رمان جونگ کوک

با ذوق پرسید:

= مامان، خوب شدم؟

لبخند زدم.

+ خیلی خوب شدی.

= بابا که بیاد، سریع می‌ریم؟

چند ثانیه مکث کردم.

+ اگه کارش تموم شده باشه، آره.

جی‌هان روی مبل نشست.

دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت و چشم به در دوخت.

نمی‌دونم چقدر منتظر موند.

ویو چند دقیقه بعد:

= مامان شهر بازی هنوز بازه؟

با حرفش خنده ام گرفت..

+ اره پسرم بازه‌.

عصر شده بود.

لباس هاش به تن

کفش هاش رو هم کنار در گذاشته بود...

حتی کلاه کوچیکش رو .. روی سرش گذاشته بود. و منتظر بود..

هوا تاریک شده بود.. ولی خبری از جونگ کوک نبود.


تا اینکه نزدیک شب ، صدای ماشین اشنای جونگ کوک توی عمارت پیچید.

جی‌هان مثل برق از روی مبل بلند شد.

= بابا!

دوید سمت در.

من هم پشت سرش رفتم.

در باز شد.

جونگ‌کوک وارد شد.

کتش رو از تنش در آورد و نفس خسته ای کشید.

همون لحظه از چهره‌اش فهمیدم روز خیلی سختی داشته.

خسته بود.

خیلی خسته.

اما جی‌هان فقط ذوق خودش رو می‌دید.

دوید سمت پدرش و دستش رو گرفت.

= باباااا
بریم شهر بازی!

جونگ‌کوک نگاهی بهش کرد
ولی چیزی نگفت.

جی‌هان دوباره با همان لبخند پرسید:

= بابا؟

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

— جی‌هان...

= بریم؟

— امروز نمی‌تونم.

لبخند جی‌هان کم‌رنگ شد.

= ولی گفتی....

جونگ‌کوک با خستگی دستش رو روی صورتش کشید.

— گفتم نمی‌تونم، جی‌هان.

جی‌هان ساکت شد.

اما هنوز امید داشت.

= فردا می‌بری؟

گویا که میخواست خودشو راضی کنه که فردایی هم برای رفتن به شهر بازی وجود داره

جونگ‌کوک که تمام روز تحت فشار بود، ناگهان با صدایی تندتر گفت:

— گفتم نمی‌تونم! چرا انقدر سؤال می‌پرسی؟

سکوت خانه رو گرفت.

جی هان دست پدرش رو رها کرد .

چشماش پر از حسرت و ناراحتی بود.

اما با این وجود چیزی نگفت.
فقط سرس رو پایین انداخت و خیلی آروم گفت:

= باشه..

برگشت و به سمت اتاقش رفت


💚ادامه دارد...🐢


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🪐🐥

شرط ها برای پارت بعد:

۲۴۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
۱۲ فالو ...

کامنتم هرچی دوست داشتی عزیزم😘🫂
دیدگاه ها (۲۲)

رمان جونگ کوک

رمان جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط