#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_36
·
·
·
جونگکوک برگشت..
اشک تو چشماش بود : " من.. پدر میشم؟!! "
" آره.. پدر میشی.! "
بغلش کرد و گریه کرد : " این بهترین خبر عمرمه.!!! "
·
·
نه ماه بعد.. دخترشون به دنیا اومد..
چشمای قهوهای ، موهای سیاه ، شبیه خودش..
اسمش رو گذاشتن " سنا " .
کوک وقتی اولینبار سنا رو بغل کرد ، نتونست حرف بزنه.. فقط نگاهش کرد و گریه کرد!
ا/ت گفت : " آقای جئون ، شما پدر شدین.! "
جونگکوک لبخند زد : " و تو مادر شدی ؛ بهترین مادر دنیا.. "
·
·
پنج سال بعد.. سنا چهار سالش بود .
تو خونشون تو سئول ، یه خونه بزرگ با یه حیاط کوچیک..
عصر جمعه بود.. جونگکوک تو حیاط نشسته بود و گیتار میزد..
سنا هم دورش میرقصید .
ا/ت از تو آشپزخونه نگاهشون میکرد..
همون صحنهای که همیشه تو ذهنش تصور میکرد ؛ آرامش.. خوشبختی.. عشق..
جونگکوک نگاهش کرد و لبخند زد.. : " چی شد؟! "
ا/ت : " هیچی.. فقط فکر میکردم چقدر زندگی قشنگه.! "
سنا دوید سمتش و با شوق گفت : " مامان ، بیا برقصیم! "
ا/ت رفت تو حیاط. دست سنا رو گرفت.. و جونگکوک گیتار میزد .
زیر نور غروب ، سه نفر میرقصیدن .
یه دختر ایرانی ، یه پسر کرهای و دختر کوچیکشون...
و موسیقی ، دیگه برای ا/ت بیصدا نبود..
پر از عشق بود ؛
پر از زندگی ؛
پر از جونگکوک..♡
·
·
The End.. >>> ✨
·
·
·
این فیکم به پایان رسید امیدوارم که لذت برده باشید ممنون که تا اینجا همراه من بودید و حمایتم کردید متشکرم دوستان تا فیک بعدی که فردا آپلود میشه منتظر بمانید و همچنین نظر هاتون رو تو کامنت ها بگید لطفاً راجب فیک شبتون بخیر کاراملی ها:)
#Part_36
·
·
·
جونگکوک برگشت..
اشک تو چشماش بود : " من.. پدر میشم؟!! "
" آره.. پدر میشی.! "
بغلش کرد و گریه کرد : " این بهترین خبر عمرمه.!!! "
·
·
نه ماه بعد.. دخترشون به دنیا اومد..
چشمای قهوهای ، موهای سیاه ، شبیه خودش..
اسمش رو گذاشتن " سنا " .
کوک وقتی اولینبار سنا رو بغل کرد ، نتونست حرف بزنه.. فقط نگاهش کرد و گریه کرد!
ا/ت گفت : " آقای جئون ، شما پدر شدین.! "
جونگکوک لبخند زد : " و تو مادر شدی ؛ بهترین مادر دنیا.. "
·
·
پنج سال بعد.. سنا چهار سالش بود .
تو خونشون تو سئول ، یه خونه بزرگ با یه حیاط کوچیک..
عصر جمعه بود.. جونگکوک تو حیاط نشسته بود و گیتار میزد..
سنا هم دورش میرقصید .
ا/ت از تو آشپزخونه نگاهشون میکرد..
همون صحنهای که همیشه تو ذهنش تصور میکرد ؛ آرامش.. خوشبختی.. عشق..
جونگکوک نگاهش کرد و لبخند زد.. : " چی شد؟! "
ا/ت : " هیچی.. فقط فکر میکردم چقدر زندگی قشنگه.! "
سنا دوید سمتش و با شوق گفت : " مامان ، بیا برقصیم! "
ا/ت رفت تو حیاط. دست سنا رو گرفت.. و جونگکوک گیتار میزد .
زیر نور غروب ، سه نفر میرقصیدن .
یه دختر ایرانی ، یه پسر کرهای و دختر کوچیکشون...
و موسیقی ، دیگه برای ا/ت بیصدا نبود..
پر از عشق بود ؛
پر از زندگی ؛
پر از جونگکوک..♡
·
·
The End.. >>> ✨
·
·
·
این فیکم به پایان رسید امیدوارم که لذت برده باشید ممنون که تا اینجا همراه من بودید و حمایتم کردید متشکرم دوستان تا فیک بعدی که فردا آپلود میشه منتظر بمانید و همچنین نظر هاتون رو تو کامنت ها بگید لطفاً راجب فیک شبتون بخیر کاراملی ها:)
- ۱۹۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط