مـن چقـدر

مـن چقـدر
دلـم خـوش بـود!
فکـر مـی کـردم
پـاییـز کـه بـرسـد،
خـودت را مـی رسـانـی...
فکـر مـی کـردم مـی دانـی آدم
هـر چقـدر هـم کـه قـوی بـاشـد،
ایـن غـروب هـای دلگیـر را
نمـی تـوانـد تنهـایـی سـر کنـد.
فکـر مـی کـردم مـی دانـی
ایـن زود شـب شـدن هـا…
ایـن ابـرهـای تیـره در آسمـان
و بـاران هـای گـاه و بـی گـاه…
دمـار از روزگـارِ آدمِ تنهـا در مـی آورد.
فکـر مـی کـردم مـی دانـی آدم،
دلـش وقـت پـاییـز آنقـدر کـوچـک مـی شـود
کـه جـا بـرای دلتنگـی نـدارد،
اگـر دستـی نـداشتـه بـاشـد
بـرای گـرفتـن و گـوشـی بـرای شنیـدن…
غصـه بیچـاره اش مـی کنـد!
فکـر مـی کـردم مــی دانـی امـا…
کـاش مـی دانستـی
کـاش خـودت را مـی رسـانـدی
دیدگاه ها (۱)

دلم گرفته از این روزگار بحرانی دلم گرفته خدايا نگو نمي دانيز...

# عزیزم دلاورم اونی که آدم میشد میشد دیگه بعد این همه روشنگر...

دارم خاطراتمون رو مرور می‌کنم؛ لرزشِ دستم را حس می‌کنم وقتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط