه.»
بعد عروسکشو برداشت و دوید سمت دوستاش.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
من هنوز از خجالت داشتم زمینو نگاه میکردم.
بعد آروم گفتم:
«بچهها هر چی دلشون بخواد میگن.»
جونگکوک خندید.
«آره... ولی معمولاً صادقترین آدمن.»
سرمو بلند کردم.
چشمامون برای یه لحظه توی هم گره خورد.
قلبم دوباره شروع کرد تند زدن.
---
همون موقع مسئول برنامه صدا زد:
«همه داوطلبا لطفاً برای عکس یادگاری جمع بشین!»
همه آروم رفتن سمت جایگاه.
منم خواستم برم ته صف که کمتر دیده بشم.
ولی مسئول دستشو دراز کرد و گفت:
«نه نه... شماهایی که با بچهها بودین، بیاین ردیف جلو.»
«من؟»
«آره، زود باش.»
نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو.
دقیقاً همون لحظه...
جونگکوک هم اومد وایساد کنارم.
بینمون فقط چند سانتیمتر فاصله بود.
عکاس دوربینشو بالا آورد.
«همه لبخند!»
همه خندیدن.
درست همون لحظه، یه باد ملایم وزید...
و کارت آویز اسمم از گردنم چرخید.
جونگکوک ناخودآگاه بهش نگاه کرد.
KIM LIYA
لبخند خیلی آرومی زد.
این بار...
نه فقط اسممو میدونست.
بلکه برای اولین بار، کنار هم توی یه قاب ثبت شده بودیم.
ادامه دارد... 💜
پارت سیزدهم| «تو همیشه اینجوری دستوپاچلفتیای؟»
📍سئول | مرکز خیریه 🕒 ساعت ۱۲:۴۰ ظهر
(ویو لیا)
هنوز پیشونیم یه ذره درد میکرد.
هر چند دقیقه یه بار ناخودآگاه دستم میرفت روش.
یونسو که از اونور سالن منو دید، اومد کنارم.
همین که رسید، یه نگاه به صورتم انداخت.
بعد بدون مقدمه گفت:
«چیکار کردی؟»
اخم کردم.
«چیو؟»
با انگشت به پیشونیم اشاره کرد.
«این قرمزیه.»
یه سرفهی الکی کردم.
«هیچی...»
«دوباره دروغ.»
قبل از اینکه چیزی بگم، نگاهش از روی من رد شد و افتاد روی جونگکوک که چند متر اونطرفتر داشت با یه بچه لگو درست میکرد.
بعد دوباره نگام کرد.
یه ابروش رفت بالا.
«...»
«...»
«کیم لیا.»
لبمو گاز گرفتم.
«چی؟»
آروم گفت:
«نکنه...»
دستمو گذاشتم روی دهنش.
«خفه شو!»
چشماش از خنده ریز شد.
«باشه بابا.»
---
تقریباً یه ساعت بعد، بستهبندی تموم شد.
قرار بود هدیهها رو بین بچهها تقسیم کنیم.
همه رفتیم توی حیاط.
صدای خندهی بچهها کل فضا رو پر کرده بود.
یه دختر کوچولو، شاید پنج سالش بود، اومد سمتم.
آروم آستینم رو کشید.
خم شدم.
«جونم؟»
یه عروسک خرگوش صورتی بغلش بود.
گفت:
«میشه موهامو ببندی؟»
لبخند زدم.
«حتماً.»
نشستم روی زانو و شروع کردم موهاشو بستن.
اونم هی برام از خرگوشش حرف میزد.
«اسمش بوبوعه.»
خندیدم.
«اسم قشنگیه.»
---
«خیلی خوب بلدی.»
صدای آشنایی از کنارم اومد.
سرمو برگردوندم.
جونگکوک کنارمون وایساده بود.
اون دختر کوچولو تا چشمش بهش افتاد، ذوق کرد.
«آقا خرگوشمو ببین!»
جونگکوک هم همونقدر جدی خم شد.
«وای... چه خرگوش خوشگلی.»
دختر کوچولو خندید.
بعد یهو دست منو گرفت...
و دست جونگکوک رو هم گرفت.
«شما دوتا زن و شوهرید؟»
...
...
...
احساس کردم زمان وایساد.
چشمام گرد شد.
«چی؟!»
جونگکوک هم سرفهش گرفت.
«اَهَم...»
دختر کوچولو با قیافهی کاملاً جدی گفت:
«چون کنار هم وایسادین.»
من انقدر خجالت کشیده بودم که نمیدونستم کجا رو نگاه کنم.
جونگکوک بالاخره خندهش گرفت.
آروم گفت:
«نه کوچولو.»
دختر اخم کرد.
«پس دوستین؟»
قبل از اینکه من چیزی بگم، جونگکوک نگاش کرد و با لبخند جواب داد:
«...هنوز نه.»
دختر کوچولو شونه بالا انداخت.
«باشه.»
بعد عروسکشو برداشت و دوید سمت دوستاش.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
من هنوز از خجالت داشتم زمینو نگاه میکردم.
بعد آروم گفتم:
«بچهها هر چی دلشون بخواد میگن.»
جونگکوک خندید.
«آره... ولی معمولاً صادقترین آدمن.»
سرمو بلند کردم.
چشمامون برای یه لحظه توی هم گره خورد.
قلبم دوباره شروع کرد تند زدن.
---
همون موقع مسئول برنامه صدا زد:
«همه داوطلبا لطفاً برای عکس یادگاری جمع بشین!»
همه آروم رفتن سمت جایگاه.
منم خواستم برم ته صف که کمتر دیده بشم.
ولی مسئول دستشو دراز کرد و گفت:
«نه نه... شماهایی که با بچهها بودین، بیاین ردیف جلو.»
«من؟»
«آره، زود باش.»
نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو.
دقیقاً همون لحظه...
جونگکوک هم اومد وایساد کنارم.
بینمون فقط چند سانتیمتر فاصله بود.
عکاس دوربینشو بالا آورد.
«همه لبخند!»
همه خندیدن.
درست همون لحظه، یه باد ملایم وزید...
و کارت آویز اسمم از گردنم چرخید.
جونگکوک ناخودآگاه بهش نگاه کرد.
KIM LIYA
لبخند خیلی آرومی زد.
این بار...
نه فقط اسممو میدونست.
بلکه برای اولین بار، کنار هم توی یه قاب ثبت شده بودیم.
ادامه دارد... 💜
- ۸۴۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط