حس گس حسرت بجانی!
لبریزم از حس گس حسرت به جانی
از اینکه باشی و برای من نمانی
بس خاطرات با تو بودن خاطرم هست
هر کار کردم تا که در خاطر بمانی
دنیاست دنیای پر از حسرت و شاید
مقصود این حسرت تو باشی وندانی!
مگذاربیش از این مرا درحسرت خویش
یعقوب هم دید عاقبت یوسف، زمانی
گفتی نمی بینی مرا و غصه داری
گفتم که از بخت من است این زندگانی
قابل نبودم من که نزدیک تو بودم
در پیش چشمت زیر آن کفش کتانی
هر بار با چشمت تغزل کرد چشمم
جاری شد از طبعم غزل هایی که دانی
"باران" که آمد دیدمت"خیس"و غزلخوان
در چشم هایت بود از عشقم نشانی!
از اینکه باشی و برای من نمانی
بس خاطرات با تو بودن خاطرم هست
هر کار کردم تا که در خاطر بمانی
دنیاست دنیای پر از حسرت و شاید
مقصود این حسرت تو باشی وندانی!
مگذاربیش از این مرا درحسرت خویش
یعقوب هم دید عاقبت یوسف، زمانی
گفتی نمی بینی مرا و غصه داری
گفتم که از بخت من است این زندگانی
قابل نبودم من که نزدیک تو بودم
در پیش چشمت زیر آن کفش کتانی
هر بار با چشمت تغزل کرد چشمم
جاری شد از طبعم غزل هایی که دانی
"باران" که آمد دیدمت"خیس"و غزلخوان
در چشم هایت بود از عشقم نشانی!
- ۵۲
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط