اوای فنوت
اوای فنوت
part =۲۵
(دو هفته بعد از تبعید بیانکا)
قصر مدیچی بالاخره نفس راحتی کشید. با رفتن بیانکا، انگار یه پرده سیاه از روی قصر برداشته شد. خورشید توی راهروها میتابید، گلها توی باغچهها شکفته بودن، و مردم با آرامش راه میرفتن.
ایزابل بالاخره میتونست مثل یه ملکه واقعی نفس بکشه. بدون ترس، بدون استرس، بدون نگرانی از اینکه یه نفر پشت در ایستاده و بهش خیره شده.
صبح، تالار صبحانه
ایزابل و تهیونگ کنار هم نشسته بودن. صبحانه سادهای میخوردند: نان تازه، پنیر محلی، عسل و چای. دیگه خبری از اون نگاههای سرد بیانکا نبود. دیگه خبری از شایعههای سوفیا نبود (سوفیا حالا شده بود بهترین دوست ایزابل).
تهیونگ قاشق رو گذاشت کنار و به ایزابل نگاه کرد. صورتش برق میزد.
"چی شده؟" ایزابل پرسید.
تهیونگ خندید: "هیچی. فقط دارم به این فکر میکنم که چقدر خوشحالم. بعد از این همه مدت، بالاخره حس میکنم زندگیم داره به مسیر درست میره."
ایزابل دستش رو گرفت: "منم. انگار کابوس تموم شد."
تهیونگ دستش رو بوسید و گفت: "این فقط شروع ماجراست عزیزم. ما کلی راه داریم تا بریم."
بعدازظهر، باغ شرقی
ایزابل و سوفیا زیر درخت پرتقال نشسته بودن. سوفیا داشت یه کلاه حصیری بزرگ میبافت و ایزابل داشت کتاب میخوند.
سوفیا گفت: "میدونی، من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با ملکه ایتالیا زیر یه درخت بشینم و کلاه ببافم."
ایزابل خندید: "منم هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با زنی که چند ماه پیش دشمنم بود، بهترین دوست بشم."
سوفیا جدی شد: "راستش، من همیشه با تو بودم. فقط تظاهر میکردم."
ایزابل کتاب رو بست و گفت: "میدونم. و من هیچوقت فراموش نمیکنم که چطور توی سختترین لحظات به کمکم اومدی."
سوفیا دستش رو گرفت: "ما باهمیم تا آخرش."
همون شب، اتاق ایزابل
ایزابل داشت موهاش رو شونه میزد. تهیونگ از حموم اومد بیرون، با یه لباس ساده سفید. رفت پشت سر ایزابل نشست و شونه رو از دستش گرفت.
"بذار من."
با آرومی موهاش رو شونه زد. ایزابل چشماش رو بست و لذت برد. تهیونگ گفت: "ایزابل... یه چیزی میخوام بهت بگم."
"بگو."
"من از همون روز اول که توی باغ ورسای دیدمت، میدونستم تو مال منی. ولی حالا که بیانکا رفته، میخوام دوباره ازت بپرسم... حاضر هستی همسر من باشی؟ نه به اجبار، نه به خاطر صلح... فقط به خاطر عشق؟"
ایزابل برگشت و نگاهش کرد. چشمانش پر از اشک شد.
"تهیونگ... من از همون شبی که صدات رو توی خواب شنیدم، مال تو بودم. نه به خاطر صلح، نه به خاطر اجبار... فقط به خاطر اینکه قلبم فقط برای تو میتپه."
تهیونگ بغلش کرد. هر دو گریه کردند. گریه شادی.
اون شب، تهیونگ انگشتر جدیدی به دست ایزابل کرد. ساده، بدون جواهر، فقط یه حلقه آهنی با یه حکاکی کوچک: "تا ابد"
---
چند روز بعد، صبح زود
ایزابل از خواب پرید. خواب دیده بود که برادر دومینیک برگشته و آتیش زده به قصر. نفس نفس میزد. تهیونگ کنارش نبود.
بلند شد و رفت بیرون. تهیونگ توی بالکن ایستاده بود و به افق نگاه میکرد.
"چرا بیداری؟" ایزابل پرسید.
تهیونگ بدون نگاه کردن گفت: "حس میکنم آرامش داره تموم میشه."
ایزابل کنارش ایستاد. هر دو به آسمون نگاه کردند. یه ابر سیاه از دور داشت میومد. انگار طوفانی در راه بود. طوفانی که نه با بارون، که با خون میبارید...
---
ادامه دارد......
part =۲۵
(دو هفته بعد از تبعید بیانکا)
قصر مدیچی بالاخره نفس راحتی کشید. با رفتن بیانکا، انگار یه پرده سیاه از روی قصر برداشته شد. خورشید توی راهروها میتابید، گلها توی باغچهها شکفته بودن، و مردم با آرامش راه میرفتن.
ایزابل بالاخره میتونست مثل یه ملکه واقعی نفس بکشه. بدون ترس، بدون استرس، بدون نگرانی از اینکه یه نفر پشت در ایستاده و بهش خیره شده.
صبح، تالار صبحانه
ایزابل و تهیونگ کنار هم نشسته بودن. صبحانه سادهای میخوردند: نان تازه، پنیر محلی، عسل و چای. دیگه خبری از اون نگاههای سرد بیانکا نبود. دیگه خبری از شایعههای سوفیا نبود (سوفیا حالا شده بود بهترین دوست ایزابل).
تهیونگ قاشق رو گذاشت کنار و به ایزابل نگاه کرد. صورتش برق میزد.
"چی شده؟" ایزابل پرسید.
تهیونگ خندید: "هیچی. فقط دارم به این فکر میکنم که چقدر خوشحالم. بعد از این همه مدت، بالاخره حس میکنم زندگیم داره به مسیر درست میره."
ایزابل دستش رو گرفت: "منم. انگار کابوس تموم شد."
تهیونگ دستش رو بوسید و گفت: "این فقط شروع ماجراست عزیزم. ما کلی راه داریم تا بریم."
بعدازظهر، باغ شرقی
ایزابل و سوفیا زیر درخت پرتقال نشسته بودن. سوفیا داشت یه کلاه حصیری بزرگ میبافت و ایزابل داشت کتاب میخوند.
سوفیا گفت: "میدونی، من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با ملکه ایتالیا زیر یه درخت بشینم و کلاه ببافم."
ایزابل خندید: "منم هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با زنی که چند ماه پیش دشمنم بود، بهترین دوست بشم."
سوفیا جدی شد: "راستش، من همیشه با تو بودم. فقط تظاهر میکردم."
ایزابل کتاب رو بست و گفت: "میدونم. و من هیچوقت فراموش نمیکنم که چطور توی سختترین لحظات به کمکم اومدی."
سوفیا دستش رو گرفت: "ما باهمیم تا آخرش."
همون شب، اتاق ایزابل
ایزابل داشت موهاش رو شونه میزد. تهیونگ از حموم اومد بیرون، با یه لباس ساده سفید. رفت پشت سر ایزابل نشست و شونه رو از دستش گرفت.
"بذار من."
با آرومی موهاش رو شونه زد. ایزابل چشماش رو بست و لذت برد. تهیونگ گفت: "ایزابل... یه چیزی میخوام بهت بگم."
"بگو."
"من از همون روز اول که توی باغ ورسای دیدمت، میدونستم تو مال منی. ولی حالا که بیانکا رفته، میخوام دوباره ازت بپرسم... حاضر هستی همسر من باشی؟ نه به اجبار، نه به خاطر صلح... فقط به خاطر عشق؟"
ایزابل برگشت و نگاهش کرد. چشمانش پر از اشک شد.
"تهیونگ... من از همون شبی که صدات رو توی خواب شنیدم، مال تو بودم. نه به خاطر صلح، نه به خاطر اجبار... فقط به خاطر اینکه قلبم فقط برای تو میتپه."
تهیونگ بغلش کرد. هر دو گریه کردند. گریه شادی.
اون شب، تهیونگ انگشتر جدیدی به دست ایزابل کرد. ساده، بدون جواهر، فقط یه حلقه آهنی با یه حکاکی کوچک: "تا ابد"
---
چند روز بعد، صبح زود
ایزابل از خواب پرید. خواب دیده بود که برادر دومینیک برگشته و آتیش زده به قصر. نفس نفس میزد. تهیونگ کنارش نبود.
بلند شد و رفت بیرون. تهیونگ توی بالکن ایستاده بود و به افق نگاه میکرد.
"چرا بیداری؟" ایزابل پرسید.
تهیونگ بدون نگاه کردن گفت: "حس میکنم آرامش داره تموم میشه."
ایزابل کنارش ایستاد. هر دو به آسمون نگاه کردند. یه ابر سیاه از دور داشت میومد. انگار طوفانی در راه بود. طوفانی که نه با بارون، که با خون میبارید...
---
ادامه دارد......
- ۲.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط