رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۹۲ }🌷
× حرفم کامل نشده بود. که جیمین منو توی آغوشش کشید که ...
در اون اتاقک باز شد...
و قامت تهیونگ نمایان...
پسر هنوز کوه انفجار از اعصبانیت بود ...
و باز کردند در و دیدند دختر در بغل پسر دیگه تیر آخر براش زده شد...
- ات...
دختر با شنیدند صدای پسر از بغل جیمین بیرون اومد...
با صورت اشکیش به صورت عصبی پسر چشم دوخت...
¥ تهی...
- هزار بار بهت گفتم.. از زن من فاصله بگیر پارک جیمین...
ولی تو گوش ندادی...
با اعصبانیت به سمت پسر قدم برداشت...
- الان موضوع اصلی تو نیستی...
ولی بعداً به حسابت میرسم
ویو نویسنده:
پسر نگاهش رو از جیمین گرفت و به دختر دوخت...
با دیدن اشکای دختر پوزخندی زد و به سمتش قدم برداشت
مچ دستشو گرفت تا از اونجا دور بشند...
ولی دختر با پسر راه نمی اومد...
پسر با اعصبانیت قبل از طوفان به سمت دختر چرخید...
- حرکت کن..
با جدیت و عصبانیت گفت ولی دختر گوش نداد...
پسر که دید دختر باهاش راه نمیاد...
به سمتش قدمی برداشت و دختر رو روی کولش انداخت...
دختر با ضربه هایی که از نظر خودش محکم بودند به کمر پسر میزد تا ولش کنه ..ولی پسر در مقابل اون ضربه ها هیچ حسی نداشت...
به سالن پارتی رسیده بودند...
همهمه ها و بوی الکل توی فضا پیچیده بود...
پسر یکی یکی آدم های اطراف رو کنار میزد و از میونشون عبور میکرد....
از اون مکان خارج شد و به سمت ماشین رفت...
در ماشین رو باز کرد و دختر رو توی ماشین گذاشت... کمربندش رو چفت کرد تا نتونه تکون بخوره...
سوار ماشین شد و ماشین رو به حرکت در آورد...
پایان ویو نویسنده:
× بزن کنار میخوام پیاده بشم...
- دهنت رو ببند...
× نمیخواممم... حالم ازت بهم میخوره...
- به چه حقی جیمین رو بغل میکنی هاا..
حرفشو با عربده گفت و نگاهی به دختر کرد
× دوست داشتم... اون از تو بهتره... کاش اون شوهر من ب..
با قرار گرفتند دست های پسر جلوی دهنش حرفش نیمه کاره موند...
- سیس ... فقدر سکوت کن...
فقدر سکوت...
پسر گازی به ماشین داد و جایی که امن باشه ماشین رو پارک کرد...
به سمت دختر برگشت ..
تو اون لحظه نیاز به چیزی داشت که آرومش کنه...
ویو ات:
با ترس بهش نگاه میکردم..
ولی اون فقدر به لبام
چشم دوخته بود
× هی تهیونگ ...
حرفش با قرار گرفتند لب های پسر روی لباش خفه شد...
پسر دیگه طاقت نداشت...
اما دختر چی...؟
اسمشو باید چی میذاشت اولین بوسه در شب تیره و تاریک...؟!
پسر کمربند دختر رو باز کرد و از باسن دختر گرفت و دختر رو روی پای خودش گذاشت...
دختر هنوز توی تعجب بود...
و نمی تونست اتفاقی که داره پیش میاد رو هندل کنه...
ولی پسر خوب می دونست چه اتفاقی داره میافته...
پسر مک های محکمی روی لب های دختر میزاشت... گویا که اعصبانیتش رو خواسته باشه روی لب های دختر خالی کنه...
———–––––––––––––––––––––
پسر از لب های دختر دل کند و رهاشون کرد...
پیشونیش رو به پیشونی دختر چسبوند...
و نگاهشو به چشم های متعجب دختر داد....
× چ... چرا اینکار کردی..
- به هرحال تو زنمی و من یک روزی این کارو انجام میدادم....
× ولی تو ..بدون اجازه من این کارو کردی..
- من برای بوسیدنت نیاز به اجازه ندارم...
ولی فکر نکن کار و حرفای چند دقیقه پیشت رو فراموش کردم
طلافی اونارو سرت در میارم..
پسر قبل از اینکه دختر رو از روی پاش بلند کنه... چند بوسه ریز روی لب های دختر گذاشت و بعد روی صندلی کنار خودش دختر رو نشوند...
🌷ادامه دارد..✨
رسیدم به پارت های مورد علاقتون... همون پارت هایی که خیلی وقته منتظرش هستید...
نظرت در باره این پارت چیه؟ سورپرایز شدی نه؟😂🩷
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
× حرفم کامل نشده بود. که جیمین منو توی آغوشش کشید که ...
در اون اتاقک باز شد...
و قامت تهیونگ نمایان...
پسر هنوز کوه انفجار از اعصبانیت بود ...
و باز کردند در و دیدند دختر در بغل پسر دیگه تیر آخر براش زده شد...
- ات...
دختر با شنیدند صدای پسر از بغل جیمین بیرون اومد...
با صورت اشکیش به صورت عصبی پسر چشم دوخت...
¥ تهی...
- هزار بار بهت گفتم.. از زن من فاصله بگیر پارک جیمین...
ولی تو گوش ندادی...
با اعصبانیت به سمت پسر قدم برداشت...
- الان موضوع اصلی تو نیستی...
ولی بعداً به حسابت میرسم
ویو نویسنده:
پسر نگاهش رو از جیمین گرفت و به دختر دوخت...
با دیدن اشکای دختر پوزخندی زد و به سمتش قدم برداشت
مچ دستشو گرفت تا از اونجا دور بشند...
ولی دختر با پسر راه نمی اومد...
پسر با اعصبانیت قبل از طوفان به سمت دختر چرخید...
- حرکت کن..
با جدیت و عصبانیت گفت ولی دختر گوش نداد...
پسر که دید دختر باهاش راه نمیاد...
به سمتش قدمی برداشت و دختر رو روی کولش انداخت...
دختر با ضربه هایی که از نظر خودش محکم بودند به کمر پسر میزد تا ولش کنه ..ولی پسر در مقابل اون ضربه ها هیچ حسی نداشت...
به سالن پارتی رسیده بودند...
همهمه ها و بوی الکل توی فضا پیچیده بود...
پسر یکی یکی آدم های اطراف رو کنار میزد و از میونشون عبور میکرد....
از اون مکان خارج شد و به سمت ماشین رفت...
در ماشین رو باز کرد و دختر رو توی ماشین گذاشت... کمربندش رو چفت کرد تا نتونه تکون بخوره...
سوار ماشین شد و ماشین رو به حرکت در آورد...
پایان ویو نویسنده:
× بزن کنار میخوام پیاده بشم...
- دهنت رو ببند...
× نمیخواممم... حالم ازت بهم میخوره...
- به چه حقی جیمین رو بغل میکنی هاا..
حرفشو با عربده گفت و نگاهی به دختر کرد
× دوست داشتم... اون از تو بهتره... کاش اون شوهر من ب..
با قرار گرفتند دست های پسر جلوی دهنش حرفش نیمه کاره موند...
- سیس ... فقدر سکوت کن...
فقدر سکوت...
پسر گازی به ماشین داد و جایی که امن باشه ماشین رو پارک کرد...
به سمت دختر برگشت ..
تو اون لحظه نیاز به چیزی داشت که آرومش کنه...
ویو ات:
با ترس بهش نگاه میکردم..
ولی اون فقدر به لبام
چشم دوخته بود
× هی تهیونگ ...
حرفش با قرار گرفتند لب های پسر روی لباش خفه شد...
پسر دیگه طاقت نداشت...
اما دختر چی...؟
اسمشو باید چی میذاشت اولین بوسه در شب تیره و تاریک...؟!
پسر کمربند دختر رو باز کرد و از باسن دختر گرفت و دختر رو روی پای خودش گذاشت...
دختر هنوز توی تعجب بود...
و نمی تونست اتفاقی که داره پیش میاد رو هندل کنه...
ولی پسر خوب می دونست چه اتفاقی داره میافته...
پسر مک های محکمی روی لب های دختر میزاشت... گویا که اعصبانیتش رو خواسته باشه روی لب های دختر خالی کنه...
———–––––––––––––––––––––
پسر از لب های دختر دل کند و رهاشون کرد...
پیشونیش رو به پیشونی دختر چسبوند...
و نگاهشو به چشم های متعجب دختر داد....
× چ... چرا اینکار کردی..
- به هرحال تو زنمی و من یک روزی این کارو انجام میدادم....
× ولی تو ..بدون اجازه من این کارو کردی..
- من برای بوسیدنت نیاز به اجازه ندارم...
ولی فکر نکن کار و حرفای چند دقیقه پیشت رو فراموش کردم
طلافی اونارو سرت در میارم..
پسر قبل از اینکه دختر رو از روی پاش بلند کنه... چند بوسه ریز روی لب های دختر گذاشت و بعد روی صندلی کنار خودش دختر رو نشوند...
🌷ادامه دارد..✨
رسیدم به پارت های مورد علاقتون... همون پارت هایی که خیلی وقته منتظرش هستید...
نظرت در باره این پارت چیه؟ سورپرایز شدی نه؟😂🩷
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۳.۷k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط