part5
موتور ماشین با ناله ای خفیف روشن شد الی با احتیاط دوباره حرکت کرد.
نگران بود اون فقط میخواست به مقصد برسد.
نگاه الی گاهی به اینه عقب میافتاد انگار که هنوز از نبود کامل پلیس ها مطمئن نبود ...
کوک دست های مشت شده اش را روی پاهایش گذاشته بود
الی: اسمت چیه
کوک :جونگ کوک
الی: منم الیم...پس تو واقعا داری از دست پلیس ها فرار میکنی
کوک نگاهش را چرخاند : اره یه سری دردسر...یه اشتباه بزرگ فقط تقصیر من نبود من فقط گیر افتادم!
الی چیزی نگفت نمیدانست چه بگوید داستان کوک هر چقدر هم واقعی بنظر میرسید باز هم او به کمک نیاز داشت
کوک گفت :اون ویلا خیلی از اینجا دوره؟
الی گفت: نه خیلی نیم ساعت دیگه میرسیم...ولی جادش یکم ناهمواره مخصوصا توی بارون...
ماشین به مسیر خاکی و پر از چاله افتاد شاخه های درختان انبوه جنگل اطراف ماشیت را احاطه کرده بودند و نور چراغ ها تنها چیز روشن در دل تاریکی مطلق بود.الی با مهارت نسبی ماشین را هدایت کرد.
اما هر لحظه ترس فرو رفتن در گل و لای یا برخورد به یه چیز نامعلوم وجود را فرا گرفت
الی با وحشت گفت :نزدیک بود
کوک به سرعت دستش و سمت داشبورد برد تا تعادلش را حفظ کند و با صدای نسبتا بلند پرسید :این دیگه چی بود !؟؟
الی با تعجب گفت نمیدونم شاید یه حیوون وحشی یا شاید...
کوک حرفش و قطع کرد :شاید کسی بود که دنبال من میگشت!!
کوک جمله رو تموم کرد
دوستان حمایتتون نسبتا خوبه ولی کسایی که میبینن و گذرا رد میشن اینو بدونن که برای این فیک زحمت کشیده شده و بعد از کلی فکر کردن و دردی دست تبدیل میشه به این واقعا انصاف نیستش یه لایک کوچولو یا یه کامنت شاید تاثیری برای شما نداشته باشه اما برای من که داره حداقل میدونم کسایی هستند که حمایتم میکنن دردونه های من 🍒🤍
#فیک#فیکشن#کوک#مافیا#فیک_کوک#بی_تی_اس#فیک_مافیایی#تهیونگ
نگران بود اون فقط میخواست به مقصد برسد.
نگاه الی گاهی به اینه عقب میافتاد انگار که هنوز از نبود کامل پلیس ها مطمئن نبود ...
کوک دست های مشت شده اش را روی پاهایش گذاشته بود
الی: اسمت چیه
کوک :جونگ کوک
الی: منم الیم...پس تو واقعا داری از دست پلیس ها فرار میکنی
کوک نگاهش را چرخاند : اره یه سری دردسر...یه اشتباه بزرگ فقط تقصیر من نبود من فقط گیر افتادم!
الی چیزی نگفت نمیدانست چه بگوید داستان کوک هر چقدر هم واقعی بنظر میرسید باز هم او به کمک نیاز داشت
کوک گفت :اون ویلا خیلی از اینجا دوره؟
الی گفت: نه خیلی نیم ساعت دیگه میرسیم...ولی جادش یکم ناهمواره مخصوصا توی بارون...
ماشین به مسیر خاکی و پر از چاله افتاد شاخه های درختان انبوه جنگل اطراف ماشیت را احاطه کرده بودند و نور چراغ ها تنها چیز روشن در دل تاریکی مطلق بود.الی با مهارت نسبی ماشین را هدایت کرد.
اما هر لحظه ترس فرو رفتن در گل و لای یا برخورد به یه چیز نامعلوم وجود را فرا گرفت
الی با وحشت گفت :نزدیک بود
کوک به سرعت دستش و سمت داشبورد برد تا تعادلش را حفظ کند و با صدای نسبتا بلند پرسید :این دیگه چی بود !؟؟
الی با تعجب گفت نمیدونم شاید یه حیوون وحشی یا شاید...
کوک حرفش و قطع کرد :شاید کسی بود که دنبال من میگشت!!
کوک جمله رو تموم کرد
دوستان حمایتتون نسبتا خوبه ولی کسایی که میبینن و گذرا رد میشن اینو بدونن که برای این فیک زحمت کشیده شده و بعد از کلی فکر کردن و دردی دست تبدیل میشه به این واقعا انصاف نیستش یه لایک کوچولو یا یه کامنت شاید تاثیری برای شما نداشته باشه اما برای من که داره حداقل میدونم کسایی هستند که حمایتم میکنن دردونه های من 🍒🤍
#فیک#فیکشن#کوک#مافیا#فیک_کوک#بی_تی_اس#فیک_مافیایی#تهیونگ
- ۱.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط