part19
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
کامیل هنوز نگاهش را از تهیونگ برنداشته بود که صدای بوقِ آرامی از سمتِ خیابان به گوش رسید. ماشینِ مشکیِ براقِ خانوادگی، درست مقابلِ درِ اصلی مدرسه آرام گرفت. رانندهی شخصی، با کت و شلوارِ مرتب و چهرهای خنثی، فوراً پیاده شد و درِ عقب را برای کامیل باز کرد.
کامیل لحظهای مکث کرد، هنوز همانجا ایستاده بود؛ شانههایش سفت، فکَش منقبض، و چشمهایش پر از آشوبی که سعی داشت پنهانش کند. اما وقتی نگاهش از تهیونگ جدا شد و به ماشین افتاد، انگار ناگهان دوباره به خودش برگشت.
راننده کمی خم شد و با احترام گفت:
«مادام، تشریف میبرید؟»
کامیل بدون اینکه جواب بدهد، یک قدم به سمت ماشین رفت. اما درست پیش از آنکه سوار شود، تهیونگ را دوباره از گوشهی چشم دید که هنوز همانجا ایستاده بود، بیحرکت، با نگاهی که انگار دارد هر حرکتش را میخواند.
راننده که متوجه سنگینیِ فضای بین آن دو شده بود، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و بعد آرامتر پرسید:
«مادام… مزاحمتون شده؟ این پسر…»کامیل دستش را روی لبهی در ماشین گذاشت. انگشتهایش برای یک لحظه مکث کردند. بعد، بدون اینکه حتی ذرهای از سردیِ صدایش کم شود، گفت:
«آره.»
فقط همین یک کلمه.
اما همین یک کلمه، مثلِ سیلیِ دوم، در هوا پخش شد.
تهیونگ ابرویش را خیلی خفیف بالا برد، نه از تعجبِ واقعی، بلکه از اینکه دید کامیل هیچ تلاشی برای پنهانکردنِ نفرتش نمیکند. راننده هم سریع نگاهش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
کامیل سوار ماشین شد و به صندلیِ عقب تکیه داد. در، آرام بسته شد و فضای داخل ماشین را از صدای بیرون جدا کرد. اما حتی پشتِ شیشهی دودی هم، هنوز میتوانست حضورِ تهیونگ را حس کند؛ انگار چیزی از او روی پوستش مانده بود و پاک نمیشد.
ماشین بهآرامی حرکت کرد. کامیل سرش را به شیشه تکیه داد و چشمهایش را بست، اما آرامش نیامد. فقط تصویرِ تهیونگ بود که در ذهنش دوباره و دوباره تکرار میشد؛ آن نگاه، آن لبخندِ کج، و آن حسِ خشمِ خفهای که با یک بوسه شعلهور شده بود.راننده از آینهی وسط نگاهی کوتاه به او انداخت و با احتیاط پرسید:
«مادام… حالتون خوبه؟»
کامیل چشمهایش را باز کرد، به انعکاسِ خودش در شیشه نگاه کرد و با صدایی پایین اما تیز گفت:
«خوبم.»
راننده سر تکان داد:
ماشین در خیابان دور شد و تهیونگ پشت سرشان، کنار درِ مدرسه، در قابِ دورِ شیشه محو شد. اما کامیل میدانست این پایانِ چیزی نبود؛ فقط شروعِ زخمی بود که تازه دهان باز کرده بود.
شرط لایک بالای ۴۰
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
کامیل هنوز نگاهش را از تهیونگ برنداشته بود که صدای بوقِ آرامی از سمتِ خیابان به گوش رسید. ماشینِ مشکیِ براقِ خانوادگی، درست مقابلِ درِ اصلی مدرسه آرام گرفت. رانندهی شخصی، با کت و شلوارِ مرتب و چهرهای خنثی، فوراً پیاده شد و درِ عقب را برای کامیل باز کرد.
کامیل لحظهای مکث کرد، هنوز همانجا ایستاده بود؛ شانههایش سفت، فکَش منقبض، و چشمهایش پر از آشوبی که سعی داشت پنهانش کند. اما وقتی نگاهش از تهیونگ جدا شد و به ماشین افتاد، انگار ناگهان دوباره به خودش برگشت.
راننده کمی خم شد و با احترام گفت:
«مادام، تشریف میبرید؟»
کامیل بدون اینکه جواب بدهد، یک قدم به سمت ماشین رفت. اما درست پیش از آنکه سوار شود، تهیونگ را دوباره از گوشهی چشم دید که هنوز همانجا ایستاده بود، بیحرکت، با نگاهی که انگار دارد هر حرکتش را میخواند.
راننده که متوجه سنگینیِ فضای بین آن دو شده بود، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و بعد آرامتر پرسید:
«مادام… مزاحمتون شده؟ این پسر…»کامیل دستش را روی لبهی در ماشین گذاشت. انگشتهایش برای یک لحظه مکث کردند. بعد، بدون اینکه حتی ذرهای از سردیِ صدایش کم شود، گفت:
«آره.»
فقط همین یک کلمه.
اما همین یک کلمه، مثلِ سیلیِ دوم، در هوا پخش شد.
تهیونگ ابرویش را خیلی خفیف بالا برد، نه از تعجبِ واقعی، بلکه از اینکه دید کامیل هیچ تلاشی برای پنهانکردنِ نفرتش نمیکند. راننده هم سریع نگاهش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
کامیل سوار ماشین شد و به صندلیِ عقب تکیه داد. در، آرام بسته شد و فضای داخل ماشین را از صدای بیرون جدا کرد. اما حتی پشتِ شیشهی دودی هم، هنوز میتوانست حضورِ تهیونگ را حس کند؛ انگار چیزی از او روی پوستش مانده بود و پاک نمیشد.
ماشین بهآرامی حرکت کرد. کامیل سرش را به شیشه تکیه داد و چشمهایش را بست، اما آرامش نیامد. فقط تصویرِ تهیونگ بود که در ذهنش دوباره و دوباره تکرار میشد؛ آن نگاه، آن لبخندِ کج، و آن حسِ خشمِ خفهای که با یک بوسه شعلهور شده بود.راننده از آینهی وسط نگاهی کوتاه به او انداخت و با احتیاط پرسید:
«مادام… حالتون خوبه؟»
کامیل چشمهایش را باز کرد، به انعکاسِ خودش در شیشه نگاه کرد و با صدایی پایین اما تیز گفت:
«خوبم.»
راننده سر تکان داد:
ماشین در خیابان دور شد و تهیونگ پشت سرشان، کنار درِ مدرسه، در قابِ دورِ شیشه محو شد. اما کامیل میدانست این پایانِ چیزی نبود؛ فقط شروعِ زخمی بود که تازه دهان باز کرده بود.
شرط لایک بالای ۴۰
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
- ۶۳۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط