Love in the dark
Love in the dark③①
چند ماه بعد...
از صبح توی خونه بالا پایین میرفتم. خودم اجازه نداده بودم خدمتکار بیاد. امروز میخواستم همهچیز رو خودم درست کنم برای جونگکوک.
آشپزخونه پر از بوی غذا شده بود. چند مدل غذا درست کرده بودم همون چیزایی که میدونستم دوست داره. استیک سوپ گرم سالاد تازه با سس مخصوص حتی دسر شکلاتی که یه بار گفته بود خیلی دوستش داره.
وقتی همهچی آماده شد رفتم سراغ میز.
یه رومیزی مخملی قرمز پهن کردم. دو تا شمع بلند دو طرف میز گذاشتم و روشنشون کردم. وسط میز یه گلدون کوچیک گذاشتم و توش چند شاخه رز قرمز چیدم.
بشقابها رو مرتب گذاشتم. قاشق و چنگالها رو روی دستمالهای سفید تا شده گذاشتم.
چند قدم عقب رفتم و به میز نگاه کردم.
ا/ت: خوب شده
قلبم تند میزد. هیجان داشتم واکنش جونگکوک رو ببینم.
تقریباً یک ساعت گذشت.
تا اینکه صدای در اومد.
تقریباً دویدم سمت در.
در رو باز کردم.
جونگکوک پشت در ایستاده بود. از قیافهاش معلوم بود خیلی خستهست.
ا/ت: سلام.
کوک: سلام.
رفتم کنارش و کت رو از روی شونههاش گرفتم.
ا/ت: برو لباست رو عوض کن شام آمادهست.
کوک: من بیرون غذا خوردم.
انگار یه لحظه همهچیز توی سرم خالی شد.
تمام اون چند ساعتی که توی آشپزخونه بودم همه زحمتم
ا/ت: آها باشه.
جونگکوک چیزی نگفت. فقط از کنارم رد شد و رفت سمت پلهها
به شمعها نگاه کردم به غذاها
همهچی آماده بود.
آروم بشقابها رو برداشتم.
میخواستم میز رو جمع کنم.
که یهو یه جفت دست دور کمرم حلقه شد.
از جا پریدم. جونگکوک بود.
از پشت منو بغل کرده بود و چونهاش روی شونهام قرار گرفت.
کوک: کجا با این عجله؟
اخم کردم.
ا/ت: گفتی غذا خوردی.
صدای خندهی کوتاهش کنار گوشم پیچید.
کوک: شوخی کردم.
برگشتم سمتش.
ا/ت: چی؟
کوک: مگه غذا بدون تو از گلوم پایین میره؟
چند لحظه فقط نگاش کردم.
بعد ناخودآگاه خندم گرفت.
ا/ت: خیلی بدی.
کوک: ولی خیلی گرسنهام. ببینم همسرم چه کرده
نشستیم سر میز.
تمام مدت جونگکوک داشت به غذاها نگاه میکرد.
کوک: همه اینارو تو درست کردی؟
ا/ت: آره.
چنگالش رو برداشت.
کوک: برای من؟
ا/ت: نه برای همسایه.
پوزخند زد.
کوک: خوشمزهست.
لبخند زدم.
قلبم گرم شد.
بعد از شام ظرفها رو جمع کردم و بردم آشپزخونه.
شیر آب رو باز کردم و شروع کردم شستن.
چند دقیقه بعد صدای قدمهاشو شنیدم.
کوک: ولش کن.
ا/ت: نه.
کوک: خدمتکار فردا میاد.
ا/ت: مهم نیست.
یهو حس کردم بازوهاش دور کمرم حلقه شد.
جونگکوک از پشت بغلم کرد.
نفسم بند اومد.
کوک آروم کنار گوشم گفت:
کوک: لجبازی میکنی.
قبل از اینکه چیزی بگم لباش روی گردنم نشست.
بدنم لرزید.
یه بوسهی آروم زد بعد یه گاز خیلی ملایم گرفت.
ناخودآگاه آه کشیدم.
دستم روی سینک سفت شد.
برگشتم سمتش.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خم شد و لبامو بوسید.
اول آروم
بعد عمیقتر....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند ماه بعد...
از صبح توی خونه بالا پایین میرفتم. خودم اجازه نداده بودم خدمتکار بیاد. امروز میخواستم همهچیز رو خودم درست کنم برای جونگکوک.
آشپزخونه پر از بوی غذا شده بود. چند مدل غذا درست کرده بودم همون چیزایی که میدونستم دوست داره. استیک سوپ گرم سالاد تازه با سس مخصوص حتی دسر شکلاتی که یه بار گفته بود خیلی دوستش داره.
وقتی همهچی آماده شد رفتم سراغ میز.
یه رومیزی مخملی قرمز پهن کردم. دو تا شمع بلند دو طرف میز گذاشتم و روشنشون کردم. وسط میز یه گلدون کوچیک گذاشتم و توش چند شاخه رز قرمز چیدم.
بشقابها رو مرتب گذاشتم. قاشق و چنگالها رو روی دستمالهای سفید تا شده گذاشتم.
چند قدم عقب رفتم و به میز نگاه کردم.
ا/ت: خوب شده
قلبم تند میزد. هیجان داشتم واکنش جونگکوک رو ببینم.
تقریباً یک ساعت گذشت.
تا اینکه صدای در اومد.
تقریباً دویدم سمت در.
در رو باز کردم.
جونگکوک پشت در ایستاده بود. از قیافهاش معلوم بود خیلی خستهست.
ا/ت: سلام.
کوک: سلام.
رفتم کنارش و کت رو از روی شونههاش گرفتم.
ا/ت: برو لباست رو عوض کن شام آمادهست.
کوک: من بیرون غذا خوردم.
انگار یه لحظه همهچیز توی سرم خالی شد.
تمام اون چند ساعتی که توی آشپزخونه بودم همه زحمتم
ا/ت: آها باشه.
جونگکوک چیزی نگفت. فقط از کنارم رد شد و رفت سمت پلهها
به شمعها نگاه کردم به غذاها
همهچی آماده بود.
آروم بشقابها رو برداشتم.
میخواستم میز رو جمع کنم.
که یهو یه جفت دست دور کمرم حلقه شد.
از جا پریدم. جونگکوک بود.
از پشت منو بغل کرده بود و چونهاش روی شونهام قرار گرفت.
کوک: کجا با این عجله؟
اخم کردم.
ا/ت: گفتی غذا خوردی.
صدای خندهی کوتاهش کنار گوشم پیچید.
کوک: شوخی کردم.
برگشتم سمتش.
ا/ت: چی؟
کوک: مگه غذا بدون تو از گلوم پایین میره؟
چند لحظه فقط نگاش کردم.
بعد ناخودآگاه خندم گرفت.
ا/ت: خیلی بدی.
کوک: ولی خیلی گرسنهام. ببینم همسرم چه کرده
نشستیم سر میز.
تمام مدت جونگکوک داشت به غذاها نگاه میکرد.
کوک: همه اینارو تو درست کردی؟
ا/ت: آره.
چنگالش رو برداشت.
کوک: برای من؟
ا/ت: نه برای همسایه.
پوزخند زد.
کوک: خوشمزهست.
لبخند زدم.
قلبم گرم شد.
بعد از شام ظرفها رو جمع کردم و بردم آشپزخونه.
شیر آب رو باز کردم و شروع کردم شستن.
چند دقیقه بعد صدای قدمهاشو شنیدم.
کوک: ولش کن.
ا/ت: نه.
کوک: خدمتکار فردا میاد.
ا/ت: مهم نیست.
یهو حس کردم بازوهاش دور کمرم حلقه شد.
جونگکوک از پشت بغلم کرد.
نفسم بند اومد.
کوک آروم کنار گوشم گفت:
کوک: لجبازی میکنی.
قبل از اینکه چیزی بگم لباش روی گردنم نشست.
بدنم لرزید.
یه بوسهی آروم زد بعد یه گاز خیلی ملایم گرفت.
ناخودآگاه آه کشیدم.
دستم روی سینک سفت شد.
برگشتم سمتش.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خم شد و لبامو بوسید.
اول آروم
بعد عمیقتر....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط