رمان تهکوک
گروگانگیر من 🖤
پارت ۱۰ (پایانی)
my hostage 🖤
p10
مرد رفت توی اشپز خونه
دختر متوجه مرد نشد...رفت سمت کتری...
مرد از پشت موهای دختر رو داد پشت گوشش
^مگه نگفتم به مردی به جز من نزدیک نشی...
دختر نفسش ایستاد...دست هایش لرزید
اروم برگشت به پشت...و با دیدن ته بدنش منقبض شد
* م...من...تهیو...
تهیونگ انگشتش رو روی دهن دختر گذاشت
دختر ساکت شد
مرد دستش را برداشت و قدم هایی اروم به جلو برداشت
دخترک به سمت عقب رفت...و بین کابینت و نفس های داغ مرد گیر کرد
مرد همونجور جلو تر اومد
تا جایی که فاصله ان دو فقط در حد یک دست بود
دختر قد خیلی کوتاهی نداشت،ولی مرد بلند بود
اروم سرش رو خم کرد پایین
فاصله ی بین ل*ب هایشان خیلی کم بود
هوا سنگین شده بود،نفس ها توی سینه گیر کرده بودند
دختر چشمانش رو بست که...
تبلیغ بازرگانی...
که صدایی ان سکوت را شکست...
$اهای...کیم...کجا رفتی؟
مرد عقب رفت پوزخندی زد که بدون کلام مفهوم رسان بود
(شانس اوردی)و برگشت طرف پذیرایی
ات با چشم هایی که گرد شده بود و نفسی که به زور رد و بدل میشد از اشپزخونه اومد بیرون
و کنار ته روی مبل(کاناپه...هر چی...)نشست
(چند شب بعد)
دوباره افتاده بود به جون ات
اینقدر میخواست بچه رو بکشه که د*ل ات کب*ود شده بود
دوباره داشت میومد طرف دختر...
نفس های بریده بریده...
دیگه به حرف های مرد گوش نمیداد...
تک تک کلمه های مرد رو میتونست تکرار کنه
زیر چشم های دختر گود افتاده بود
مرد داشت دوباره به سمت دختر می امد
ات روی زمین افتاده بود..
دست هایش میلرزید
که همان موقع گوشی تهیونگ زنگ خورد
مرد با نگاهی پر از سردی کل اب در ان یخ میشد(کنایه بندی خوبی استفاده نکردم نه؟)
به سمت پشت برگشت گوشی رو گرفت توی دستش و از اتاق خارج شد
ات به سمت تیکه شیشه ای چرخید...
شیشه روی زمین پراکنده شده بود...
یک تیکه رو برداشت
نگاهی به شیشه کرد...کمی شیشه رو نوی دستش فشورد
از بغل های دستش خون بیرون زد...
دیگه خسته بود...زندگی هیچ چیز جز عذاب خالص نبود
اون همیشه تنها بود...
دیگه اگر هم میتونست دلیلی برای زندگی نداشت...
فقط تیکه ی شیشه رو به سرش کوبوند
همان موقع تهیونگ گوشی رو قطع کرد و به سمت اتاق برگشت
چشماش از تعجب گشاد شده بود
برای اولین بار در کل عمر قطرات اشک از چشمانش لیز میخورد
صدای بم ش بغض دار شده بود
کنار دختر زانو زد و اروم به صورتش میکوبید
^اهای اهای ات...هی...اهای...یکی زنگ بزنه امبولانس...(داد)همش تقصیر بچس(بچه است...بچه هست...چمدونم...)تقصیر منه...من...(نجوا گونه)اتتت...(نسبتا بلند)
(۱۰سال بعد)
مردم به اون ها نگاه میکردن
همه دور پیر مردی که مراقب قبرستان بود جمع شده بودند
پیر مرد:میگن...اون هر روز از بعد فوت همسرش به اینجا سر میزند و شاخه گلی سرخ روی قبر میزارد...اخر هفته ها با اون اون دختر و اون مرد به اینجا میاد...عشق چیز خوبیه...ولی گاهی عشق های بیمار گونه از بدترین دشمنی ها سمی تره...
ته همانطور که گل سرخ رو روی قبر میگذاشت دستی به سر دخترکی که کنارش بود کشید
+بابا...چرا من مامان ندارم؟بچه های مدرسه مداوم بهم میگن ما مامان داریم...!
جونگکوک دستش را دور کمر تهیونگ حلقه کرد...
و سکوت شاید بهترین جواب به یک دختر بچه ی ۱۰ ساله بود
این ۱۰ سال شاید نبود ات مال تقدیر بود
شاید باعث دوستی JkوV میشد...
شاید باید مرد به درد ات پی میبرد
شاید داشتن پسر توی تقدیر مرد نبود...
پایان...
(حالا خود نویسنده(من):به تقدیر از پیش تعین شده هیچ اعتقادی ندارم...)
شرایط نداره...
فقط بگین که از توی پست های قبلیم که نظر سنجی بود کدوم رمان رو بزارم...
مگر اینکه خودتون پیشنهاد درخواستی داشته باشین...
خدافظ
پارت ۱۰ (پایانی)
my hostage 🖤
p10
مرد رفت توی اشپز خونه
دختر متوجه مرد نشد...رفت سمت کتری...
مرد از پشت موهای دختر رو داد پشت گوشش
^مگه نگفتم به مردی به جز من نزدیک نشی...
دختر نفسش ایستاد...دست هایش لرزید
اروم برگشت به پشت...و با دیدن ته بدنش منقبض شد
* م...من...تهیو...
تهیونگ انگشتش رو روی دهن دختر گذاشت
دختر ساکت شد
مرد دستش را برداشت و قدم هایی اروم به جلو برداشت
دخترک به سمت عقب رفت...و بین کابینت و نفس های داغ مرد گیر کرد
مرد همونجور جلو تر اومد
تا جایی که فاصله ان دو فقط در حد یک دست بود
دختر قد خیلی کوتاهی نداشت،ولی مرد بلند بود
اروم سرش رو خم کرد پایین
فاصله ی بین ل*ب هایشان خیلی کم بود
هوا سنگین شده بود،نفس ها توی سینه گیر کرده بودند
دختر چشمانش رو بست که...
تبلیغ بازرگانی...
که صدایی ان سکوت را شکست...
$اهای...کیم...کجا رفتی؟
مرد عقب رفت پوزخندی زد که بدون کلام مفهوم رسان بود
(شانس اوردی)و برگشت طرف پذیرایی
ات با چشم هایی که گرد شده بود و نفسی که به زور رد و بدل میشد از اشپزخونه اومد بیرون
و کنار ته روی مبل(کاناپه...هر چی...)نشست
(چند شب بعد)
دوباره افتاده بود به جون ات
اینقدر میخواست بچه رو بکشه که د*ل ات کب*ود شده بود
دوباره داشت میومد طرف دختر...
نفس های بریده بریده...
دیگه به حرف های مرد گوش نمیداد...
تک تک کلمه های مرد رو میتونست تکرار کنه
زیر چشم های دختر گود افتاده بود
مرد داشت دوباره به سمت دختر می امد
ات روی زمین افتاده بود..
دست هایش میلرزید
که همان موقع گوشی تهیونگ زنگ خورد
مرد با نگاهی پر از سردی کل اب در ان یخ میشد(کنایه بندی خوبی استفاده نکردم نه؟)
به سمت پشت برگشت گوشی رو گرفت توی دستش و از اتاق خارج شد
ات به سمت تیکه شیشه ای چرخید...
شیشه روی زمین پراکنده شده بود...
یک تیکه رو برداشت
نگاهی به شیشه کرد...کمی شیشه رو نوی دستش فشورد
از بغل های دستش خون بیرون زد...
دیگه خسته بود...زندگی هیچ چیز جز عذاب خالص نبود
اون همیشه تنها بود...
دیگه اگر هم میتونست دلیلی برای زندگی نداشت...
فقط تیکه ی شیشه رو به سرش کوبوند
همان موقع تهیونگ گوشی رو قطع کرد و به سمت اتاق برگشت
چشماش از تعجب گشاد شده بود
برای اولین بار در کل عمر قطرات اشک از چشمانش لیز میخورد
صدای بم ش بغض دار شده بود
کنار دختر زانو زد و اروم به صورتش میکوبید
^اهای اهای ات...هی...اهای...یکی زنگ بزنه امبولانس...(داد)همش تقصیر بچس(بچه است...بچه هست...چمدونم...)تقصیر منه...من...(نجوا گونه)اتتت...(نسبتا بلند)
(۱۰سال بعد)
مردم به اون ها نگاه میکردن
همه دور پیر مردی که مراقب قبرستان بود جمع شده بودند
پیر مرد:میگن...اون هر روز از بعد فوت همسرش به اینجا سر میزند و شاخه گلی سرخ روی قبر میزارد...اخر هفته ها با اون اون دختر و اون مرد به اینجا میاد...عشق چیز خوبیه...ولی گاهی عشق های بیمار گونه از بدترین دشمنی ها سمی تره...
ته همانطور که گل سرخ رو روی قبر میگذاشت دستی به سر دخترکی که کنارش بود کشید
+بابا...چرا من مامان ندارم؟بچه های مدرسه مداوم بهم میگن ما مامان داریم...!
جونگکوک دستش را دور کمر تهیونگ حلقه کرد...
و سکوت شاید بهترین جواب به یک دختر بچه ی ۱۰ ساله بود
این ۱۰ سال شاید نبود ات مال تقدیر بود
شاید باعث دوستی JkوV میشد...
شاید باید مرد به درد ات پی میبرد
شاید داشتن پسر توی تقدیر مرد نبود...
پایان...
(حالا خود نویسنده(من):به تقدیر از پیش تعین شده هیچ اعتقادی ندارم...)
شرایط نداره...
فقط بگین که از توی پست های قبلیم که نظر سنجی بود کدوم رمان رو بزارم...
مگر اینکه خودتون پیشنهاد درخواستی داشته باشین...
خدافظ
- ۳۶۴
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط