My lovely neighbor part : 33
+ این باید ورزش خوبی باشه من دوست دختر سابقت رو دیدم که بعضی وقتا پشت اونا میدوه و وقتیم که میبندتشون اونا بازم راهش می برن
_ آره تو فقط باید سفت بگیریشون و باهاشون همراه بشی
+ میتونم از پسش بربیام
من نمیدونستم که این کلمات تبدیل به سخن آخر مهم من میشن
هفتهی بعد که تهیونگ میخواست بره من باید صبح زود بیدار میشدم تا سگها رو از جنا تحویل بگیرم
روز اول من احساس میکردم که ملاقات کردنش اون هم از نزدیک و به طور شخصی مطمئنا من رو یه کم عصبی میکنه با این که اون خیلی به پسری که ذهن من رو درگیر خودش کرده نزدیکه ولی اون باهاش تموم کرده به خاطر همین من با جنا احساس نزدیکی و همدردی میکنم همینطور میدونم که تهیونگ خیلی شفاف گفت که هیچ چیزی بین من و خودش اتفاق نمیفته
تهیونگ بهم گفت که اون همیشه سگها رو تا میان زود غذا میده بعد برای یکی دو ساعت می برتشون پیاده روی من میخواستم یه چرتی هم بین صبحانه شون و پیاده روی داشته باشن
بعد دوباره قبل از این که برم سرکار اونا رو بیرون میبرم عصر دوباره باید بهشون یه وعده غذا بدم و برای آخرین بار قبل از اینکه جنا برای شب بیاد بگیرتشون، ببرمشون پیاده روی
تهیونگ کلید آپارتمانش رو بهم داد و منم برای خودم یه کم قهوه درست کردم و منتظر سگها موندم
در باز شد و احساسی منو وادار کرد تا سیخ بشینم دادلی و دروفس جلوتر از اون دویدن تو خونه
دستم رو با شلوارم خشک کردم و گفتم :
+ سلام من چلسیم
● سلام میدونم
تهیونگ بهم گفته بود که جنا تو مرکز شهر به عنوان آرایشگر کار میکنه و اون یه شلوار مشکی که به رون های درشتش چسبیده بود رو با یه تیشرت که اسم سالن با پولک روش
نوشته شده بود پوشیده بود. هیکلش بهم فهموند که تهیونگ هیکلهای سکسی و پر از برآمدگی رو بیشتر از بدن های ورزشکاری مثل من دوست داره موهاش قهوه ای بودن و
مدل باب مد روز کوتاه شده بودن اون جذاب بود ولی نه اون قدر که با توصیفش کسی منفجر بشه جنا به طور طبیعی خوشگل بود با چشمهای درشت قهوه ای و یه استایل نا معمول که با لاک های چند رنگش مشخص بود و یه نیم کت چرمی جذب هم پوشیده بود
من گفتم :
+ از آشناییت خوشبختم.
● مطمئنی؟
+ اره
● من متاسفم من میتونم یه کم شیطانی باشم اون بهم گفت که باهات مهربون باشم
+ اون گفت؟
● اره شاید نمیخواد که تو رو فراری بدم
اون خیلی سریع سر تا پام رو دقیق نگاه کرد که باعث شد من آرزو کنم که کاشکی یه کم به خودم می رسیدم
● تو خیلی غرقش شدی ، این حتی اتفاق هم نمیفته ، درسته؟
عالی شد
+ من و تهیونگ...ما فقط دوستیم
● اه من مطمئنم این فقط ظاهریه ولی تو احتمالا ازش خوشت میاد نه؟
+ چرا این رو میگی؟
● چون من توى موقعیت تو بودم و میتونم صورتت رو ببینم تو سرخ شدی
+ همه چیز باعث میشه من سرخ بشم این معنی خاصی نداره
من دروغ گفتم
+ خب صرفا این مهم نیست ولی اون تمام درها رو هم برای هر اتفاقی بسته
● درسته اون بهت اجازه نمیده که خیلی نزدیکش بشی مخصوصا بعد از تجربه ای که با من داشت تو احتمالا داری خودت رو دست میندازی از رویا و آرزوهات بیا بیرون با
خودت فکر میکنی شاید بتونی نظرش رو عوض کنی؟
+ نه
من دروغ گفتم
لبهاش به لبخند دلسوزانه ای باز شد
● من تو رو سرزنش نمیکنم در هر حال من دلم به خاطر موقعیتت سوخت چون این من رو یاد موقعی میندازه که من اینو نگرفته بودم ولی خداروشکر من به زندگیم ادامه دادم
+ خب من از شنیدنش خوشحالم
به طور عذاب آوری میخواستم ازش بپرسم که چطور تونسته ازش بگذره اگه اون راستش رو میگفت به طور کنایه آمیزی تنها چیزی که میتونست به من کمک کنه که از جونگکوک کاملا
دل بکنم این بود که بفهمم تهیونگ چطوری بوده
● سوالی درباره ی سگها داری؟
+ نه اون روال هر روزشون رو برام گفت
● باشه...این شمارهی منه اگه بهم نیاز داشتی
اون یه ورقه ی کوچیک گذاشت روی کانتر
+ ممنون
بعد از اینکه در پشت جنا بسته شد من بدنم رو شل کردم و به سمت دادلی و درفس نگاه کردم اونا همون طور که به من خیره بودن نفس نفس میزدن و زبونشون بیرون از دهنشون تاب میخورد اونها سگهای واقعا خوشگلی بودن که موهای یک دست مشکی و تارهای مسی رنگ روی صورت و پنجه هاشون داشتن
+ مامانتون هم خیلی تلخه و هم باهوشه من نمیتونم بگم فعلا کدومشونه
من سمت کابینتی رفتم که تهیونگ غذای سگها رو روش گذاشته بود
+ شما پسرا گشنتونه؟
وقتی اونا شروع کردن به بالا پایین پریدن اطراف من به شوخی گفتم :
+ بیکن نداریم، اوکی؟
یه اشتباه بزرگ
تا اسمش رو بردم اونا از خود بی خود شدن
لعنتی
اون کلمه که با B شروع میشه کاملا قدغنه
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
_ آره تو فقط باید سفت بگیریشون و باهاشون همراه بشی
+ میتونم از پسش بربیام
من نمیدونستم که این کلمات تبدیل به سخن آخر مهم من میشن
هفتهی بعد که تهیونگ میخواست بره من باید صبح زود بیدار میشدم تا سگها رو از جنا تحویل بگیرم
روز اول من احساس میکردم که ملاقات کردنش اون هم از نزدیک و به طور شخصی مطمئنا من رو یه کم عصبی میکنه با این که اون خیلی به پسری که ذهن من رو درگیر خودش کرده نزدیکه ولی اون باهاش تموم کرده به خاطر همین من با جنا احساس نزدیکی و همدردی میکنم همینطور میدونم که تهیونگ خیلی شفاف گفت که هیچ چیزی بین من و خودش اتفاق نمیفته
تهیونگ بهم گفت که اون همیشه سگها رو تا میان زود غذا میده بعد برای یکی دو ساعت می برتشون پیاده روی من میخواستم یه چرتی هم بین صبحانه شون و پیاده روی داشته باشن
بعد دوباره قبل از این که برم سرکار اونا رو بیرون میبرم عصر دوباره باید بهشون یه وعده غذا بدم و برای آخرین بار قبل از اینکه جنا برای شب بیاد بگیرتشون، ببرمشون پیاده روی
تهیونگ کلید آپارتمانش رو بهم داد و منم برای خودم یه کم قهوه درست کردم و منتظر سگها موندم
در باز شد و احساسی منو وادار کرد تا سیخ بشینم دادلی و دروفس جلوتر از اون دویدن تو خونه
دستم رو با شلوارم خشک کردم و گفتم :
+ سلام من چلسیم
● سلام میدونم
تهیونگ بهم گفته بود که جنا تو مرکز شهر به عنوان آرایشگر کار میکنه و اون یه شلوار مشکی که به رون های درشتش چسبیده بود رو با یه تیشرت که اسم سالن با پولک روش
نوشته شده بود پوشیده بود. هیکلش بهم فهموند که تهیونگ هیکلهای سکسی و پر از برآمدگی رو بیشتر از بدن های ورزشکاری مثل من دوست داره موهاش قهوه ای بودن و
مدل باب مد روز کوتاه شده بودن اون جذاب بود ولی نه اون قدر که با توصیفش کسی منفجر بشه جنا به طور طبیعی خوشگل بود با چشمهای درشت قهوه ای و یه استایل نا معمول که با لاک های چند رنگش مشخص بود و یه نیم کت چرمی جذب هم پوشیده بود
من گفتم :
+ از آشناییت خوشبختم.
● مطمئنی؟
+ اره
● من متاسفم من میتونم یه کم شیطانی باشم اون بهم گفت که باهات مهربون باشم
+ اون گفت؟
● اره شاید نمیخواد که تو رو فراری بدم
اون خیلی سریع سر تا پام رو دقیق نگاه کرد که باعث شد من آرزو کنم که کاشکی یه کم به خودم می رسیدم
● تو خیلی غرقش شدی ، این حتی اتفاق هم نمیفته ، درسته؟
عالی شد
+ من و تهیونگ...ما فقط دوستیم
● اه من مطمئنم این فقط ظاهریه ولی تو احتمالا ازش خوشت میاد نه؟
+ چرا این رو میگی؟
● چون من توى موقعیت تو بودم و میتونم صورتت رو ببینم تو سرخ شدی
+ همه چیز باعث میشه من سرخ بشم این معنی خاصی نداره
من دروغ گفتم
+ خب صرفا این مهم نیست ولی اون تمام درها رو هم برای هر اتفاقی بسته
● درسته اون بهت اجازه نمیده که خیلی نزدیکش بشی مخصوصا بعد از تجربه ای که با من داشت تو احتمالا داری خودت رو دست میندازی از رویا و آرزوهات بیا بیرون با
خودت فکر میکنی شاید بتونی نظرش رو عوض کنی؟
+ نه
من دروغ گفتم
لبهاش به لبخند دلسوزانه ای باز شد
● من تو رو سرزنش نمیکنم در هر حال من دلم به خاطر موقعیتت سوخت چون این من رو یاد موقعی میندازه که من اینو نگرفته بودم ولی خداروشکر من به زندگیم ادامه دادم
+ خب من از شنیدنش خوشحالم
به طور عذاب آوری میخواستم ازش بپرسم که چطور تونسته ازش بگذره اگه اون راستش رو میگفت به طور کنایه آمیزی تنها چیزی که میتونست به من کمک کنه که از جونگکوک کاملا
دل بکنم این بود که بفهمم تهیونگ چطوری بوده
● سوالی درباره ی سگها داری؟
+ نه اون روال هر روزشون رو برام گفت
● باشه...این شمارهی منه اگه بهم نیاز داشتی
اون یه ورقه ی کوچیک گذاشت روی کانتر
+ ممنون
بعد از اینکه در پشت جنا بسته شد من بدنم رو شل کردم و به سمت دادلی و درفس نگاه کردم اونا همون طور که به من خیره بودن نفس نفس میزدن و زبونشون بیرون از دهنشون تاب میخورد اونها سگهای واقعا خوشگلی بودن که موهای یک دست مشکی و تارهای مسی رنگ روی صورت و پنجه هاشون داشتن
+ مامانتون هم خیلی تلخه و هم باهوشه من نمیتونم بگم فعلا کدومشونه
من سمت کابینتی رفتم که تهیونگ غذای سگها رو روش گذاشته بود
+ شما پسرا گشنتونه؟
وقتی اونا شروع کردن به بالا پایین پریدن اطراف من به شوخی گفتم :
+ بیکن نداریم، اوکی؟
یه اشتباه بزرگ
تا اسمش رو بردم اونا از خود بی خود شدن
لعنتی
اون کلمه که با B شروع میشه کاملا قدغنه
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۹۸۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط