part12

الی سریع عقب رفت

کوک : نمیخواستم...

الی اروم گفت: میدونم ولی بعضی کارها خواستن نمیخواد!

اماده بودند در رو باز کردند و نور سفید بیرون مانند چاقو از تاریکی بود

صدای گلوله ها هنوز رد گرمای اون بوسه کوتاه مثل اثر انگشت نامرئی روی قلب هایشان مانده بود

الی نگاهی سریع به محیط انداخت و با اشاره دست مسیر فرار را از سمت ضلع شرق ویلا را مشخص کرد

کوک با لحن خسته اما بازیگوش گفت: میدونی...وقتی تیر میزدی لحظه ای فکر کردم خود مرگ هم عقب رفت انگار ترسش نگات بود!!

الی سعی کرد بی تفاوت باشد :داری دردسر درست میکنی یا تعریف بود

کوک ادامه داد :تعریف نیست فقط یه حقیقته اگه مرگ عقل داشت الان دنبال تو حرکت نمیکرد دنبال من بود که زنده موندم تا کنارت باشم!

الی سرش را پایین انداخت وانمود کرد مشغول در اوردن باتری چراغ قوه است ولی گونه های سرخش همه چیز را لوداد

کوک با لحن نیمه جدی ادامه داد: خیلی خطرناکه که دلم بخواد همراه تو نه فقط توی این ماموریت بلکه یه روزی از سایه تاریکم بیرون بیام!!

الی مکث کرد و به کوک زل زد :تو اول یاد بگیرزنده بمونی بعد بیرون اومدن و تمرین کن !

کوک با لحن اروم گفت :با تو زنده موندن خودش دلیله تمرین نمیخواد!

الی بعد از تماس با شبکه ی محافظ ها سه نفر از نیرو هایش را خبر کرد تا اطراف ویلای جنگلی مستقرشوند

نور چراغ های کم سو میان درخت ها روشن شده بود صدای بی سیم ها در شب پیچید و هوا ارام گرفته بود

الی به سمت پله ها رفت و وقتی درو باز کرد لحظه ای خشکش زد ...


مخ زنی ها رو با کوک یاد بگیرید لاس هاشو حتما یادتون باشه وقتی این فیکشن تموم شد ازتون میخوامش
لایک و کامنت یادتون نره دردونه های من هر دو رو به حداقل برسونید و بالاخره بالای 200 نفر شدیم خوش اومدید🤍🍒

#فیک#فیکشن#کوک#بی_تی_اس#فیک_کوک#اسمات#مافیایی#تهیونگ#جیمین
دیدگاه ها (۹)

part13

part11

ابسسد فیکشنشم💕https://wisgoon.com/valentiina/

part4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط