فهمید!
یک لحظه تا رد نگاهش سوی من چرخید!
زیر لبش آرام بر دنیای من خندید!
دانست مجنونم ولی چشمان خود را بست
تا کم کنم در فتنه ی لیلایی اش تردید!
لبخند آوردم به لب تا حس کند شادم
«فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی، فهمید!»(۱)
من غصه دار رفتن ویرانگرش بودم
او بیخیالی پیشه کرد از حال من پرسید!
گفتم که خوبم، خوب! او هم زیر لب خندید
فهمید ویرانم ولیکن قصه را پیچید!
می دید در چشمان "خیسم" نم نم "باران"
خوشحال بود انگار، با لبخند رو پوشید!
#حسن_زارع
اردیبهشت ۱۴۰۵
زیر لبش آرام بر دنیای من خندید!
دانست مجنونم ولی چشمان خود را بست
تا کم کنم در فتنه ی لیلایی اش تردید!
لبخند آوردم به لب تا حس کند شادم
«فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی، فهمید!»(۱)
من غصه دار رفتن ویرانگرش بودم
او بیخیالی پیشه کرد از حال من پرسید!
گفتم که خوبم، خوب! او هم زیر لب خندید
فهمید ویرانم ولیکن قصه را پیچید!
می دید در چشمان "خیسم" نم نم "باران"
خوشحال بود انگار، با لبخند رو پوشید!
#حسن_زارع
اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۶۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط