از ما چه ماند...

هر روز کنارت می‌نشینم و وانمود می‌کنم همه‌چیز عادی‌ست؛ در حالی که دلم آرام و بی‌صدا نامت را صدا می‌زند.
نگفته‌ام دوستت دارم؛ ترسیده‌ام از لحظه‌ای که شاید نگاهت رنگِ فاصله بگیرد.
لبخندت را می‌بینم وقتی از او حرف می‌زنی، و من فقط لبخند می‌زنم؛ انگار نه انگار که چیزی درونم می‌شکند.
سهم من از تو همین نزدیکیِ بی‌اعتراف است؛ همین دوست داشتنِ پنهانی و طولانی.
و چه سخت است عاشق باشی، وقتی قلبت آرام می‌تپد برای کسی که قلبش برای دیگری می‌تپد.
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

محـــبوبِ مـن!پاییزِ عـزیـزمـان آمـده است🍁#محمد_صالح_علاءچند...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

پارت 2

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

تولدت مبارک، پارک جیمین؛ فرشته‌ای که با قلبی از جنس مهربانی،...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط