ما

ما
برای زنده ماندن،
بارها مُردیم.

نه آن مرگی
که خاک سهمِ آدم می‌شود؛
مرگی که
هر بار
تکه‌ای از جانت را
بی‌صدا
با خود می‌برد.

یک روز،
باورمان مُرد.

یک روز،
اعتمادمان.

یک روز،
آن آدمی
که خیال می‌کردیم
تا آخرِ عمر
خواهیم بود.

بعد از آن،
فقط نفس کشیدیم…

و اسمِ این دوام آوردن را
زندگی گذاشتیم.

عجیب نیست
که آدم‌ها پیر می‌شوند؛

عجیب این است
که بعضی‌ها،
پیش از آن‌که موهایشان سپید شود،
تمامِ مرگ‌های ممکن را
درونِ خود
تجربه کرده‌اند.
.
.
.
.
.

«ما برای یه ذره زندگی، زیاد مردیم.»
دیدگاه ها (۳)

من اگر یک روزخدا را ببینم،نه از بهشت می‌پرسم،نه از جهنم.فقط ...

و در من، خاموش شد نه یک احساس…یک جهان. جهانی که سال‌ها با نف...

گاهی آدم‌ ها تمام عمرشان را کنار کسی می‌گذرانند که سهم حضورش...

تمامِ روز خودم را با هر چیزی سرگرم می‌کنم؛با شلوغی، با آدم‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط