اندوه سر تا سر جسمش را فرا گرفته بود ، اندوهی که سال ها ه

اندوه سر تا سر جسمش را فرا گرفته بود ، اندوهی که سال ها همانند همراهی جدا نشدنی او را به آغوش کشیده بود هنوز در وجودش همچون مسئله ای ناشناخته حکومت میکرد ، درک تناقض های درونش برایش دشوار بود ، تمام عشق و علاقه و امید و هزاران رشته میل و اشتیاق درونش ذره ذره بریده شده بود ، میتوانست خود را به حجم خالی تشبیه کند ، گویی از سالها زندگی بین انسان ها ، تنها مقدار بسیار زیادی تنفر برای خویش جمع اوری کرده و به جسم خود هدیه داده بود ، واقعیت بیش از حد دردناک و از توان تحمل او خارج شده بود ، افکار بی پایان همچون اسپاسم ذهنی اجتناب ناپذیزی وجودش را به زنجیر کشیده بودند ، دقیقه ها و ساعت ها و روزها و ماه ها ناشناخته های درونش را لمس میکرد و به دنبال جوابی برای هر کدام ساعت ها خود را به تفکر دعوت میکرد .
بخشی از خود را در درونش به قفس کشیده و در تلاش برای محافظت از امیدی بود که همچون شعله های بی‌جان یک شمعِ درحال خاموشی بود ، بخشی ساخته شده از دروغ و نیرنگ و نفرتی مثال زدنی که در عمق وجود از رهایی آن هراس داشت.
سال ها در میان انسان ها به دنبال ذره ای عشق در جستجو بود و در اخر تمام داشته هایش به تاراج رفته و خشم و نفرت عمیقی نسبت به انسان ها وجودش را به تاریکی دعوت میکرد ، شاید حقیقت داشت که انتظار انسان ها را تغییر میدهد...

_دفترچه خاطرات/ ۴:۰۰ صبح
دیدگاه ها (۴)

خاطراتم همیشه دردناک‌اند. شاید آسمانِ بی‌رنگ و بدون ابر، غرو...

نمی‌دانم چرا در لحظات خوش نیز اندوهگین هستم. من همیشه غم‌زده...

سناریو

کنترل پارت دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط