your mine part : 4
صدای نگران هوسوک همزمان با صدای مهیب کوبیده شدن در به گوشت رسید. سرت رو سمت در چرخوندی و ملافه زیرت رو توی دستات فشار دادی تمام نیروت رو جمع کردی تا اسمش رو صدا بزنی ولی درست توی لحظه ای که قرار بود صدایی ازت در بیاد دست قوی مرد محکم روی دهنت قرار گرفت و صدات خفه شد
نفس کشیدن برات سخت شده بود و موج جدیدی از درد زیر دلت حس میکردی
× ا/تتتتت...ا/تتتت
÷ با ا/ت چیکار کردین عوضیا...اون کجاست؟!
صدای جونگ کوک و هوسوک که از عصبانیت میلرزید قلبت رو به درد میورد
× هوسوكا برو کنار
در چندباری کوبیده شد و بعد به شدت باز شد که بطری توی دست پیرمرد افتاد و با برخورد با کف زمین محتویات قرمز رنگ شراب روی زمین ریخت چشمات رو بخاطره حجوم خاطرات وحشناکت بستی و اجازه دادی اشکات راه خودشون رو پیدا کنن
┈┈┈┈•◦༢✧༢◦•┈┈┈┈
_فلش بک_
_ آقای دکتر حالش چطوره؟
نگاهی به تو و بعد به برگه های توی دستش انداخت و لب زد : " خودتونم میدونید که هضم مرگ پدر و مادرش با تفنگ اونم جلوی چشماش اصلا آسون نیست...اونم برای یک بچه ی شیش ساله...اون الان داره فشار روانی سنگینی رو تحمل میکنه
مادر بزرگت همینطور که اشک میریخت به دکتر التماس میکرد
﷼ باید چیکار کنم؟!...فقط بگین
" من برای فراموش کردن خاطراتش یک آمپول بهش تزریق میکنم ولی این قرص ها رو هم باید بخوره تا از به برگشتن حافظه ی دوبارش جلوگیری کنه...متاسفم ولی این تنها کاریه که از دست ما برمیاد.
_پایان فلش بک_
┈┈┈┈•◦༢✧༢◦•┈┈┈┈
صحنه ی مرگ پدر و مادرت مثل فیلم از جلوی چشمات رد میشد و صدای شلیک گلوله توی گوشت اکو میشد
_ ا/تنت
به مایع قرمز رنگ زمین زل زده بودی و به صدای ناواضح هوسوک گوش ها میدادی
_ از روی ا/ت بلند شو عوضیییی....
با این که دیگه سنگیه مرد رو روی خودت حس نمیکردی ولی گر گرفتگی بدنت هر لحظه بیشتر میشد
هوسوک بعد از کنار زدن اون مرد خودش روت خیمه زد و بعد از باز کردن کروات از دور دهنت آروم اشک های روی گونت رو پاک کرد
_ ا/ت هیششش گریه نکن...تموم شد من اینجام...
+ اونااا... اونا رو کشتن با تفنگگگگ درست جلوی چشم من هوسوککک میفهمی!!
مردی که بخاطره ضربه ای که هوسوک نثارش کرد روی زمین افتاده بود بعد از پاک کردن خون گوشه ی لبش با پوزخند داد زد
^ درستهه پدرم اونا رو کشت و حالاعم نوبت توعه که بمیری
_ بِبُر صداتو آشغاللل
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
نفس کشیدن برات سخت شده بود و موج جدیدی از درد زیر دلت حس میکردی
× ا/تتتتت...ا/تتتت
÷ با ا/ت چیکار کردین عوضیا...اون کجاست؟!
صدای جونگ کوک و هوسوک که از عصبانیت میلرزید قلبت رو به درد میورد
× هوسوكا برو کنار
در چندباری کوبیده شد و بعد به شدت باز شد که بطری توی دست پیرمرد افتاد و با برخورد با کف زمین محتویات قرمز رنگ شراب روی زمین ریخت چشمات رو بخاطره حجوم خاطرات وحشناکت بستی و اجازه دادی اشکات راه خودشون رو پیدا کنن
┈┈┈┈•◦༢✧༢◦•┈┈┈┈
_فلش بک_
_ آقای دکتر حالش چطوره؟
نگاهی به تو و بعد به برگه های توی دستش انداخت و لب زد : " خودتونم میدونید که هضم مرگ پدر و مادرش با تفنگ اونم جلوی چشماش اصلا آسون نیست...اونم برای یک بچه ی شیش ساله...اون الان داره فشار روانی سنگینی رو تحمل میکنه
مادر بزرگت همینطور که اشک میریخت به دکتر التماس میکرد
﷼ باید چیکار کنم؟!...فقط بگین
" من برای فراموش کردن خاطراتش یک آمپول بهش تزریق میکنم ولی این قرص ها رو هم باید بخوره تا از به برگشتن حافظه ی دوبارش جلوگیری کنه...متاسفم ولی این تنها کاریه که از دست ما برمیاد.
_پایان فلش بک_
┈┈┈┈•◦༢✧༢◦•┈┈┈┈
صحنه ی مرگ پدر و مادرت مثل فیلم از جلوی چشمات رد میشد و صدای شلیک گلوله توی گوشت اکو میشد
_ ا/تنت
به مایع قرمز رنگ زمین زل زده بودی و به صدای ناواضح هوسوک گوش ها میدادی
_ از روی ا/ت بلند شو عوضیییی....
با این که دیگه سنگیه مرد رو روی خودت حس نمیکردی ولی گر گرفتگی بدنت هر لحظه بیشتر میشد
هوسوک بعد از کنار زدن اون مرد خودش روت خیمه زد و بعد از باز کردن کروات از دور دهنت آروم اشک های روی گونت رو پاک کرد
_ ا/ت هیششش گریه نکن...تموم شد من اینجام...
+ اونااا... اونا رو کشتن با تفنگگگگ درست جلوی چشم من هوسوککک میفهمی!!
مردی که بخاطره ضربه ای که هوسوک نثارش کرد روی زمین افتاده بود بعد از پاک کردن خون گوشه ی لبش با پوزخند داد زد
^ درستهه پدرم اونا رو کشت و حالاعم نوبت توعه که بمیری
_ بِبُر صداتو آشغاللل
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
- ۱۲.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط