🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁸⁵


رفتم پایین که دیدم یونگی با مادرجون رو مبل نشسته و داره قهوه میخوره .
ات ✨ سلام مادر جون صبحت بخیر .
می‌سون : سلام دخترم صبحت بخیر ، میری مدرسه ؟
ات ✨ اره مادرجون . مدرسم کم مونده تموم بشه . تموم شد میمونم پیش خودتون .(لبخند)
یونگی 🪽 نه خیر..... دانشگاهتم میری.
نگاهمو به یونگی دادم .
می‌سون : یونگی راست میگه دخترم ... اینهمه زحمت کشیدی که ول کنی ؟
لبخندی خجالت زده رو لب هام نقش بست و سرمو پایین انداختم . مادرجون واقعا مهربونه . الان هرکی بود بهم میگفت برای چی باید دانشگاه بری؟ باید بمونی پیش پسرم و اینجور حرفا ، ولی مادرجون همچین چیزایی نمیگه و تازه تا جایی که بتونه با حرفاش و کاراش حمایتم میکنه و بهم دلگرمی میده .
یونگی 🪽 بدو کوچولو .... سریع صبحونه بخور بریم دیرت میشه ها .
نگاهی به یونگی کردم ..... دلم میخواد یذره سر به سرش بزارم .
ات ✨ من فقط به حرف مادرجون گوش میکنم .
نگاهمو از یونگی گرفتم و سمت مادرجون رفتم و دستشو گرفتم و بلندش کردم .
می‌سون : وایی دخترم ، بالاخره یکی حرفمو گوش میده . مرسی دخترم .این یونگی که تاحالا حرف منو گوش نداده .
یونگی 🪽 یااا مامانننن.....
می‌سون : چیه ؟ ات دخترم بیا بریم زود صبحونتو بخور .
ات ✨ چشم بریم قربونت بشم من مادرجون .
می‌سون : خدا نکنه دخترم.
لبخندی زدم و بوسه ای روی دست مادرجون زدم و باهم سمت اشپز خونه رفتیم .
یونگی 🪽 ات دارم برات صبر کن فقط.
خنده ای سردادم و همینطور به سمت اشپزخونه میرفتیم . صدای قدمای یونگی نزدیک تر شد و دست گرمش دور دستم پیچیده شد . یومگی با انگشت شصتش خیلی کوچولو زخم پاند پیچی شده دستمو نوازش کرد . خوبه که دیگه مادرجون درمورد کار احکقانه ای که دیروز کردم دیگه چیزی بهم نگفته و ازش ممنونم .
می‌سون : بدو دخترم ساعت ۷:۱۵.
ات ✨ کی ۷:۱۵ شد؟
یونگی 🪽وقتی که داشتین قربون صدقه هم میرفتین .
چشم غره ای به من رفت ، لبخندی از این کارش رو لبم نقش بست .
ات ✨ خب من دیدیم تو قربون صدقه مامانت نمیری من رفتم ... واقعا حیفه که قربون همچین مامانی نرفت .
یونگی 🪽 واییی تحت تاثیر جملاتت قرار گرفتم اونم خیلی شدید ، بدو .... بدو برو صبحونتو بخور بعدا باهات کار دارم .
مادرجون همینطور به بحث و حرفا و چشم غره های ما میخندید تا اینکه به اشپزخونه رسیدیم .
می‌سون : بدو دختر گلم .
ات ✨ چشم مادرجون .
می‌سون : همون یه لقمه میخوری ؟
ات ✨ اره مادرجون .
می‌سون: حداقل یدونه دیگه هم بخور ، وسط کلاس ضعف نکنی یه وقتی .
ات ✨ نه مادرجون خیالتون راحت .
می‌سون : باشه دخترم .
مادرجون حالا این که چیزی نیست . من روزا بدون خوردن صبحونه ای مدرسه میرفتم و حتی تو مدرسه بعضی وقتا ناهار هم نمیخوردم و حتی شب قبلش هم شام نمیخوردم ، ولی الان تمام وعده های غذاییم کامله .

شرط
⁴⁰ لایک
³⁰ کامنت
¹⁵ بازنشر

فیکو دیگه دوست ندارین که دیر شرط میرسونین ؟
یا ماریس و دیگه دوست ندارین؟🥺
دیدگاه ها (۳۹)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁹سه‌جین : آخ جون منو بکش ... آقا...

مربی موتور سوار

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹ویو: جونگ کوک× وایی خداااکوک این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط