عمارت بلک وود
پارت 3
ویو جونگکوک
(امروز قرار بود لیا بیاد... عجیبه، دوباره این قلب مسخره تند تند میزنه.
تازه بابای لیا گفته که باید با لیا ازدواج اجباری کنم.
درسته، من لیا رو از بچگی دوست داشتم، ولی لارا رو هم دوست دارم.
اگه بفهمه من قراره با لیا ازدواج کنم، خیلی ناراحت میشه...
دخترک قشنگم.)
=جونگکوک امروز زیادی تو فکری، بخاطر اینه که لیا قراره بیاد؟
%نه بابا، همینجوری تو فکرم.
=من که میدونم.
%ننهههههه، ببینم تو برنمیگردی سئول؟
=بعد ختم میرم، چطور؟
%وایییی، چیجوری قراره یه نکبتو تحمل کنم؟
=من که خیلی جذابم.
%اسکلییی، چه ربطی داره؟
=همینجوری.
(خنده)
%منو بکش.
=نمیخوام.
%کی با تو بود؟
---
ویو لیا
(از حموم اومدم بیرون، خیلی خسته بودم ولی باید خودمو سرپا نگه میداشتم.
اشکال نداره، بعدش میام یه دل سیر میخوابم.
ساعت ۶ ختم بود، پس میتونستم قبلش یه کم استراحت کنم.)
(روتین پوستم رو انجام دادم، یه رژ زدم، لباسم رو پوشیدم و آماده شدم برم پایین.)
+من اومدممممم.
(خسته)
بعد ۳۰ دقیقه
(ناهارمو خوردم و موقع ناهار رزا کلی جوک گفت و باعث شد همهمون از خنده رودهبر بشیم.
یه چیزی که خیلی وقته متوجهش شده بودم، لبخند زدن سوهو بود.
بعد از گم شدن برادرش، لبخندهاش خیلی بیشتر شده بود.
خوشحالم که اون شب رو فراموش کرده...
همون شبی که برادرش برای همیشه ناپدید شد.)
---
ویو بعد از خوابیدن، ساعت ۶
ویو لیا
+مامان، من آمادهام.
&خیلی خب، بریم... همه آمادهان؟
همه:بلهههه.
(رفتیم سمت ماشین.
مامان و بابام توی یه ماشین بودن.
من، رزا و لارا توی یه ماشین دیگه بودیم.
سوهو و جونگکوک هم توی ماشین خودشون.)
@بچههاااا، اون کارآگاه معروفه برگشته کره!
(با ذوق فراوان)
خب بچه ها اینم از ۳ پارت
هر پارت رو دوست داشتید به ۱۰ لایک برسونید
اگه شرط ها رسید بازم پارت میزارم💐💐🌸🌸🌷🌷
ویو جونگکوک
(امروز قرار بود لیا بیاد... عجیبه، دوباره این قلب مسخره تند تند میزنه.
تازه بابای لیا گفته که باید با لیا ازدواج اجباری کنم.
درسته، من لیا رو از بچگی دوست داشتم، ولی لارا رو هم دوست دارم.
اگه بفهمه من قراره با لیا ازدواج کنم، خیلی ناراحت میشه...
دخترک قشنگم.)
=جونگکوک امروز زیادی تو فکری، بخاطر اینه که لیا قراره بیاد؟
%نه بابا، همینجوری تو فکرم.
=من که میدونم.
%ننهههههه، ببینم تو برنمیگردی سئول؟
=بعد ختم میرم، چطور؟
%وایییی، چیجوری قراره یه نکبتو تحمل کنم؟
=من که خیلی جذابم.
%اسکلییی، چه ربطی داره؟
=همینجوری.
(خنده)
%منو بکش.
=نمیخوام.
%کی با تو بود؟
---
ویو لیا
(از حموم اومدم بیرون، خیلی خسته بودم ولی باید خودمو سرپا نگه میداشتم.
اشکال نداره، بعدش میام یه دل سیر میخوابم.
ساعت ۶ ختم بود، پس میتونستم قبلش یه کم استراحت کنم.)
(روتین پوستم رو انجام دادم، یه رژ زدم، لباسم رو پوشیدم و آماده شدم برم پایین.)
+من اومدممممم.
(خسته)
بعد ۳۰ دقیقه
(ناهارمو خوردم و موقع ناهار رزا کلی جوک گفت و باعث شد همهمون از خنده رودهبر بشیم.
یه چیزی که خیلی وقته متوجهش شده بودم، لبخند زدن سوهو بود.
بعد از گم شدن برادرش، لبخندهاش خیلی بیشتر شده بود.
خوشحالم که اون شب رو فراموش کرده...
همون شبی که برادرش برای همیشه ناپدید شد.)
---
ویو بعد از خوابیدن، ساعت ۶
ویو لیا
+مامان، من آمادهام.
&خیلی خب، بریم... همه آمادهان؟
همه:بلهههه.
(رفتیم سمت ماشین.
مامان و بابام توی یه ماشین بودن.
من، رزا و لارا توی یه ماشین دیگه بودیم.
سوهو و جونگکوک هم توی ماشین خودشون.)
@بچههاااا، اون کارآگاه معروفه برگشته کره!
(با ذوق فراوان)
خب بچه ها اینم از ۳ پارت
هر پارت رو دوست داشتید به ۱۰ لایک برسونید
اگه شرط ها رسید بازم پارت میزارم💐💐🌸🌸🌷🌷
- ۳۶۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط