🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁸⁹
سهجین : آخ جون منو بکش ... آقای من....مخ منو به جای غذا خورد...فقط میگفت که دیوونه شماست و کم مونده بود منو خفه کنه. گفتش که واقعا دیوونست که توی دو.....
پایین انداختم تا یونگی سرخی گونه هامو نبینه . زیرزیرکی به یونگی که لبخندش پررنگ تر شده بود نگاه میکردم .
ات ✨ ساکت شو.(بلند،خجالتی)
یونگی 🪽 که اینطور ؟این خانم کوچولو دیگه چیزی نگفت؟(لبخند)
سهجین یهویی دستمو محکم گاز گرفت که باعث شد دستمو با شدت عقب بکشم .
ات ✨ روانیی دستم درد گرفت .
سهجین : آقای مین این خانم کوچولو حرف زیاد زدن منتها نمیشه الان گفت .
یونگی 🪽 درسته.....رسیدیم .
سهجین : آخیش... ممنونم ازتون خسته نباشید.
یونگی سری تکون داد و سهجین روبه من کرد و سریع زبونشو بهم نشون داد و در ماشینو باز کرد .
سهجین : خداحافظ دیوونه فردا میبینمت .
ات ✨ خداحافظ سالم .
سهجین : بازم ممنون .
از ماشین پیاده شد و درو اروم بست و دویید سمت خونشون .
ماشین حرکت کرد و من برگشتم و به روبه روم خیره شدم .
یونگی 🪽 خب بریم خونه که لباساتو عوض کنی؟
ات ✨ اره...بریم .
دستشو از روی دنده برداشت و روی پام گذاشت و شروع کرد نوازش کردن رون پام .
یونگی 🪽 امروز مدرسه خوش گذشت ؟
یکم خم شد سمتم و فشار ریزی به رون پام وارد کرد .
یونگی 🪽 چیا گفتی که دوستت میگفت به جای غذا مخشو خوردی؟هوم؟(بم،لبخند)
ات ✨ ه..هیچی .
ازم فاصله گرفت و به جلوش خیره ش اما دستشو از روی پام برنداشت .
یونگی 🪽 که هیچی اره ؟
ات ✨ آره بابا خیالت راحت.
یونگی 🪽 خیله خب.....پس یعنی منو دوست نداری ؟
ات ✨ چراااا کی گفته که دوست ندارم؟من عاشقتم .
خندید....طوری خندید که تو دلم قربون صدقه صدای خنده و ردیف دندوناش رفتم . اون واقعا خنده های قشنگی داره ، طوری که کل جهان هم در وصفش ناتوانن .
یونگی 🪽 پس عاشقمی .
ات ✨ آره....بده که عاشق شوهرم باشم؟
یونگی 🪽 نه عالیه فقط ....
ات ✨ فقط چی؟
یونگی 🪽 ثابت کن بهم .
ات ✨ چطوری ؟ یعنی تا الان بهت ثابت نشده ؟
یونگی 🪽 چرا ثابت شده فقط.....دوست دارم بیشتر بهم ثابت کنی .
ات ✨ خب بگو چطوری ؟
یونگی 🪽 رسیدیم....فعلا الان برو لباساتو عوض کن بیا و بعد بهش فکر کن تو که خیلی زرنگی .
با انگشتش ضربه ای روی نوک بینیم زد .
ات ✨ باشه....ولی اگه چیزی به ذهنم نرسید خودت باید بهم بگی .
یونگی 🪽 باشه حالا تو فکر کن ....منتظرتم تا بیای....زود بیا .
ات ✨ باشه زود میام .
کیفمو گذاشتم تو ماشینو پیاده شدم و رفتم جلوی در حیاط که نگهبان با دیدن من درو برام باز کرد . سریع وارد خیاط شدم که مادرجونو دیدم .
ات ✨ سلام مادرجون.
میسون : سلام دخترم خوبی ؟
ات ✨ مرسی مادرجون....من برم لباسامو عوض کنم قراره با یونگی بریم جنگل .
میسون : باشه دخترم مراقب خودتون باشید .
ات ✨ چشم مادرجون .
سریع دوییدم سمت در خونه و وارد خونه شدم و رفتم سمت اتاقم . وارد اتاقم شدم و مستقیم رفتم سمت کمد و مثل یونگی یه بافت سفید و یه شلوار پارچه ای مشکی برداشتم و با لباس فرمم عوض کردم .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁸⁹
سهجین : آخ جون منو بکش ... آقای من....مخ منو به جای غذا خورد...فقط میگفت که دیوونه شماست و کم مونده بود منو خفه کنه. گفتش که واقعا دیوونست که توی دو.....
پایین انداختم تا یونگی سرخی گونه هامو نبینه . زیرزیرکی به یونگی که لبخندش پررنگ تر شده بود نگاه میکردم .
ات ✨ ساکت شو.(بلند،خجالتی)
یونگی 🪽 که اینطور ؟این خانم کوچولو دیگه چیزی نگفت؟(لبخند)
سهجین یهویی دستمو محکم گاز گرفت که باعث شد دستمو با شدت عقب بکشم .
ات ✨ روانیی دستم درد گرفت .
سهجین : آقای مین این خانم کوچولو حرف زیاد زدن منتها نمیشه الان گفت .
یونگی 🪽 درسته.....رسیدیم .
سهجین : آخیش... ممنونم ازتون خسته نباشید.
یونگی سری تکون داد و سهجین روبه من کرد و سریع زبونشو بهم نشون داد و در ماشینو باز کرد .
سهجین : خداحافظ دیوونه فردا میبینمت .
ات ✨ خداحافظ سالم .
سهجین : بازم ممنون .
از ماشین پیاده شد و درو اروم بست و دویید سمت خونشون .
ماشین حرکت کرد و من برگشتم و به روبه روم خیره شدم .
یونگی 🪽 خب بریم خونه که لباساتو عوض کنی؟
ات ✨ اره...بریم .
دستشو از روی دنده برداشت و روی پام گذاشت و شروع کرد نوازش کردن رون پام .
یونگی 🪽 امروز مدرسه خوش گذشت ؟
یکم خم شد سمتم و فشار ریزی به رون پام وارد کرد .
یونگی 🪽 چیا گفتی که دوستت میگفت به جای غذا مخشو خوردی؟هوم؟(بم،لبخند)
ات ✨ ه..هیچی .
ازم فاصله گرفت و به جلوش خیره ش اما دستشو از روی پام برنداشت .
یونگی 🪽 که هیچی اره ؟
ات ✨ آره بابا خیالت راحت.
یونگی 🪽 خیله خب.....پس یعنی منو دوست نداری ؟
ات ✨ چراااا کی گفته که دوست ندارم؟من عاشقتم .
خندید....طوری خندید که تو دلم قربون صدقه صدای خنده و ردیف دندوناش رفتم . اون واقعا خنده های قشنگی داره ، طوری که کل جهان هم در وصفش ناتوانن .
یونگی 🪽 پس عاشقمی .
ات ✨ آره....بده که عاشق شوهرم باشم؟
یونگی 🪽 نه عالیه فقط ....
ات ✨ فقط چی؟
یونگی 🪽 ثابت کن بهم .
ات ✨ چطوری ؟ یعنی تا الان بهت ثابت نشده ؟
یونگی 🪽 چرا ثابت شده فقط.....دوست دارم بیشتر بهم ثابت کنی .
ات ✨ خب بگو چطوری ؟
یونگی 🪽 رسیدیم....فعلا الان برو لباساتو عوض کن بیا و بعد بهش فکر کن تو که خیلی زرنگی .
با انگشتش ضربه ای روی نوک بینیم زد .
ات ✨ باشه....ولی اگه چیزی به ذهنم نرسید خودت باید بهم بگی .
یونگی 🪽 باشه حالا تو فکر کن ....منتظرتم تا بیای....زود بیا .
ات ✨ باشه زود میام .
کیفمو گذاشتم تو ماشینو پیاده شدم و رفتم جلوی در حیاط که نگهبان با دیدن من درو برام باز کرد . سریع وارد خیاط شدم که مادرجونو دیدم .
ات ✨ سلام مادرجون.
میسون : سلام دخترم خوبی ؟
ات ✨ مرسی مادرجون....من برم لباسامو عوض کنم قراره با یونگی بریم جنگل .
میسون : باشه دخترم مراقب خودتون باشید .
ات ✨ چشم مادرجون .
سریع دوییدم سمت در خونه و وارد خونه شدم و رفتم سمت اتاقم . وارد اتاقم شدم و مستقیم رفتم سمت کمد و مثل یونگی یه بافت سفید و یه شلوار پارچه ای مشکی برداشتم و با لباس فرمم عوض کردم .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۱.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط