#my.FUCKER.mafai. part6
#my.FUCKER.mafai. part6
فیلیکس با چشمانی باز، اما نه از روی هوس، که از وحشتی که تار و پود وجودش را میسوزاند، به هیونجین خیره شد.
دستهایش زیر بدنش قفل شده بودند، انگار که اگر رهایشان کند، تکهپاره خواهد شد.
هیونجین حتی یک کلمه هم نگفت.
فقط نگاه کرد.
همان نگاه سرد و صاف، مثل تیغهای که هنوز به گوشت نرسیده، اما سرمايش را تا مغز استخوان فرستاده.
فیلیکس لبهایش را گاز گرفت تا صدای لرزشش را پنهان کند، اما دندانهایش با خودشان میلرزیدند.
«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟» فیلیکس پرسید، صدایش فقط یک نجوای شکسته بود.
هیونجین لبخند زد، اما لبخندش هیچ گرمی نداشت.
مثل ماه در شبهای بیستاره، فقط روشنایی سردی که راه را گم میکند.
«چون تو هنوز نمیدونی که چه بلایی سرت مییاد.»
فیلیکس عقب کشید، پشتش به تختهسر تخت خورد، جایی برای فرار نبود.
«نمیخوام این کار رو بکنی... لطفاً...»
حتی خودش میدانست که التماس فایدهای ندارد.
هیونجین به آرامی به سمتش خزید، نه مثل آدم، مثل شبحی که از دیوار بیرون میآید.
هر اینچ نزدیکتر میشد، هوای اتاق سنگینتر میشد، نفسهای فیلیکس کوتاهتر.
«دستت میلرزه،» هیونجین گفت و نگاهش را به انگشتان فیلیکس دوخت.
دستهای فیلیکس لرزان بودند، چنان بیاختیار که نمیتوانست کنترلشان کند.
انگار که بدنش از او جدا شده بود و خودش فقط یک تماشاگر درون قفس بود.
هیونجین دستش را به سمت گردن فیلیکس برد، آهسته، با احتیاط، مثل کسی که میخواهد گردنبندی را بردارد.
فیلیکس با هر میلیمتر نزدیکتر شدن، یک نفس عمیقتر میکشید، اما نه از هوا، از ترس.
وقتی انگشتان هیونجین به پوستش رسیدند، فیلیکس احساس کرد که تمام بدنش بیحس میشود.
انگار که آن لمس، نه گرمی داشت، نه حتی سرما.
فقط یک حقیقت مطلق:
«تو دیگر هیچکس را نداری.»
هیونجین گردنش را به سمت خود چرخاند، به زور، اما نه با خشم، با حتمیتی که بدتر از خشم بود.
«آیا میدانی چه حسی دارد که بدانی قرار است بمیری، اما نه یکباره؟ ذرهذره، با هر لمس، با هر نگاه؟»
فیلیکس اشکهایش را حس کرد که بیاختیار سرازیر شدند، بدون اینکه حتی اجازه گریه کردن داشته باشد.
هیونجین با نوک انگشت، اشک را از گونهاش برداشت و به لبهایش چشاند.
«شور ترس،... مزهی مورد علاقهام.»
فیلیکس دهانش را باز کرد تا فریاد بزند، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
فقط یک بازدم خالی، مثل پرندهای که بالهایش را بریدهاند و میداند که دیگر هیچوقت پرواز نخواهد کرد.
هیونجین با ناخن، آرام آرام از بالای سینهاش خطی کشید به سمت پایین،
نه آنقدر که خون بیاید، اما آنقدر که رد سفیدی روی پوستش بماند.
«این تازه اولشه، عزیزم.»
و فیلیکس، با تمام وجودش، میدانست که نه در اتاق، که در قفسی افتاده که کلیدش را هیونجین قورت داده.
نگاه هیونجین، دیگر نه به چشمهایش، که به جایی خیره بود که هیچکس نمیتواند ببیند:
ته وجود فیلیکس، جایی که هیچ نوری نمیتابد و هیچ فریادی به گوش نمیرسد.
و فیلیکس، برای اولین بار، فهمید که ترس، نه در فریاد است، نه در گریختن.
ترس، در آن لحظهای است که میدانی هیچ کاری نمیتوانی بکنی،
و کسی که دوستش داری، همان کسی است که داری ازش میمیری.
که ناگهان تلفن هیونجین زنگ خورد و اسم کسی رو دید که نباید می دید اون اسم اون فرد......(ادامه دارد)
شرایط: ۳۰ لایک و ۸۰ تا کامنت
از حال و هوای اسمات اوردمش بیرون چون پارت قبلی خیلی زیاد اسمات داشت 🤣🤣
امدوارم دوسش داشته باشد و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🥟✨️
#Huynjin
فیلیکس با چشمانی باز، اما نه از روی هوس، که از وحشتی که تار و پود وجودش را میسوزاند، به هیونجین خیره شد.
دستهایش زیر بدنش قفل شده بودند، انگار که اگر رهایشان کند، تکهپاره خواهد شد.
هیونجین حتی یک کلمه هم نگفت.
فقط نگاه کرد.
همان نگاه سرد و صاف، مثل تیغهای که هنوز به گوشت نرسیده، اما سرمايش را تا مغز استخوان فرستاده.
فیلیکس لبهایش را گاز گرفت تا صدای لرزشش را پنهان کند، اما دندانهایش با خودشان میلرزیدند.
«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟» فیلیکس پرسید، صدایش فقط یک نجوای شکسته بود.
هیونجین لبخند زد، اما لبخندش هیچ گرمی نداشت.
مثل ماه در شبهای بیستاره، فقط روشنایی سردی که راه را گم میکند.
«چون تو هنوز نمیدونی که چه بلایی سرت مییاد.»
فیلیکس عقب کشید، پشتش به تختهسر تخت خورد، جایی برای فرار نبود.
«نمیخوام این کار رو بکنی... لطفاً...»
حتی خودش میدانست که التماس فایدهای ندارد.
هیونجین به آرامی به سمتش خزید، نه مثل آدم، مثل شبحی که از دیوار بیرون میآید.
هر اینچ نزدیکتر میشد، هوای اتاق سنگینتر میشد، نفسهای فیلیکس کوتاهتر.
«دستت میلرزه،» هیونجین گفت و نگاهش را به انگشتان فیلیکس دوخت.
دستهای فیلیکس لرزان بودند، چنان بیاختیار که نمیتوانست کنترلشان کند.
انگار که بدنش از او جدا شده بود و خودش فقط یک تماشاگر درون قفس بود.
هیونجین دستش را به سمت گردن فیلیکس برد، آهسته، با احتیاط، مثل کسی که میخواهد گردنبندی را بردارد.
فیلیکس با هر میلیمتر نزدیکتر شدن، یک نفس عمیقتر میکشید، اما نه از هوا، از ترس.
وقتی انگشتان هیونجین به پوستش رسیدند، فیلیکس احساس کرد که تمام بدنش بیحس میشود.
انگار که آن لمس، نه گرمی داشت، نه حتی سرما.
فقط یک حقیقت مطلق:
«تو دیگر هیچکس را نداری.»
هیونجین گردنش را به سمت خود چرخاند، به زور، اما نه با خشم، با حتمیتی که بدتر از خشم بود.
«آیا میدانی چه حسی دارد که بدانی قرار است بمیری، اما نه یکباره؟ ذرهذره، با هر لمس، با هر نگاه؟»
فیلیکس اشکهایش را حس کرد که بیاختیار سرازیر شدند، بدون اینکه حتی اجازه گریه کردن داشته باشد.
هیونجین با نوک انگشت، اشک را از گونهاش برداشت و به لبهایش چشاند.
«شور ترس،... مزهی مورد علاقهام.»
فیلیکس دهانش را باز کرد تا فریاد بزند، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
فقط یک بازدم خالی، مثل پرندهای که بالهایش را بریدهاند و میداند که دیگر هیچوقت پرواز نخواهد کرد.
هیونجین با ناخن، آرام آرام از بالای سینهاش خطی کشید به سمت پایین،
نه آنقدر که خون بیاید، اما آنقدر که رد سفیدی روی پوستش بماند.
«این تازه اولشه، عزیزم.»
و فیلیکس، با تمام وجودش، میدانست که نه در اتاق، که در قفسی افتاده که کلیدش را هیونجین قورت داده.
نگاه هیونجین، دیگر نه به چشمهایش، که به جایی خیره بود که هیچکس نمیتواند ببیند:
ته وجود فیلیکس، جایی که هیچ نوری نمیتابد و هیچ فریادی به گوش نمیرسد.
و فیلیکس، برای اولین بار، فهمید که ترس، نه در فریاد است، نه در گریختن.
ترس، در آن لحظهای است که میدانی هیچ کاری نمیتوانی بکنی،
و کسی که دوستش داری، همان کسی است که داری ازش میمیری.
که ناگهان تلفن هیونجین زنگ خورد و اسم کسی رو دید که نباید می دید اون اسم اون فرد......(ادامه دارد)
شرایط: ۳۰ لایک و ۸۰ تا کامنت
از حال و هوای اسمات اوردمش بیرون چون پارت قبلی خیلی زیاد اسمات داشت 🤣🤣
امدوارم دوسش داشته باشد و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🥟✨️
#Huynjin
- ۴۵۵
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط