#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۹: یه نفس راحت
چند لحظهای هیچکس چیزی نگفت.
فضای اتاق عجیب آرام شده بود.
انگار بعد از آن همه تنش و آزمون و تصمیمهای سنگین… بالاخره همه داشتند نفس راحت میکشیدند.
سوآ هنوز گوشی را در دستش نگه داشته بود.
بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
سرش را بالا آورد و گفت:
_ صبر کنید.
جونگ کوک و تهیونگ با تعجب به او نگاه کردند.
سوآ گوشی را بالا آورد.
_ یه لحظه تکون نخورید.
تهیونگ چشمهایش را ریز کرد.
_ چرا حس بدی دارم؟
سوآ خندید.
_ چون قراره ازتون عکس بگیرم.
جونگکوک با تعجب گفت:
_ الان؟
سوآ شانه بالا انداخت.
_ آره. اولین عکس بعد از برگشتن گوشیم.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
_ مدرک هم هست که واقعاً توی قصر بودم.
تهیونگ آهی کشید.
_ عالیه. حالا عکس من هم میره تو تاریخ.
جونگکوک زیر لب خندید.
سوآ گوشی را بالا گرفت.
_ باشه… سه… دو…
تهیونگ ناگهان صاف ایستاد و قیافه جدی گرفت.
جونگکوک زیر لب گفت:
_ چرا شبیه مجسمه شدی؟
تهیونگ جواب داد:
_ عکس تاریخی باید باوقار باشه.
سوآ زد زیر خنده.
_ یک!
صدای کلیک آرامی در اتاق پیچید.
سوآ سریع به صفحه نگاه کرد.
چند ثانیه بعد لبخندش بزرگتر شد.
_ خیلی خوب شد.
جونگکوک کمی جلو آمد.
_ بزار ببینم.
سوآ گوشی را نشانش داد.
در عکس، تهیونگ با قیافه بیش از حد جدی ایستاده بود.
اما جونگکوک درست لحظه آخر به سوآ نگاه کرده بود.
نه به دوربین.
به خودش.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک… تو اصلاً به دوربین نگاه نکردی.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ چون چیز مهمتری جلوی چشمم بود.
سوآ چند لحظه چیزی نگفت.
تهیونگ با صدای بلند آه کشید.
_ باشه، فهمیدیم عاشقید.
بعد رو به پادشاه گفت:
_ پدر… اجازه هست من برم؟ قبل از اینکه این دو نفر بیشتر احساساتی بشن؟
چند نفر از خدمتکارها خندهشان را به زور نگه داشتند.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
اما لبخند از صورتش محو نشد.
برای اولین بار بعد از مدتها…
هیچکس به آینده با نگرانی نگاه نمیکرد.
انگار همه چیز…
بالاخره داشت در جای درستش قرار میگرفت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۱۹: یه نفس راحت
چند لحظهای هیچکس چیزی نگفت.
فضای اتاق عجیب آرام شده بود.
انگار بعد از آن همه تنش و آزمون و تصمیمهای سنگین… بالاخره همه داشتند نفس راحت میکشیدند.
سوآ هنوز گوشی را در دستش نگه داشته بود.
بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
سرش را بالا آورد و گفت:
_ صبر کنید.
جونگ کوک و تهیونگ با تعجب به او نگاه کردند.
سوآ گوشی را بالا آورد.
_ یه لحظه تکون نخورید.
تهیونگ چشمهایش را ریز کرد.
_ چرا حس بدی دارم؟
سوآ خندید.
_ چون قراره ازتون عکس بگیرم.
جونگکوک با تعجب گفت:
_ الان؟
سوآ شانه بالا انداخت.
_ آره. اولین عکس بعد از برگشتن گوشیم.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
_ مدرک هم هست که واقعاً توی قصر بودم.
تهیونگ آهی کشید.
_ عالیه. حالا عکس من هم میره تو تاریخ.
جونگکوک زیر لب خندید.
سوآ گوشی را بالا گرفت.
_ باشه… سه… دو…
تهیونگ ناگهان صاف ایستاد و قیافه جدی گرفت.
جونگکوک زیر لب گفت:
_ چرا شبیه مجسمه شدی؟
تهیونگ جواب داد:
_ عکس تاریخی باید باوقار باشه.
سوآ زد زیر خنده.
_ یک!
صدای کلیک آرامی در اتاق پیچید.
سوآ سریع به صفحه نگاه کرد.
چند ثانیه بعد لبخندش بزرگتر شد.
_ خیلی خوب شد.
جونگکوک کمی جلو آمد.
_ بزار ببینم.
سوآ گوشی را نشانش داد.
در عکس، تهیونگ با قیافه بیش از حد جدی ایستاده بود.
اما جونگکوک درست لحظه آخر به سوآ نگاه کرده بود.
نه به دوربین.
به خودش.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک… تو اصلاً به دوربین نگاه نکردی.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ چون چیز مهمتری جلوی چشمم بود.
سوآ چند لحظه چیزی نگفت.
تهیونگ با صدای بلند آه کشید.
_ باشه، فهمیدیم عاشقید.
بعد رو به پادشاه گفت:
_ پدر… اجازه هست من برم؟ قبل از اینکه این دو نفر بیشتر احساساتی بشن؟
چند نفر از خدمتکارها خندهشان را به زور نگه داشتند.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
اما لبخند از صورتش محو نشد.
برای اولین بار بعد از مدتها…
هیچکس به آینده با نگرانی نگاه نمیکرد.
انگار همه چیز…
بالاخره داشت در جای درستش قرار میگرفت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط