فیک عشق اجباری
ویو ناهی
خیلی آروم گفتم: د..داری چیکار میکنی تهیونگ؟
تهیونگ ازم جدا شد و دستمو گرفت و داشت میرفت به سمت پله ها و همونطور که داشت میرفت رو به مادرش گفت: مادر فردا ساعت ۹ آماده باشین لازم نیس افراد زیادی رو ببریم اما عمو و ..... باید بیان شماعم همینطور حالاعم برید خونه هاتون.
هونطور که دستمو گرفته بود و منو همراه خودش بالا میبرد زیر لب گفت: زود باش.
و سریع تر رفت منو برد تو یه اتاق و درو بست و دستمو ول کرد و داد زد: داری چه غلطی میکنی؟
که گفتم: منظورت چیه؟
با صدای ملایم تر گفت: چرا گذاشتی موهاتو بکشه؟چرا هیچکاری نکردی؟
گفتم: چون اون خانوادت بود رک بگم چون میترسیدم گلوشو بگیرم و یهو همتون روم اسلحه بکشین
دوباره داد زد: چرا فک کردی اونا جرعت اینکه رو زن من دست بلند کنن رو دارن؟
وایسا ببینم اون چی گفت الان گفت زنم منظورش منم باید چی بگم
فقط بهش زل زده بودم
که یهو گفتم: زنت؟ منظورت چیه ها؟
یهو لبخندی روی لبش نشست و گفت: اوه درسته بهت نگفته بودم.
بعد از کمی مکث گفت: تو زن من میشی.
داد زدم: خل شدیییی؟منظورت چیه که زن من میشی؟من عمرا زن تو بشم عوضیییی.
اومد نزدیک تر و هی به سمتم قدم برمیداشت و من میرفتم عقب تر تا اینکه خوردم به میز
منو گذاشت روی میز و خیلی آروم در گوشم زمزمه کرد: دست خودت نیست باید باهام ازدواج کنی ولی فعلا نه و اینکه الان هوس کردم برم یه جایی بیا باهم بریم به خدمتکارا میگم برات لباس بیارن.
و ازم دور شد و رفت بیرون از اتاق
یه نگاه به اتاق انداختم پر برگه بود به کشو های میز نگاهی انداختم رفتم سمتشون و در کمد رو باز کردم توش اسلحه بود زیر لب گفتم: اگه اینارو بردارم میفهمه؟
خیلی آروم گفتم: د..داری چیکار میکنی تهیونگ؟
تهیونگ ازم جدا شد و دستمو گرفت و داشت میرفت به سمت پله ها و همونطور که داشت میرفت رو به مادرش گفت: مادر فردا ساعت ۹ آماده باشین لازم نیس افراد زیادی رو ببریم اما عمو و ..... باید بیان شماعم همینطور حالاعم برید خونه هاتون.
هونطور که دستمو گرفته بود و منو همراه خودش بالا میبرد زیر لب گفت: زود باش.
و سریع تر رفت منو برد تو یه اتاق و درو بست و دستمو ول کرد و داد زد: داری چه غلطی میکنی؟
که گفتم: منظورت چیه؟
با صدای ملایم تر گفت: چرا گذاشتی موهاتو بکشه؟چرا هیچکاری نکردی؟
گفتم: چون اون خانوادت بود رک بگم چون میترسیدم گلوشو بگیرم و یهو همتون روم اسلحه بکشین
دوباره داد زد: چرا فک کردی اونا جرعت اینکه رو زن من دست بلند کنن رو دارن؟
وایسا ببینم اون چی گفت الان گفت زنم منظورش منم باید چی بگم
فقط بهش زل زده بودم
که یهو گفتم: زنت؟ منظورت چیه ها؟
یهو لبخندی روی لبش نشست و گفت: اوه درسته بهت نگفته بودم.
بعد از کمی مکث گفت: تو زن من میشی.
داد زدم: خل شدیییی؟منظورت چیه که زن من میشی؟من عمرا زن تو بشم عوضیییی.
اومد نزدیک تر و هی به سمتم قدم برمیداشت و من میرفتم عقب تر تا اینکه خوردم به میز
منو گذاشت روی میز و خیلی آروم در گوشم زمزمه کرد: دست خودت نیست باید باهام ازدواج کنی ولی فعلا نه و اینکه الان هوس کردم برم یه جایی بیا باهم بریم به خدمتکارا میگم برات لباس بیارن.
و ازم دور شد و رفت بیرون از اتاق
یه نگاه به اتاق انداختم پر برگه بود به کشو های میز نگاهی انداختم رفتم سمتشون و در کمد رو باز کردم توش اسلحه بود زیر لب گفتم: اگه اینارو بردارم میفهمه؟
- ۳۹۴
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط