رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۵
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک به اتاقش رفت و با ناامیدی روی تختش افتاد.
انقدر ذهنش مشغول بود که نفهمید کی به خواب رفت....
چند ساعت بعد....
با صدای خدمتکار از خواب بیدار شد.
_شاهزاده جئون؟... خانواده تان در سالن غذاخوری برای ناهار منتظرتان هستند.....
_... باشه الان میام.
چشمانش رو باز کرد، آهی کشید و با یاداوری اجبار پدرش اخم کرد، از روی تخت بلند شد و ردای ابریشمی اش رو با پیراهن و شلواری راحت تر عوض کرد.
از پله ها پایین رفت و وارد سالن غذاخوری شد ولی با چیزی که دید خشکش زد.
تهیونگ هم همراه بقیه ی خدمتکارها با لباس مخصوص خدمتکارهای قصر، داشت میز رو میچیند.
جونگکوک فقط همین رو کم داشت که تهیونگ هرروز با اون لباس خدمتکاری و ران های نمایان جلویش بیاد و بره و اون عطر دلنشینش رو به بینی جونگکوک بکوبه، طوری بود انگار امگای درون تهیونگ داره به جونگکوک داره میگه ببین چه چیزی رو از دست دادی.
جونگکوک بدبخت هم باید ازدواج با لیلیام رو بپذیره و میل شدیدش رو به این موجود زیبا و خواستنی کنترل کنه.
جونگکوک مشت هایش رو گره کرد و به سمت مادرش رفت و جلویش ایستاد
_مامان...
ینا با لبخند و نگرانی بهش نگاه کرد و موهایش رو نوازش کرد
_اوه کوک...بابات بهم گفت چه اتفاقی افتاده، حالت خوبه الان؟
پارت ۵
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک به اتاقش رفت و با ناامیدی روی تختش افتاد.
انقدر ذهنش مشغول بود که نفهمید کی به خواب رفت....
چند ساعت بعد....
با صدای خدمتکار از خواب بیدار شد.
_شاهزاده جئون؟... خانواده تان در سالن غذاخوری برای ناهار منتظرتان هستند.....
_... باشه الان میام.
چشمانش رو باز کرد، آهی کشید و با یاداوری اجبار پدرش اخم کرد، از روی تخت بلند شد و ردای ابریشمی اش رو با پیراهن و شلواری راحت تر عوض کرد.
از پله ها پایین رفت و وارد سالن غذاخوری شد ولی با چیزی که دید خشکش زد.
تهیونگ هم همراه بقیه ی خدمتکارها با لباس مخصوص خدمتکارهای قصر، داشت میز رو میچیند.
جونگکوک فقط همین رو کم داشت که تهیونگ هرروز با اون لباس خدمتکاری و ران های نمایان جلویش بیاد و بره و اون عطر دلنشینش رو به بینی جونگکوک بکوبه، طوری بود انگار امگای درون تهیونگ داره به جونگکوک داره میگه ببین چه چیزی رو از دست دادی.
جونگکوک بدبخت هم باید ازدواج با لیلیام رو بپذیره و میل شدیدش رو به این موجود زیبا و خواستنی کنترل کنه.
جونگکوک مشت هایش رو گره کرد و به سمت مادرش رفت و جلویش ایستاد
_مامان...
ینا با لبخند و نگرانی بهش نگاه کرد و موهایش رو نوازش کرد
_اوه کوک...بابات بهم گفت چه اتفاقی افتاده، حالت خوبه الان؟
- ۲۰۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط