حالا دیگر دیر است

حالا دیگر دیر است
من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام
نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را…!
راستی آیا به همین دلیل ساده نیست
که دیگر هیچ نامه های به مقصد نمی رسد؟!
نه ری را !
سالها و سالها بود
که در ایستگاه راه آهن
در خواب و خلوت ورودی همة شهرها
کوچه ها ، جاده ها ، میدان ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد
سراغ کسی را می گرفتم که
بوی لیموی شمال و
شب حلال دریا را می داد
دیدگاه ها (۰)

من هر صبح با عطرت چای دم میکنم و موهایت را میبافم.عصر ها با ...

بعضي وقت ها همه چيز طبيعيست،سخت نگيريم!بعضي وقت ها كيف كنيم ...

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت ...در این خانه ندانم ب...

👌👌👌👌👌

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط