#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۸: یه چیز کوچیک ولی مهم
چند لحظهای اتاق در سکوت گذشت.
انگار همه هنوز داشتند با اتفاقی که افتاده بود کنار میآمدند.
جونگکوک دیگر ولیعهد نبود.
و عجیبتر از همه اینکه… خودش از همه آرامتر به نظر میرسید.
ناگهان انگار چیزی یادش افتاد.
_ آها راستی.
همه به او نگاه کردند.
جونگکوک خیلی راحت گفت:
_ گوشی سوآ رو بدید بهش.
سوآ با تعجب به او نگاه کرد.
پادشاه ابرویش را بالا برد.
_ گوشی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
_ آره دیگه. همون گوشیای که وقتی آوردیدش قصر ازش گرفتید.
بعد با شیطنت گفت:
_ بیچاره پنج روز بدون گوشی سر کرده، خودش یه رکورده.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
ولی گوشه لبش بالا رفته بود.
پادشاه چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
بعد رو به یکی از خدمتکارها گفت:
_ گوشی دختره رو بیارید.
خدمتکار سریع تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد برگشت.
یک گوشی را روی یک سینی کوچک آورده بود.
سینی را جلو سوآ گرفت.
_ بفرمایید.
سوآ با تعجب گوشیاش را برداشت.
چند ثانیه فقط به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
_ واقعاً دلم براش تنگ شده بود.
جونگکوک خندید.
_ به گوشیت یا به اینترنتش؟
سوآ با خنده گفت:
_ هر دو.
تهیونگ هم خندید.
_ بالاخره بعد از پنج روز برگشت به تمدن.
سوآ گوشی را روشن کرد.
چند ثانیه بعد چشمهایش گرد شد.
_ وای…
جونگکوک کنجکاو گفت:
_ چی شد؟
سوآ صفحه گوشی را نشانش داد.
_ این همه پیام!
جونگکوک خندید.
_ پنج روزه گوشیت خاموش بوده، معلومه همه پیام دادن.
سوآ با خنده گفت:
_ خب حق دارن.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ ولی حالا دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی.
سوآ به او نگاه کرد.
جونگکوک ادامه داد:
_ چون از این به بعد…
دستش را آرام گرفت.
_ هر جا بری، منم هستم.
سوآ خندید.
_ مطمئنی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ خب… حالا که تاج و تخت هم ندارم، وقت زیاد دارم.
تهیونگ زیر لب گفت:
«خدایا… این دو تا رسماً دارن وسط قصر لاو میترکونن.
سوآ خجالتزده خندید.
اما دست جونگکوک را رها نکرد.
برای اولین بار…
بعد از تمام آن آزمونها و دردسرها…
همه چیز کمی سادهتر به نظر میرسید.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۱۸: یه چیز کوچیک ولی مهم
چند لحظهای اتاق در سکوت گذشت.
انگار همه هنوز داشتند با اتفاقی که افتاده بود کنار میآمدند.
جونگکوک دیگر ولیعهد نبود.
و عجیبتر از همه اینکه… خودش از همه آرامتر به نظر میرسید.
ناگهان انگار چیزی یادش افتاد.
_ آها راستی.
همه به او نگاه کردند.
جونگکوک خیلی راحت گفت:
_ گوشی سوآ رو بدید بهش.
سوآ با تعجب به او نگاه کرد.
پادشاه ابرویش را بالا برد.
_ گوشی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
_ آره دیگه. همون گوشیای که وقتی آوردیدش قصر ازش گرفتید.
بعد با شیطنت گفت:
_ بیچاره پنج روز بدون گوشی سر کرده، خودش یه رکورده.
سوآ آرام گفت:
_ جونگکوک…
ولی گوشه لبش بالا رفته بود.
پادشاه چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
بعد رو به یکی از خدمتکارها گفت:
_ گوشی دختره رو بیارید.
خدمتکار سریع تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد برگشت.
یک گوشی را روی یک سینی کوچک آورده بود.
سینی را جلو سوآ گرفت.
_ بفرمایید.
سوآ با تعجب گوشیاش را برداشت.
چند ثانیه فقط به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
_ واقعاً دلم براش تنگ شده بود.
جونگکوک خندید.
_ به گوشیت یا به اینترنتش؟
سوآ با خنده گفت:
_ هر دو.
تهیونگ هم خندید.
_ بالاخره بعد از پنج روز برگشت به تمدن.
سوآ گوشی را روشن کرد.
چند ثانیه بعد چشمهایش گرد شد.
_ وای…
جونگکوک کنجکاو گفت:
_ چی شد؟
سوآ صفحه گوشی را نشانش داد.
_ این همه پیام!
جونگکوک خندید.
_ پنج روزه گوشیت خاموش بوده، معلومه همه پیام دادن.
سوآ با خنده گفت:
_ خب حق دارن.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ ولی حالا دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی.
سوآ به او نگاه کرد.
جونگکوک ادامه داد:
_ چون از این به بعد…
دستش را آرام گرفت.
_ هر جا بری، منم هستم.
سوآ خندید.
_ مطمئنی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ خب… حالا که تاج و تخت هم ندارم، وقت زیاد دارم.
تهیونگ زیر لب گفت:
«خدایا… این دو تا رسماً دارن وسط قصر لاو میترکونن.
سوآ خجالتزده خندید.
اما دست جونگکوک را رها نکرد.
برای اولین بار…
بعد از تمام آن آزمونها و دردسرها…
همه چیز کمی سادهتر به نظر میرسید.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۷۷۴
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط